۲۶ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

درباره تفاوت اعتراض اجتماعی با سکس دسته جمعی



من آدم فعالی در اجتماعات مجازی نیستم. تا یک ماه پیش فیسبوک هم نداشتم. اما این دلیل نمی‌شود که ندانم فضای فیسبوک محیط جدی و قابلی برای گفتگوهای اجتماعی نیست. تا آنجا که فهمیده‌ام اساسا فیسبوک اجتماع مجازی نیست. یکجور تلفن متنی است که به جای گوشی با کیبورد و وبکم کار می‌کند. عمه‌ها و پسرخاله‌ها - و حتی در مواردی نوه عمو‌ها - هم مثل لیست دفتر تلفن، همین بغل‌اند. بساط «دمت گرم» هم که به لطف فناوری لایک برپاست. از مریخ نیامده‌ام. می‌دانم که در محیط دمت گرم نباید ایمان و اعتقاد رو کرد. نباید کسی را جلوی چشم شوهرخاله‌اش یقه کرد و صرف روشن شدن مرز‌ها - از سر حسن نیت - به هیکلش گند زد. این کاری است که باید در محیط مناسب گفتگو انجام داد. 

می‌دانم فیسبوک جای این حرف‌ها نیست. ملت باید شکلک لبخند پخش و پلا کنند و خواص خیلی زور بزنند نهایتا متلک. عده‌ای هم می‌بایستی دغدغه‌شان خلق جملات تایید آمیزی باشد که در سایر کامنتهای پست مورد نظر استعمال نشده باشد. حتی مهم نیست مضمون استتوس یارو گلایه از دست بابا مامان «بی‌توجه» باشد، معشوقه جفاکار، حکومت جائر یا روزگار غدار.
با این آگاهی است که ترجیح می‌دهم از فیسبوک به طرز صحیح‌‌اش استفاده کنم. یعنی به جای آنکه موزیک‌ها و عکس‌هایی که می‌پسندم را با گوشی و زحمت برای رفقای دنیای واقعی بلوتوث کنم، در آنجا با یک کلیک به اشتراک می‌گذارم. 

عجالتا پس از فاجعهٔ سوختن تعدادی بچه مدرسه‌ای در روستای شین‌آباد، در شرایطی که یک هفته ده روز است هربار به صفحه‌ام سر می‌زنم فقط نک و ناله‌ و آخ و اوخ می‌شنوم، از خودم توقع سکوت ندارم.

البته که من هم معتقدم ضجه مویه مثل تمامی اشکال تجلی ضعف آدم در محیط خصوصی بی‌اشکال است. مشکلی ندارم. از قضا عده‌اي می‌گویند برای جلای روح آدمیزاد خنج بر گونه کشیدن نه فقط مفید، که مستحب است. اگر کسی حالش با سلیطه‌گری بهتر می‌شود من که باشم بخواهم منصرفش کنم. برود در مراسم روضه توی مسجد و کلیسا و کنیسه برای خودش حال کند. به من چه. زمانی با این ماجرا مشکل پیدا می‌کنم که پستان به تنور چسباندن جای اعتراض اجتماعی می‌نشیند. آن هم با چه ادبیاتی؟ شرم‌آور است. ببینید‌ چه ادبیات سخیف و مو به تن سیخ کنی برای اعتراض به یک فاجعه تمام عیار تولید شده است: «جگر گوشه»، «طفلک بی‌پناه»، «گل پرپر شده»، «لاله سوخته» و قس علی هذا.
آخر کسی که با دیدن گوشت ذوب شده‌ بر استخوان یک دختر بچه، به یاد گل پر پر شده بیافتد صلاحیت اعتراض اجتماعی دارد؟ شک دارم که او حتی لحظه‌ای برای هیچ نوع فاجعه بشری - خارج از حلقه رفقا و خانواده‌اش - توانایی غمگین شدن داشته باشد. 

بگوییم این جماعت که مثال زدم قشر بنجل فیسبوک‌اند. درست و حسابی‌هایشان لابد همان‌هایی هستند که دارند خودشان را اذیت می‌کنند - امیدوارم معلوم باشد که سعی کردم نگویم جر می‌دهند - که چرا وزیر آموزش و پرورش استعفا نمی‌دهد؟ همان‌هایی که زیر عکس بدن‌های سوخته، به دولت احمدی‌نژاد طعنه می‌زنند؟

قضیه را اینطور مي‌بينم: تعدادی بچه به خاطر جمع شدن تمام امکانات موجود در شهرهای بزرگ، که طبیعتا به محرومیت نقاط پرت کشور می‌انجامد، در یک روستا زنده زنده کباب شده‌اند. آنوقت این جماعت مشکلشان این است که چرا وزیر آموزش و پرورش استعفا نمی‌دهد؟

 «آهان. پس تقصیر دولت احمدی‌نژاد است.»
اگر موسوی یا کروبی رئیس‌جمهور بودند این اتفاق نمی‌افتاد؟ لازم است بدانید در دولت خاتمی هم مدرسه‌ای در یکی از روستاهای پرت آتش گرفت و تعدادی بسیار بیشتر از بچه‌های شین‌آبادی به همراه معلم‌شان کشته شدند. (الان عصبانی‌ام، عجله دارم و حوصله گوگل‌كاري را هم ندارم. اگر شک دارید در کامنتها خبر بدهید، می‌گردم پیداش می‌کنم.) خب؟ اگر دولت عاقل سرکار بود این اتفاق نمی‌افتاد؟ هیچ ربطی به دولت ندارد. خانم نسرین ستوده یا حضرت منصور اسانلو هم اگر رئیس جمهور بودند، تا وقتی که من و شما جای گرم نشسته‌ایم و از نهاد اساسا ظالمانه و فاسد دولت (هر دولتی) انتظار «خدمت» به مناطق محروم را داریم، این اتفاق غیر طبیعی نبود. به هر شکلی روزی رخ می‌داد.
هر دولتی که سر کار باشد، درآمد مملکت در شهر‌ها خرج می‌شود چون ۸۰ درصد آرء بالقوه‌اش (طبق آمارگیری سال ۹۰. الان قطعا بیشتر شده) را باید از شهر‌ها بگیرد. رئیس دولت هم اگر مثل احمدی‌نژاد (با قصد جمع کردن لشکر و ناامیدی از شهر‌ها؟ به زودی می‌فهمیم) این را نخواهد، بودجه‌اش را تعدادی اراذل و لاشخور در مجلس تصویب می‌کنند که به نسبت جمعیت منطقه‌شان وارد مجلس شده‌اند و هر چهار سال یکبار هم باید از آن‌ها رای بگیرند. طبیعی است که زور شهر‌ها بیشتر باشد. اگر روزی جمهوری اسلامی بالاخره کار را یکسره و خیال مردم را از قرتی‌بازی انتخابات راحت کند هم باز این اتفاق می‌افتد چون برای دیکتاتوری مطلق هم نمی‌شود با ۸۰ درصد مملکت - با وجود امکانات و منابع محدود - از این شوخی‌ها کرد: تقسیم عادلانه؟ باشه.
جمهوری اسلامی هم نباشد ما شهرنشینان تنها جایی که در روستا‌ها آسفالت می‌کنیم، دهن روستانشینان است.

از مسیر اصلی خارج نشویم.
وزیر آموزش و پرورش حق داشت در مقابل خواست استعفا بخندد. این جماعت که استعفای وزیر آموزش و پرورش را بهانه کرده‌اند یا واقعا نفهمند یا هدف‌شان که ریدن به دولت احمدی‌نژاد باشد وسیله را توجیه می‌کند. وسیله هم تعدادی بچه کباب شده‌اند. البته که من هم معتقدم هدف وسیله را توجیه می‌کند، اما فقط برای پفیوز‌ها - در مجموع خاک بر سرشان.
(برای آنکه شائبه دفاع از وزیر آموزش و پرورش پیش نیاید، در آخر بند لازم به عرض است که اگر به من بود علی‌الحساب‌‌ همان بخاری ارج ناقص گداخته را با تمام ضمائمش حقنه می‌کردم به‌‌ همان وزیر، به صرف وزیر بودنش در دولت کودتا. این از این.) 


مي‌خواهم مثل آدم حسابی‌ها تمام جوانب را بررسی کنم. فرض بگیریم آن‌ها نه نفهمند و نه هدفشان وسیله را توجیه می‌کند. پس چه؟ غمگین‌اند و از سر استیصال مزخرف می‌گویند؟ تا جایی که من در این ۳۰ سال زندگی فهمیده‌ام غم آدم را میخکوب می‌کند. زبان آدم را بند می‌آورد. تا چند روز از چیز داغی که توی سینه‌ات است و مزه گهی که ته حلق‌ات جمع شده نمی‌توانی زبان بچرخانی. مادری که بچه‌اش را در سانحه رانندگی از دست داده می‌آید توی فیسبوک استتوس می‌گذارد، خواستار استعفای وزیر راه می‌شود؟ 
 
بگیریم اصلا من برای فهم ابعاد غم هنوز خیلی جوانم. خیلی خب. یک ماجرای دیگر: بچه‌های روستای شین‌اباد که اکنون با بدن‌های سوخته گوشه بیمارستان یا قبرستان افتاده‌اند، در متعالی‌ترین شکل، ممکن بود در آینده یک نیروی مولد برای اجتماع باشند. (اگر دلال دلار و خفاش شب و نیک‌آهنگ کوثر بار نمی‌آمدند.)
فارغ از جنسیت، آن‌ها بالقوه می‌توانستند یکی از ۱۸ کارگر کارخانه فولاد غدیر یزد باشند که ۲۰ آذر پارسال یک ربع ساعت قبل از خاتمه شیفت کاری‌شان با انفجار کوره ذوب فلزات کشته شدند. از آنجا که کلا آدم خوشبینی‌ام فکر نمی‌کنم هیچ‌یک از مخاطبان این نوشته چنان رذل باشند که فکر کنند ارزش جان این بچه‌های مجروح، از ۱۸ کارگری که پارسال در یزد کشته شدند بيشتر است. تا آنجا که اطلاع دارم پارسال همین ایام فیسبوک اختراع شده بود. پس چرا این شیون دسته جمعی برای آن جان‌های شریف به پا نشد؟ 


قطعا شعور خودشان قد نمی‌دهد اما پشت این ظاهر غمناک، آن ادبیات رقت‌انگیز، آن طعنه‌های مو به تن سیخ کن (خطاب به تخمی‌ترین دولت روی زمین پس از اسرائیل) یک دو جین بشکن و بالاانداز خوابیده. قدما پرت نمی‌گفتند که عزای دسته جمعی عروسی است. حتی نه مراسم مهمانی عروسی که ملت با لباس‌های شیک در آن شام می‌خورند، بلکه جماعت لخت و عور وسط حجله‌اند. ببینید چطور هم را تهییج می‌کنند. همدیگر را به ناله‌های بلند‌تر تشویق می‌کنند - مثل سکس.
این لامصب‌ها از یک فاجعه انسانی چیزی شبیه به پروسه ارگاسم مردانه ساخته‌اند. به تدریج تحریک می‌شوند و هم را تهییج می‌کنند و اوج می‌گیرند و ناگهان سقوط. تهش لابد احساس پيروزي هم مي‌كنند. اسمش را هم می‌گذارند اعتراض اجتماعی؛ ارواح خیک‌شان. این است که من را عصبانی می‌کند و وادارم می‌کند به نوشتن این چیز‌ها تا صراحتا از بودن در جمعشان ابراز برائت کنم.

در عوض گاهی دلم برای آن چهارشنبهٔ ۲۷ خرداد ۸۸ تنگ می‌شود که از میدان هفت تیر به پل کریم‌خان نزدیک می‌شدم. پل کریم‌خان را می‌دیدم که هر دو لاین‌اش از مردمی که شانه به شانه هم راه می‌رفتند پر شده است. خیلی زیاد بودیم. می‌گفتند این جمعیت که از میدان هفت تیر راه افتاده، یک سرش به میدان ولیعصر می‌رسد. وسط مردمی بودم که هم عصبانی بودند، هم معترض و هم غمگین. اما جز صدای نفس‌های هم و برخورد کفش‌ها به آسفالت چیزی نمی‌شنیدیم. احتیاجی نداشتیم کسی ما را تهییج کند. حتی بی اراده‌ای از بالا همدیگر را کنترل می‌کردیم. نخاله‌ها را پس می‌زدیم. اعتراض اجتماعی‌مان ایجاب می‌کرد که سکوت کنیم. وقتش که رسید داد هم زدیم. اما جز همین جنس جماعت، کسی از این آخ و اوخ‌های شنیع راه نیانداخت. 

پ. ن: این نوشته می‌تواند برای واکنش‌های مشابه در قبال سایر فجایع، در گذشته و امروز، از زلزله بم بگیر تا آذربایجان، با کمی تغییرات خوانده شود.

۱۶ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

رسیدن به هشت صبح



یک چیزی را تازگی‌ها متوجه شده‌ام. اینکه وقتی می‌پرسند کار چطور است، و من می‌گویم راضی‌ام، نیش ملت باز می‌شود.
حق دارند. پول چندانی که از کار من در نمی‌آید، شب و روز هم که ندارد. هزار جور مشکلات جانبی قابل پیشبینی و دو هزار جور مشکلات جانبی غیر قابل پیشبینی هم که دارد. از این‌ها گذشته عادت حرفه‌ای صنف ماست که در هر شرایطی بحث کار که شد غر بزنیم. این است که ملت فکر می‌کنند شوخی‌ام گرفته وقتی جواب می‌دهم راضی‌ام.
این اتفاق هفته پیش با یک آدم رودربایستی‌داری افتاد. بعد از شنیدن جواب من نیشش که جمع شد هر دو در یک موقعیت جفنگی گرفتار شدیم. او بیشتر. چون جمع شدن نیش او به این معنی بود که «شوخی بس است. نق‌ات را بزن می‌خواهم بروم» و من واقعا هیچ نق‌ای نداشتم. لبخند او ماسید و در سکوت من و انتظار او، آن لبخند روی صورتش تبدیل به چیز غریبی شد که لابد روی صورت ازگل‌هایی که جک رشتی، ترکی یا لری تعریف می‌کنند و بعد متوجه می‌شوند طرف رشتی، ترک یا لر بوده است ظاهر می‌شود.
تازه من همهٔ حقیقت را به آن‌ها نمی‌گویم. «راضی‌ام» محافظه‌کارانه‌ترین جوابی است که می‌توانم بدهم. من نه فقط از کاری که انجام می‌دهم راضی‌ام بلکه این چند ماهی که کار جدیدم را شروع‌کرده‌ام به نظرم لذت‌بخش‌ترین و پرفایده‌ترین دوره زندگی‌ام می‌آید. حتی از اشتباهات و بلکه گندهایی که گروه‌مان می‌زند هم راضی‌ام. غالفلگیرکننده‌تر از همهٔ این‌ها برای خودم، مواقعی است که از باج‌هایی که برای بقاء مجبورم بدهم هم ناراحت نمی‌شوم (ادای ناراحت‌ها را البته برای حفظ روحیه گروه گاهی در می‌آورم).
 صبح‌های زود ـ در مقیاس زندگی گذشته‌ام: نصف شب ـ صبحانه خورده نخورده، با دلی دلی هدفون توی گوش راهی سفر یک ساعته به مرکز دود و کثافت شهر می‌شوم و شب‌ها دلی دلی هدفون توی گوش، دل‌خجسته‌تر از صبح راهی خانه. تبدیل به از این هر صبح دوش‌بگیر‌ها شده‌ام. بعد از سی سال مسخره کردن عینک آفتابی، صبح‌ها عینک آفتابی ‌می‌زنم تا ناز چشمم که در طول روز نور مانیتور اذیتش می‌کند را بکشم. چنان جان دوستی شده‌ام که دست آدم سرماخورده را معطل می‌گذارم که نکند سرمایش را بگیرم و دو سه روز از کار و زندگی ـ بیشتر کار ـ بیافتم.
 این‌ها که چیزی نیست. در محل کار با خانم‌های همکار نه تنها لاس نمی‌زنم که سلام و علیک گرم هم نمی‌کنم نکند سوءظنی که همراه همیشگی مردان مجرد - با هر کیفیتی - است تشدید شود و شغلم را مختصر تهدیدی کند. چند وقت پیش که بعد از سه ماه معاشرت سانتی‌متری با یکی از خانم‌های کارآموز، از افزایش تجمع‌های بی‌مورد جوجه خروس‌ها دور میز کارمان تازه متوجه شدم خانم مورد نظر به عینه داف معتبری است خیال برم داشت نکند از آلودگی هوا اخته‌ شده باشم که هیچ حتی متوجه تناسب قابل تامل قطر کمر و باسن‌اش نشده بودم.
رابطه‌ام با همکاران مرد هم کاملا حساب شده است. هر نوع رفاقتی که مخل کار شود را از بن قیچی می‌کنم. تازگی‌ها از بس جلوی خودم را گرفته‌ام بهشان متلک نیاندازم متوجه شده‌ام یک عمر آدم متلک‌اندازی بوده‌ام.
 چندوقت پیش یکی می‌خواست بهم حال بدهد گفت شما خیلی زیرکید. «زیرک». یک آدم بالغ که احتمالا در طول بیست و پنج شش سال عمرش، داخل رمان‌های آبکی زندگی نکرده، هنگام محاوره خودش را مجبور می‌کند از صفت زیرک استفاده کند.. ببینید موصوف عجب تصویر عصا قورت دادهٔ خنده‌داری از خودش ساخته.

می‌فهمم که این رفتارم واکنشی از سر ترس است. کاری که همیشه تحقیرش می‌کردم و از سر اجبار معاش شروعش کردم، الان برایم آنقدر مهم شده که گاهی کابوس‌ام از دست دادنش می‌شود. جدی جدی یک شبهایی خواب می‌بینم - بی‌خودی شلوغش کردم. فقط یک شب خواب دیدم تعطیل‌شده‌ایم یا اخراج شده‌ام و چنان سریال ایرانی‌وار، با حلقوم خشک و هراسان از خواب پریدم که تا ژلوفن نخوردم سردردم خوب نشد.
همیشه پشت هر لذت واقعی ترسی قایم شده است (حیف که فیس بوک ندارم. از آن جمله قشنگ لایک‌خور/توریست‌پسندها می‌شد). هرچقدر لذت بزرگ‌تر باشد ترس پشتش هم بزرگ‌تر می‌شود. این ترس را بچه‌ها هم نزدیکای رفتن از پارک ارم، در آخرین دور استروجت تجربه می‌کنند. اهرم را تا ته فشار می‌دهند به این امید که سفینه دیر‌تر از باقی سفینه‌ها فرود بیاید. لااقل کمی دیر‌تر.
این ترس را در این چند روز تعطیلات بیشتر از قبل حس کردم. این اولین تعطیلات سه چهار روزه‌ام در شش ماه اخیر بود. در اولین روز تعطیلات ساعت شش و نیم صبح از خواب بیدار شدم. زیر کتری را روشن کردم و سر فرصت مشغول آزمون و خطا تا رسیدن به ترکیب دقیق و باب طبع‌ام از ارده شیره شدم – نه زیاد گس، نه خیلی شیرین.
گفتم عجب خوشی بگذرد. پای تلویزیون صبحانه مفصلی خوردم. بعد یک چایی تلخ. سیگار و به تبع یک چایی تلخ دیگر. دوباره خواستم یک چایی دیگر بخورم اما هیچ میلم نکشید. جاش رفتم یک عرق بهار نارنج غلیظ درست کردم. دیدم خیلی غلیظ شده، رفتم رقیق‌اش کردم. آمدم باز نشستم جلوی تلویزیون. دلم یک کار مفیدتری می‌خواست. گفتم فیلم ببینم. از زیر میز تلویزیون یک دی وی دی الی الله بیرون کشیدم و گذاشتم توی دستگاه. اوشن ۱۳ بود. در دو دقیقه اول فیلم حس کردم تحمل قیافه برد پیت و آن یارو – اسمش یادم نمی‌آید.. که سر پیری خوش‌تیپ شده را ندارم. یکی دیگر گذاشتم. از این فیلم فرانسوی الکی سیاه و سفید‌ها بود. حدود پنج دقیقه طاقت آوردم. بعد از صرافتش افتادم و برگشتم روی تلویزیون و هی کانال عوض کردم. هی..
بیشتر از دو ثانیه روی هر کانال مکث نمی‌کردم. شاید هم کمتر. یعنی نمی‌شد. انگشتم نمی‌توانست مکث کند. او کار خودش را می‌کرد و من هم مثل مادرهای کزال و سپرانداخته در مقابل بچهٔ شیطان، نمی‌توانستم جلویش را بگیرم. سعی هم نمی‌کردم جلویش را بگیرم. همینطور نگاه می‌کردم تا کی خسته شود یا خجالت بکشد و خودش بس کند.
از فراز مسابقه رقص و پستان‌های کمرشکن سریال‌های آمریکای جنوبی به سرعت می‌گذشتم. پیش از آن با سرعت کمتری شاهد هنرنمایی فرزندان برنای سوپرمارکتی‌ها و بسازبفروش‌ها در کانال‌های موزیک بودم. بعد شتابان نفهمیدم چطوری که تا هشتصد و خرده‌ای رسیدم.
همینطور داشتم پیش می‌رفتم. به جایی رسیده بودم که دیگر حتی تصویر نبود. عکس دختر‌هایی داخل یک قاب صورتی بود که غالبا آدامس باد کرده بودند. یک چیزهایی هم دور و برشان نوشته شده بود. اول فکر کردم عربی است. در کانال‌های بعدی متوجه شدم به فارسی نوشته شده «لذت دختر» یا «۲۲ ساله» یا «خیلی داغ می‌باشد» و از این حرف‌ها. توان توقف نبود، همچنان انگشتم از کنترلم خارج بود. آن حین زنان لختی هم بودند که دستشان را در جوارح‌شان فرو کرده بودند. تا بفهمم کجا به کجا از دختران آدامس باد کرده و رفقای بی‌حیاشان گذشته بودم و به محیطی وارد شده بودم که از قیافه آدم‌ها و آواهایی که در هنگام کانال عوض کردن به گوشم می‌خورد حدس زدم باید لهستان باشد. اینکه چرا در آن کمتر از دو ثانیه لهستان و نه لیتوانی یا اسلواکی را نمی‌دانم. به سرعت داشتم از حوالی شرق اروپا می‌گذشتم که ناگهان همه چیز ایستاد. انگشت من روی دکمه ریموت ضربه می‌زد اما کانال تلویزیون هیچ تکانی نمی‌خورد. گذاشتم پای قضا و قدر و همینطور که در ناامیدی ضربه‌هایم داشت متوقف می‌شد به این فکر می‌کردم که حسن تکنولوژی همین است که متوجه غیر قابل کنترل بودن آدمیزاد هست. خودش هر وقت صلاح بداند تو را وادار به توقف می‌کند.
انگشتم تقریبا متوقف شده بود اما هنوز ریموت را به زمین نکوبیده بودم. برنامهٔ روزم را مرور کردم که می‌بایست لباس‌ها را به تفکیک رنگ و جنس می‌ریختم توی لباس‌شویی و بعد به پدرم زنگ می‌زدم که بیاید کولر را راه بیاندازیم و جاروبرقی و ظرف‌های نشسته و این‌ها. خیلی گرمم بود. گفتم اول کولر. گوشی تلفن ثابت آن سر اتاق بود. موبایل را از روی میز برداشتم و در حین بالا پایین کردن فون‌بوک دنبال شماره پدرم، چشمم افتاد به بالای صفحه. ساعت هفت و پنجاه و چهار دقیقه بود. بعد از اینهمه وقت هنوز حتی هشت هم نشده بود. کاش لااقل هشت بود. حتی هفت و پنجاه و پنج دقیقه هم نبود. در این لحظه آن عمل را روی ریموت انجام دادم.
 ترس برم داشته بود. من که استاد بزرگ وقت‌تلف کردن بودم. من که عمری را در تعطیلات دائمی گذرانده بودم. من که چند وقت پیش در همین وبلاگ زندگی‌ام را به زنگ تفریح بین دو کلاس تشبیه کرده بودم که ناظم خوابش برده یا یادش رفته زنگ را بزند. من که نمی‌فهمیدم کی شب صبح شد، صبح کی شب شد، بدون اینکه کوچک‌ترین کاری انجام بدهم، یا خلافی، بدون اینکه حتی از تخت‌خواب پایین بیایم. من.. با این واقعیت مواجه شدم که حتی هنوز هشت هم نشده است.

مطمئن نیستم در این نوشته جنس و عمق ترس و لذتی که به تازگی دارم تجربه‌اش می‌کنم درآمده باشد. فرصت توضیح بیشتر هم نیست چون ساعت یک را رد کرده و فردا هم خوشبختانه روز تعطیل نیست.

۱۱ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

روز مرتضی



چهل سال پیش، یک صبح بهاری زینب حاجی حسینی، ۲۳ ساله، از خوابی طولانی و عمیق بیدار شد و در آینه دستشویی دید که در بهترین حالت‌اش قرار دارد.

آن روز صبح چشم‌هایش را که باز کرد شاید از تاثیر داروی شب قبل تا لحظاتی منگ بود. هیچ صدایی از بیرون اتاق نمی‌آمد. توی گوشش سوت تیزی می‌شنید. اولین کاری که بعد از رفع منگی و اطمینان از زنده بودنش انجام داد این بود که از سر عادت، با چشم‌های بسته دست زیر بالش کرد تا پاراشوت‌اش را لمس کند. پس از آن بود که با رضایت چشم‌هایش را باز کرد، به توالت رفت و به کار خالی کردن مثانه‌اش پرداخت. موقع دست و رو شستن با خودش چشم در چشم شد و دید که در بهترین حالت‌اش قرار دارد.

توی آینه خودش بود اما نه کاملا خود هر روزی‌اش. اثری از سیاهی دور چشم‌هایش پیدا نبود. هیچ مویرگ پاره شده‌ای سفیدی چشم‌هایش را خون آلود نمی‌کرد. برق مختصری هم ته چشمش می‌دید. پوست صورتش دیگر نه کدر و پلاسیده، که از توی آینه هم می‌شد نرمی‌اش را تشخیص داد. دستی به اطراف گونه‌اش کشید. پوست صورتش - آنطور که مادرش مواقع شنگولی می‌گفت - طراوت داشت. در کمال تعجب فهمید لب‌هایش نه خون مردهٔ هر روزی، که صورتی کم رنگی است.

تا آنجا که دیوار دستشویی اجازه می‌داد قدمی به عقب برداشت، آنچه ابتدا نظرش را جلب کرد برجستگی ترقوه‌های ظریف از زیر پوست نازک‌اش بود. تو بگو دو استخوان بیرون جسته تنها تکیه‌گاه یقهٔ باز تی شرت شل و ر‌هایش شده بودند. از فکرش گذشت که اگر آن ترقوه‌ها نبودند تی شرت از روی پستانهای کوچکش سر می‌خورد و دور قوزک پا‌هایش به زمین می‌افتاد.

 چشم از آینه بر داشت و به دست‌هایش نگاه کرد. انگشتهایی لاغر و کشیده دید. انگار جای خالی انگشتری ظریف.
شگفت زده چشم از انگشت‌هایش گرفت و خیره به آینه چانه‌اش را کمی بالا برد، سرش را کج کرد تا انحنای گردنش را تماشا کند. از کنار گوش تا حوالی خط سینه. از لای یقهٔ گشاد تی شرت آنچه می‌دید لایق بوسیده شدن، با ولع مکیده شدن و سپس کبود شدن بود.

نگاهش بالا‌تر رفت و محو مو‌هایش شد. قهوه‌ای و فرخورده و رقصان رو به بالا. به پیچ هر شاخه‌اش با دقت نگاه کرد. هر شاخه با عشوه‌ای منحصر، به سمت آسمان می‌رفت. خمیدکی خفیف روی دماغ‌اش برای اولین بار به نظرش چیزی بیش از قوز دماغ آمد. از ذهنش گذشت «چیزی مثل اصالت..» و خجالت کشید و فکرش را تصحیح کرد: «آن صفتی که زالوصفتان ددمنش برای استثمار خلق ستمدیده اختراع کرده‌اند.» اما با هر توصیفی، خمیدگی دماغش به نظرش زیبا می‌آمد.

این همه را وقتی فهمید که بعد از چند ماه خواب دو سه ساعتهٔ نیمه بیدار و آشفته، با سلاحی زیر بالش، در خانه‌های مخفی به همراه هم رزمانش که از کله سحر تا بوق سگ - بلکه نزدیکای صبح – به ورزش و قرار و عملیات و مطالعه نشریات درون سازمانی و جزوات تئوریک و خودانتقادی و فرار و تمیزکردن اسلحه می‌گذشت، برای اولین بار به قدرت دو قرص آلپرازولام به خوابی عمیق و یازده ساعته فرو رفته بود. قرص دستور ارشد گروه جهت کنار آمدن با شهادت رفیقی بود که توسط او جذب سازمان شده بود.

کمی بعد دست و رو شسته و لباس «تیپ بالا» به تن کرده؛ کپسول شیشه‌ای سیانور را توی جیب گشاد بارانی‌اش چک کرد و پاراشوت‌اش را ته کیف دستی‌اش انداخت و از وجود نارنجک در جیب کناری کیف دستی‌اش مطمئن شد تا راهی محل قرار ثابتش حوالی خیابان ولیعصر (که چهل سال پیش لابد نام دیگری داشت) شود.


 در پاگرد پسربچه همسایه را دید که عازم مدرسه است. دستور اکید سازمان گرم نگرفتن غیر ضروری با همسایه‌ها و نهایتاً دادن اطلاعات کاربردی‌ای از طریق بنگاه املاک (مثل اینکه زن و شوهری کارمند تازه از شهرستان منتقل شده‌اند و گاهی اوقات فک و فامیل به دیدارشان می‌آیند و شاید هم چند شبی ماندند) بود.

 اما آن صبح نفهمید چطور عوض ندید گرفتن بچه، دلش خواست جواب سلامش را با «علیک سلام خاله جون» بدهد. بچه هم متوجه چیز عجیبی در رفتار این مه‌مان همسایه‌شان شده بود. زینب این را از قدم برداشتن محتاط پسر از پشت سرش فهمید، جای اینکه مثل دفعه قبل با صدای موتور پله‌ها را دو تا یکی پایین بدود و از کنارش ویراژ بدهد و کیف مدرسه را به باسن او بکوبد.

از ساختمان بیرون آمد و در را نگه داشت تا بچه هم بیاید. بچه که از کنارش رد می‌شد، بی‌خودی دلش خواست لب‌هایش را از دو طرف کش بدهد، شبیه کاری که مشخصاً لبخند نیست اما بزرگ تر‌ها موقع خداحافظی با بچه‌ها انجام می‌دهند. اما بچه موتورش را دوباره روشن کرده بود و هنوز در کاملا بسته نشده به سر کوچه رسیده بود.

باد خنکی – لابد جا مانده از زمستان – به صورتش خورد. تا سر کوچه خنکی‌اش را روی پوستش حس می‌کرد.
از سر کوچه می‌شد تاکسی‌های گذری ونک را سوار شد اما او بلحاظ امنیتی روزهایی مثل امروز که عجله نداشت ترجیح می‌داد سوار مینی بوس‌های شلوغ شود.

چند قدمی هم به سمت ایستگاه مینی بوس‌ها برداشت اما یاد بوی شیرین و چرب مینی بوس - حتی مینی بوس‌های خالی - که تا نصف روز ته حلق آدم می‌ماند دلش را آشوب کرد. برای یک تاکسی دست تکان داد.

تاکسی که ایستاد دید صندلی عقب اشغال شده و تنها یک جا در صندلی جلو خالی است. صندلی جلوی تاکسی همیشه می‌توانست تله‌ای باشد که جان او و هر که او می‌شناخت را به خطر بیاندازد. اما بر خلاف همیشه، بی‌خودی به قیافهٔ دهاتی راننده اطمینان کرد و نشست. تاکسی که راه افتاد می‌بایست محض اطمینان دستش را توی کیفش نگه می‌داشت تا از پشت سر غافلگیر نشود و آماده شلیک باشد که دید حوصله این کار را هم ندارد. تکیه داد و همچنان که از پنجرهٔ تاکسی ماشین‌ها را تماشا می‌کرد برای اولین بار از ذهنش گذشت «این صندلی‌ها می‌توانستند راحت‌تر ساخته شوند».

پشت چراغ قرمز دلش دیدن اتفاقی یک آشنا را می‌خواست. هر روزی جز آن روز این خطرناک‌ترین اتفاق روز می‌توانست باشد. هر چه چشم دواند در ماشین‌های اطراف یک چهرهٔ شبیه یکی از آشنا‌ها هم پیدا نکرد.
می‌دان ونک پیاده شد که تا توانیر قدم بزند. پیاده روی در خیابان‌های شلوغ خطری واضح بود چون هر لحظه ممکن بود یکی از بریده‌ها به همراه ماموران ساواک برای شناسایی امثال او گشت بزند. اما آن روز دلش می‌خواست آدم‌ها و چنارهای ولیعصر را تماشا کند. چنار که دید یاد مرتضی افتاد. فکر کرد اول صبحی هم که در آینه با خودش مشغول بود، بی‌آنکه مشخصاً به او فکر کند یاد مرتضی افتاده بود: «انقدر که امروز یاد این چنار می‌کنم حالاست که توی همین پیاده رو ببینمش.»

دربارهٔ مرتضی

مرتضی را در محله به نام چنار می‌شناختند. لابد به خاطر قد نه چندان دراز اما مطلقا بی‌قواره‌اش. زینب او را از‌‌ همان نوجوانی که خانه‌شان را عوض کرده بودند ندیده بود تا زمان دانشجویی.
 یک روز از کنار زمین فوتبال دانشگاه تهران به عجله داشت می‌رفت به سمت در اصلی که مردی از پشت سر صدایش کرد «خانم حاج حسینی.»
هم نشریه همراهش بود و هم یک چهارده تیر خالی که باید در حوالی جیحون به مردی با کیسه پلاستیکی زرد رنگ تحویل می‌داد. هنوز زندگی مخفی‌اش را هم شروع نکرده بود و تنها یک سمپات ساده بود که اگر گیر می‌افتاد مفت تلف می‌شد.
ترسید و سعی کرد قدم‌هایش را بدون توجه به مردی که او را صدا می‌زد تند کند که از لرزش پا‌هایش توان قدم زدن عادی‌اش را هم از دست داد. می‌خکوب شد. مرد همچنان که به او نزدیک می‌شد باز صدا زد «زینب خانم». صدا که به پشت سرش رسید ناگهان خیسی سردی زیر بغلش شره کرد. جرئت سر برگرداندن نداشت. صاحب صدا مقابلش ایستاد و زینب تا مرتضی را شناخت با لحنی شاد و حیرت زده جیغ کشید «چنار؟» و بعد از خجالت مردی که استخوان ترکاندن، بی‌قوارگی نوجوانی‌اش را پنهان کرده بود، نشریه و سلاح خالی را از یاد برد و با او همراه شد.
 تا در اصلی گپ زدند و او به جیحون رفت و مرتضی آن همه راه را دوباره برگشت بالای دانشگاه.
 اوائل هرازگاه هم را می‌دیدند و بعد نفهمیدند چطوری که هر روز در بوفه دانشکده فنی نهار یا چای می‌خوردند که ناگهان سازمان ضربه خورد و خانه‌های تیمی یکی بعد از دیگری لو رفتند و رفقا چنان لت و پار یا - در حالت فاجعه بارش - دستگیر شدند که جای ریسک حساب باز کردن روی باز نشدن زبانشان زیر شکنجه ساواک باقی نماند.

 اینطور زینب زندگی مخفی را شروع کرد و مرتضی هم به تاوان دیده شدن – بسیار دیده شدن – با زینب مدتی با او مخفی شد تا ببیند چه اتفاقی می‌افتد. خبر آوردند که به دنبال هر دوشان هستند و خانه‌‌هایشان را هم زیر و رو کرده‌اند.

 واکنش مرتضی که تا روز اختفا حتی اطلاع نداشت زینب برای چه گروهی فعالیت می‌کند – و اساسا فعالیت می‌کند - زینب را شگفت زده کرد. گفت «کاریه که شده. حالا که با شمام چه کاری ازم بر می‌اد؟» مدتی طول کشید تا بفه‌مند هیچ کاری از او بر نمی‌آید. به اعتبار دو سال و نیم دانشجوی دامپزشکی بودنش گفتند فعلا دکتر رزرو باش.

 چون استفاده از اسلحه را قبول نکرد و انگیزه‌ای برای فعالیت تئوریک نداشت و استعداد عملیاتی هم در او تشخیص داده نشد، هیچ وقت به عنوان عضو رسمی سازمان پذیرفته نشد و جهت احتیاط اجازه دیدن هیچ کدام از اعضا را هم نداشت.

در اتاقی تنها نگه داری می‌شد و با چشم بند به توالت می‌رفت. فقط می‌توانست زینب را ببیند. چهار ماه اینطور زندگی کرد تا مفقود شدن نادر پیش آمد و خانه مشکوک تشخیص داده شد. اهالی آن خانه را بین خانه‌های دیگر تقسیم کردند. زینب مرتضی را با چشم بند به خانه یافت آباد برد که محل آماده کردن بمب‌های دست ساز بود.
 وقتی زیر زمین خانه یافت آباد (به دلیل اشتباهی در ترکیب مواد) منفجر شد دیوار اتاق/زندان مرتضی هم که در مجاورت زیر زمین قرار داشت به رویش آوار شد و با جراحتی که برداشت امکان همراه بردنش نبود.

 باید پیش از رسیدن مامور‌ها سیانورش را می‌خورد اما به آن سیانور‌ها اعتباری نبود (اکثر کسانی که زیر شکنجه کشته می‌شدند پیش از دستگیری سیانورشان را هم جویده بودند اما به جای قبرستان سر از بیمارستان ساواک در می‌آوردند)، پس برای اولین و آخرین بار پاراشوت زینب را قرض گرفت.

باقی روز مرتضی

زینب چنار که دید یاد مرتضی افتاد. فکر کرد اول صبحی هم که در آینه با خودش مشغول بود، بی‌آنکه اراده‌ای در کار باشد یاد مرتضی افتاده بود: «انقدر که امروز یاد این چنار می‌کنم حالاست که توی همین پیاده رو ببینمش.» که یادش آمد مرتضی کشته شده است.

از خاطرش گذشت کاش مرتضی یک روز دیگر زنده می‌ماند و بعد از آنهمه آشفتگی، او را امروز، در بهترین حالت‌اش می‌دید. این هوس تا پایان آن روز - نه چندان شدید اما با سماجت - دوام آورد.

۱۸ آذر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

جفنگ غلط نیست

می‌خواستم شدت عجیب بودن واگذاری بازرسی کار به بخش خصوصی + را با مثالی برای یکی از رفقا روشن کنم.


گفتم بازرسی کار وظیفه‌ی حاکمیتی است. خصوصی کردن بازرسی کار همانقدر عجیب است که بشنویم وزارت کشور برگزاری انتخابات را به یک شرکت خصوصی واگذار کرده، که دیدم مثال جفنگی شد. اولا اگر سپاه را همانطور که در پیمانکاری استخراج و اکتشاف نفت بخش خصوصی محسوب می‌شود، بخش خصوصی بدانیم حکومت همین الان هم انتخابات را به بخش خصوصی واگذار کرده. دوما در شرایط فعلی واگذاری انتخابات به بخش خصوصی نه تنها بد نیست که خیلی هم خوب است.. به هر حال کاسبکارها شریف‌تر و قابل اعتمادتر از دولت تقلبی‌اند.

گفتم خب حالا وظیفه‌ی حاکمیتی هیچی، نهادی باید بازرسی کار را انجام بدهد که ذی نفع نباشد. باز دیدم دارم جفنگ می‌گویم چون دولت خودش بزرگترین کارفرمای کشور است و تنها در بازرسی معدود کارخانه‌های ظاهرا خصوصی ظاهرا ذی نفع نیست.

که کلا بی‌خیال شدم.

حالا دارم فکر می‌کنم جفنگ بودن استدلال‌های من دلیل غلط بودن اصل شکایت نیست، نتیجه‌ی جفنگ بودن اوضاع کشور است. موضوع این است که نظارت بر فراهم بودن ایمنی کار وظیفه‌ی نهادی است که نه ذی‌نفع باشد و نه دنباله‌رو قواعد بازار. ما حق داریم از سپردن حفاظت از جان آدمها به کاسب‌ها و دلال‌ها شاکی باشیم، چه پشت اسم دولت پنهان شده باشد و چه بخش خصوصی. وقتی این دو با هم تفاوتی ندارند، واگذاری وظایف یکی به دیگری صرفاً تغییری بروکراتیک است و اعتراض ما البته همچنان برجاست.

۱ آبان ۱۳۹۰ ه‍.ش.

صحبتی با فعالان کارگری



در این چند وقتی که پیش نویس اصلاح قانون کار منتشر شده +، جز صدای ضجه مویه از فعالان کارگری نشنیده‌ام. ماتم گرفته‌ایم که با تغییر قانون کار امنیت شغلی کارگران از بین می‌رود. نفس این عزاداری شریف است اما نمی‌توانیم منکر شویم در حال حاضر و با همین قانون، با وجود  قراردادهای سفیدامضا و شرکت های دلال نیروی کار (پیمانکاری) هیچ تضمینی برای امنیت شغلی کارگران وجود ندارد.
درباره دستمزد هم به همین صورت. داد و هوار راه انداخته‌ایم که دولت با افزایش حق رای خودش در شورایی که ماهیت سه جانبه دارد می‌خواهد دستمزد ناعادلانه تصویب کند. مگر دستمزد تا امزوز و زیر سایه‌ی همین قانون، عادلانه تصویب می‌شده؟ مگر شورای نه نفره‌ای که شش رای آن در اختیار کارفرمای بزرگ (دولت) و کارفرمایان خرده پا بوده ـ و حتی در صحت کارگری بودن سه رای باقی مانده هم همیشه تردید بوده ـ می توانسته دستمزدی عادلانه تصویب کند؟
درباره بیمه، ایمنی، ساعت کار و درباره تمام مواد حمایتی قانون کار که دولت قصد نابودی‌شان را دارد هم این حرف صادق است: قانون انسان‌مدار و افتخار آمیزی که از آن دفاع می‌کردیم در عمل مانع محکمی در مقابل وحشی گری های دولت و کارفرمایان خرده پا نبود. آنجا که منافع شان ایجاب می‌کرد زیر سایه‌ی همین قانون مترقی عملاً برده‌داری می کردند و ما دلمان خوش بود با دفاع از قانون کار داریم از انسان دفاع می‌کنیم. 
وقتش شده از خودمان سئوال کنیم در این سالها از چه دفاع می‌کردیم؟

 حالا از چه نگرانیم؟ که دولت می‌خواهد سنگر کاغذی و بی‌خاصیتی که پشتش پنهان شده بودیم را نابود کند؟ خب به درک. مگر حقوقی که قرار است از قانون کار حذف شوند حقانیت شان را از ثبت شدن در کتاب قانون می‌گرفتند؟

بعد از سیلی جانانه‌ای که خوردیم، وقت از خواب پریدن است. یادمان بیاید در قانون کاری که سال 69 تصویب شد تمام حقوق کارگران محترم شمرده می‌شد جز تشکیل سندیکا و حق اعتصاب. و دقیقاً به دلیل فقدان همین دو حق بود که تمامی حقوق کارگران طی این سالها ذره ذره از قانون کنده شدند و از بین رفتند و صدای‌مان به جایی نرسید. تجربه‌ی این سالها ـ اگرچه تلخ و خونین ـ برای‌مان روشن کرد که بدون تشکیلات مستقل کارگری صاحب ابزار اعتصاب، قانون کار یک مشت بند و تبصره‌ی بی‌خاصیت است که مطلقاً ضمانت اجرایی ندارد. حالا (خوشبختانه؟) در موقعیتی هستیم که سندیکا همانقدر غیر قانونی است که سایر حقوق. امیدوارم این بار بدانیم ابتدا برای دستیابی به کدام حق باید مبارزه کنیم.