‏نمایش پست‌ها با برچسب از سر سیری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از سر سیری. نمایش همه پست‌ها

۶ شهریور ۱۳۹۰

مثل یک شوخی کوچولوی چخوفی



از آنهایی نبود که کسی بتواند ولش کند. از آن آدم‌های تنهایی نکشیده بود.
روز خواب شده بودم آن ایام. زنگ زد. از آیفون دیدمش دستش را گذاشته روی چشم‌هایش، یعنی مثل روزنامه‌ها که چشم قاتل‌ها را توی عکس می‌پوشانند.
 در پایین را باز کردم، گوشه‌ی در خانه را هم پیش کردم که پشت در نماند. زیر کتری را روشن کردم و رفتم دست و صورتم را آب بزنم از آن حال و قیافه‌ی تازه از خواب بیدار شده بیرون بیایم.
حوله روی کله‌ی خیسم بود و با لبه‌اش ریش‌های آب چکانم را خشک می‌کردم. وقتی از اتاق بیرون آمدم جلوی در ایستاده بود، مثل دختربچه‌های گند زده‌ای که دست‌ها را به پشت گره می‌زنند و خیره به زمین جلوی مادرشان می‌ایستند. یا پسربچه‌ای کنار در اتاق ناظم. قصد نداشتم در آن لحظه حرفی بزنم، به رویش بیاورم، دیشب را توی سرش بکوبم، خجالتش بدهم. این چیزی بود که انتظارش را می‌کشید. گذاشتم سر فرصت، ناگهان و به شدت ترتیبش را بدهم.
گفتم «چرا دم در وایسادی؟ یه چایی واسه خودت بریز من برم تی شرتمو عوض کنم خیس شده.»
هنوز چشم‌هاش به زمین بود و هنوز در ژست بچه‌های لب ورچیده مانده بود. از لای ورچیدگی لبش من و من کرد «می‌خوای دعوام کنی؟»
دست‌هایش را باز کرد و با صدا و لحن اطفال تازه زبان بازکرده گفت «بگلم کن.» با همان کله‌ی پایین.
 خودم را زدم به آن راه. یعنی که یادم نیست و دلیلی برای نخریدن نازش ندارم گفتم «ای جان» و رفتم که بغلش کنم. کسی را تا آن وقت با مانتو و روسری و کیف همزمان بغل نکرده بودم. یکمی عجیب که نه، غریب بود.
 همچین که توی بغلم بود آمدم یک ضربه‌ی آرام و کاری بزنم و خلاص. دلم نیامد. فقط با چانه‌ام روسری و موهایش را کنار زدم و لبم را چسباندم به گوشش و فوت کردم.
ـ هوووووووووووووووووفـــــــــــــ

شبیه صدای باد کنار دریا.
گفت «چی؟» گفتم «چی چی؟» گفت «چیزی گفتی؟» گفتم «مگه چیزی شنیدی؟» با تردید گفت «هیچی.»


۱۰ مرداد ۱۳۹۰

اُه


خدا که احتمالاً وجود ندارد، اما قطعاً یک موجود موذی وجود دارد که حواسش به من است. قادر مطلق هم نیست طفلک ــ وقت دنیا به کامی زورش بهم نمی‌رسد. اما همچین که اوضاع مالی‌ام خراب می‌شود تازه به کار می‌افتد. یک دکمه می‌زند و دودی که از دریچه کولر می‌آید همه‌ی خانه را به گند می‌کشد: موتور کولر می‌سوزد. یک دکمه می‌ز‌ند و پیغامی روی تلفن چشمک می‌زند: صاحبخانه برای تمدید قرارداد چهار پنج میلیون پول می‌خواهد. یک دکمه می‌زند و کاغذی روی تابلو اعلانات چسبانده می‌شود: شارژ ساختمان زیاد می‌شود. یک دکمه می‌زند و لباسشویی اطوار می‌ریزد، که این یکی دیگر هر مرگش که هست به تخمم. یک دکمه می‌زند و چرخ ماشین قرچ قروچ می‌کند: بلبرینگش شکسته. چند روز بعد دوباره قرچ قروچ می‌کند: بلبرینگ و چیز غریبی به اسم  سگ دست باید تعویض شوند. چند روز بعد دوباره: بلبرینگ و سگ دست و پلوس. مکانیک‌ها از تشخیص دردش عاجز می‌شوند. حدس می‌زنم دکمه‌ی کیبورد موجود موذی روی ماشین گیر کرده. در راه برگشتن از مکانیکی دست در جیب قدم زنان با غیظ می‌خوانم زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیز.. زن زاید؟ اُه اُه. و روی هر اُه چند ثانیه‌ تأمل می‌کنم.


۱۳ بهمن ۱۳۸۹

ای به گا دهنده‌ی سلوک شخصی

تازه سیگاری بار زدن یادگرفته بود. از ذوقش هی بار می‌زد و هی می‌گفت ببین.. بیا. من هم می‌گرفتم و می‌گفتم بسه و باز می‌گفتم بسه و روشن می‌کردم. بعدش یادم نیست.. کله‌ی صبح خودش را پرت کرد توی تخت. چشم‌هام اونقدری باز شدند که روی سینه‌م یک کپه مو ببینم. از اینجاش هشیار بودم که می‌گفت: بعدازظهر تابستون.. داااغ.. کوچه شلوغ.. منم توی خونه نشستم دارم تلویزیون می‌بینم یهو پا می‌شم.. همونجوری با دمپایی و تاپ و شلوارک اینا.. پامی‌شم می‌دوم سر کوچه یه بستی می‌خرم و دم در مغازه باز می‌کنم و همینکه دارم می‌خورمش می‌دوم سمت خونه.. باد که می‌افته توی موهاام.. چه خوبه، نه؟ گفتم «خوبه» و ادامه‌اش را پیش خودم نگه داشتم که چه خوبه گودر را نمی‌شناسی و فکر نمی‌کنی لازمه حرفایی که باید پیش یه آدم نیمه هشیار بزنی را در ملا عام بنویسی. گفت چی خوبه؟ گفتم همین. گفت آره و پاشد حاضر شد رفت دانشگاه و من تا دوباره خوابم ببرد یک شعر به جهان اضافه کردم:


شلوارک

دمپایی

تاپ

بستنی

دمپایی

۲۷ آذر ۱۳۸۹

دامن‌نورد پاره وقت


غلام پیروانی مثل همه‌ی ما در نوزده سالگی بعد از آنکه دختر دایی‌اش را شوهر دادند به این نتیجه‌ی درخشان رسید که کار دنیا تمام است. رفت یک پاکت بهمن کوچیک خرید، بعد رفت بالای خرپشته دراز کشید و به آسمانی که آن روز از قضا به طرز موذیانه‌ای نیمچه ابری بود زل زد و هی دود کرد و هی به کرک پشت گردن‌اش، هی به لکه‌ی محو جای واکسن‌اش، هی به در باز کردن و بستن‌اش، هی به چادر بر ترقوه افکندنش و.. خلاصه هی به دختردایی‌اش فکر کرد و هی گفت «‌هعی» تا اینکه باباش رد بوی سیگار را از کانال کولر گرفت و آمد پشت‌بام زد توی سرش و خـِرکش‌کنان بردش پایین.

غلام پیروانی آن روز در نوزده سالگی یکی از پیچیده‌ترین مسائل هستی را حل کرد. او البته دقیقاً اینجوری که من می‌گویم غلبه‌ی امر واقعی بر امر مجازی را نمی‌فهمید اما می‌فهمید که وقتی باباش می‌زند توی سرش دیگر هی به کرک پشت گردن دختر دایی‌اش فکر نمی‌کند.
آن روز، بعد از آن کشف عظیم، وقتی کار بابای غلام با غلام تمام شد تازه کار غلام با غلام شروع شد. همینکه می‌آمد به چادر بر ترقوه افکندن دختر دائیه فکر کند آرنجش را می‌کوبید به چارچوب در، انگار حواس‌اش نبوده، و در کمال مسرت می‌دید که دیگر نمی‌گوید «هعی» که جگرش بسوزد، می‌گوید «آخ» و با هر درد و هر آخ یکی از آن هی‌های دختر دایی‌اش هم تبخیر می‌شود و به هوا می‌رود، کعنهو هیچ‌وقت نبوده.

این‌طور بود که آخر شب وقتی والدین غلام از عروسی دختردایی‌اش برگشتند او را آش و لاش یافتند. پدرش که این رستگاری را از پشت زخم‌ها و کبودی‌های غلام نمی‌دید فرصت را برای صدور یک حرف غلنبه مناسب دید، پس همانجا دست به سوی آسمان بلند کرد و هوار زد «خدایا! به هم زدن را به غلام بیاموز، مخ زدن را خودش یاد می‌گیرد. مرسی.» مرسی را گفت چون فکر کرد ناجور است آدم سر خدا داد بکشد. مادرش؟ رفته بود زنگ بزند آمبولانس.

به این ترتیب غلام نوزده سالگی را با موفقیت پشت سر گذاشت و در سنین دیگر هم عاشق دختران دیگری شد و غم فراق آنان را هم با چند ضربه‌ی حساب شده و مقداری جراحت بی‌خطر و احیاناً دو عدد قرص آلپرازولام ــ به ازای هر دختر ــ ختم به خیر کرد و در پنجاه و هشت سالگی این شد که می‌بینید.



حالا این ماجرا را بی‌خیال. چرا اسم این آدم غلام پیروانی است در صورتی که می‌دانیم او آن غلام پیروانی نیست؟ چون، برادران و خواهران عزیز، چون آدمیزاد در زندگی کوتاهش یا از آنهاست که فضیلت آشنایی با غلام پیروانی را دارند یا جزء مردمی است که او را نمی‌شناسند.. کله‌ی صبحی دلم خواست چیزی برای آن مردم کول مسلک و باحالی که شرمی از شناختن غلام پیروانی ندارند بنویسم.



[«دامن‌نورد» به جای «خانم‌باز» توسط مهدی سحابی در ترجمه ی درجستجو وارد زبان فارسی که نه چندان، اما وارد زبان من شد.]

۱۶ تیر ۱۳۸۹

چطور آدمیزاد واقعاً طرفدار تیم آلمان می‌شود

حس می‌کنم طرفداران متعصب تیم فوتبال آلمان همان کسانی هستند که کتاب بالینی دارند و به کودک درون و بالغ بیرون اعتقاد دارند و سیگار نمی‌کشند ــ اگر هم بکشند همچین با رضایت نمی‌کشند ــ و صبح‌ها چند دقیقه نرمش می‌کنند و توی تاکسی اگر زن باشند فکر می‌کنند مسافر کناری دارد می‌مالدشان و اگر مرد باشند مسافر زن کناری را می‌مالند تلفنی با زن یا دوست دخترشان با صدای بلند حرف می زنند و اگر مرد باشند و مسافر کناری هم مرد باشد در حد جر خوردن گشاد می‌نشینند و یکبار توی زندگی کیف سامسونت داشته‌اند و ترجیح می‌دهند مکتوبات مهم‌شان را با خودنویس بنویسند و خط‌شان خوب است و خیال می‌کنند رضا جاودانی خیلی هم خر نیست و عروسی‌شان سفید می‌پوشند و ماشین‌شان اگر پول‌شان در حد پژو 206 باشد پژو 206 است و احتمالاً نقره‌ای و فکر می‌کنند گربه ملوس است و شلوار کردی (غیر از برای کول بازی) نمی‌پوشند و طبق سلیقه‌شان پاریس هیلتن و اشتن کوچر خوشگل اند و با آرامش اعصاب‌خردکنی بنزین می‌زنند و در جمع تهرانی‌ها از شهرستانی به عنوان فحش استفاده می‌کنند و به سِک خوردن الکل ته دل‌شان افتخار می‌کنند و ران مرغ دوست دارند و هر شغلی دارند (حتی اگر روزنامه‌نگار هستند) فکر می‌کنند کارشان یکجورایی هنر محسوب می‌شود و به هوای پاک و ویتامین و نخ دندان باور دارند و از این قبیل.


قبول دارم منطقی نیست. بی‌خودی فقط حس می‌کنم.

۲۷ خرداد ۱۳۸۹

شیره خواهد شد


میدان سید اسماعیل را بجوشان

مغز آن مقام معظم را بجوشان

سیبیل علی معلم را بجوشان

ماشین تحریر شریعتمداری را بجوشان

صدای شیخ محمد انصاری را بجوشان

عینک حداد عادل را بجوشان

شورای مقاومت مسعود رجوی را بجوشان

برنامه تفسیر خبر voa را بجوشان

زیر شلواری محسن رفیق‌دوست را بجوشان

وبلاگ فرهاد جعفری را بجوشان

حساب بانکی شهرام همایون را بجوشان

مجموعه آثار عرفان نظری را بجوشان

آقازاده‌ی طبسی را بجوشان

مزه‌پرانی‌های قرائتی را بجوشان

خواب‌های آیت‌الله خزعلی را بجوشان

تئوری‌های علیرضا نوری‌زاده را بجوشان

درخت‌های دانشگاه امام صادق را بجوشان

کلاشینکف نمازجمعه تهران را بجوشان

علی جنتی را بجوشان


جستجو کننده‌ی محترم روش تهیه شیره تریاک!

هی بجوشان و صاف کن

وقتی یک قُل بزرگ زد

شیره شده است

۲۸ دی ۱۳۸۸

فردای انقلاب برات یه گوشواره می‌خرم

فردای انقلاب
برات یه گوشواره می‌خرم
مازندران
.
.
یکی دو تا شهر هم از گیلانُ



اگه بخوای با قایق بادی تفننی به آمریکا حمله کنی
نصف اقیانوسُ برات می‌خرم
.. باقی‌شم اجاره می‌کنم




وسط دبی چادر می‌زنیم
بعد از اینکه خریدمش و برات با خاک یکسانش کردم




شاید تمام خز و خیلای شهرُ اعدام انقلابی ‌کنم
دلم می‌خواد یه دل سیر برات ذرت مکزیکی بخرم




دیگه لازم نیست (موقع موس کشیدن برای در و داف نوشکفته‌ایی که زیر سارافن‌شون شرت‌های ـ احتمالاً ــ نارنجی می‌پوشن) سرتُ از پنجره ببری بیرون
فردای انقلاب برات یه ماشین کروکی می‌خرم



فردای انقلاب
همچین که مچ‌بندای سبزمونُ وا کردیم
دوباره کمونیست می‌شیم
طبیعتاً برات یه ارتش سرخ می‌خرم





۳ دی ۱۳۸۸

خارش ده ساله

فرض بگیریم الان ده سال بعد است. من همینجا نشسته‌ام و دارم یک مقاله درباره تبصره‌ی فلان ِ ماده‌ی فلان ِ قانون کار می‌نویسم. من که کاملاً خودم هستم دارم به شما اطمینان می‌دهم این تصویر از ده سال بعدم ابداً دور از واقعیت نیست. فقط ممکن است از اتاق کناری صدای ونگ زدن یک بچه بیاید. ممکن است زن گرفته باشم و بچه‌دار شده باشم (یا برعکس) و زنم ترکم کرده باشد (مثلاً با یک 27 ساله‌ی دیگر رفته باشد، چون تا آن وقت من 37 ساله‌ شده‌ام) و حالا از اتاق کناری صدای ونگ زدن یک بچه بیاید. یا اصلا نیاید. ممکن است ده سال بعد هم بدون زن و بچه، مثل همین الان تازه از یک سرما‌خوردگی ِ کیــ... (اگر تا ده سال بعد صفت مودبانه‌ای که جان کلام ِ سرما‌خوردگی را برساند اختراع شد جایگزین می‌کنم) برخاسته باشم و از آشپزخانه صدای جلز ولز شلغمی‌ بیاید که آب‌اش تمام شده و کسی نیست خاموشش کند و بوی گندش قرار باشد تا چند روز بعد سوژه‌ی اولین حرف عشوه‌آلود هر تازه‌واردی باشد: «اوف.. باز یه چی سوزوندی؟».. یا نه. اصلا تو بگو ده سال بعد پوچ بودن تئوری‌ ده سال قبلم (مبنی بر اینکه پسرها سه دسته هستند: یا دوست‌پسرهای خوبی هستند و یا شوهرهای خوبی. و دخترها همیشه یک دسته هستند: کسانی که می‌خواهند از دوست‌پسرهای خوب، شوهرهای افتضاح بسازند و بلعکس.. اما دسته‌ی سوم پسرها: عین من. هیچ‌کدام، نه دوست‌پسرهای خوبی می‌توانند باشند و نه شوهرهای خوبی.) اگر شما هم سر و ته جمله را گم کردید از ..یا نه. اصلا تو بگو ده سال بعد تکرار می‌کنم که: یا نه. اصلا تو بگو ده سال بعد  از صدای کرفس خرد کردن عاشقانه‌ی عشقم ــ که محض بستن دهن مردم و اطمینان خرکی از ثابت ماندن میزان عشق‌مان یک جاهایی را امضا کرده‌ایم ــ که از پشت در می‌آید و این صدا با رعشه‌ای که به جانم می‌اندازد پوچ بودن تئوری‌ ده سال قبلم را به رخم می‌کشد و.. از اینا.

این صداها که افکت است. به چشم نمی‌آید. هر چیزی می تواند باشد. ونگ بچه‌ی مادر رفته و جلز ولز شلغم ِ آب تمام شده و چرق چرق کرفس زیر چاقوی عشق ازل ابدی.. مهم نیست. اکسسوار صحنه منم که ده سال بعد برای کمرنگ کردن هر صدایی بیرون از این اتاق، در را بسته‌ام و همینجا نشسته‌ام و دارم مقاله‌ای درباره تبصره‌ی فلان ِ ماده‌ی فلان ِ قانون کار می‌نویسم. همچنان دارم از تبصره‌ی فلان ِ ماده‌ی فلان دفاع می‌کنم. همچنان دارم می‌گردم و یک چیزهایی برای دفاع در این قانون پیدا می‌کنم. فارغ از اینکه خیلی پیش از ده سال قبل هم حرف قابل دفاعی در این قانون برای یک مدافع این قانون باقی نمانده بود، باور نمی کنم بازی تمام شده و دروازه ها را هم جمع کرده اند. همچنان بازیکن هستم و دارم از آخرین سنگر دفاع می‌کنم. و آن وقت، همینجا، در یک لحظه (حتی دو یا بلکم سه لحظه) انگار در ناحیه‌ی انگشت کوچک دستی که سالها پیش از آرنج قطع شده، احساس خارش کنی، در حین خاراندن بی هوا نگاه کنی که چی را داشتی می‌خاراندی؟

۲۳ شهریور ۱۳۸۸

حدس‌هایی درباره خدا



«و اگر این معنی کشف بودی، کس کافر نبودی»

 از واضحاتی مثل اینکه من به خدا اعتقاد دارم و مسلمانم و اگر خدای نکرده این نوشته شائبه‌ی ارتداد را ایجاد می‌کند همین اول کار این هم «لااله الا الله، محمد رسول الله»‌اش، که بگذریم می‌ماند اینکه خدایی که بهش باور دارم چه جور چیزی است. اعتقاد به اینکه یک بابایی ما را آفریده که توی آسمان هفتم بنشیند این پایین را بپاید که کی کجا چطوری خــایه‌مالی‌اش را می‌کند و حواسش باشد که کی در مجیز گویی‌اش کم می‌گذارد تا بر این اساس چرتکه بیاندازد که به کی دسته بیل آتشین نصیب کند و برای کی جکوزی عسل به همراه استریپ تیز زنده‌ی حوری‌های بچه‌سال تدارک ببیند.. که خب، این شدت نارسیسم و در پی‌اش عذاب سادیستیک و نعمات نوچ اروتیک دون شأن خدایی است انصافا. این داستان‌ها یک زمانی جواب می‌داده.. مثل رئالیسم جادویی که یک زمان می‌شد باهاش دو جین همسر تور کرد. اما حالا سلیقه‌ی خدا هم عوض شده. بالاخره اینهمه سال و ماه سنگ را هم عوض می‌کند. شاگردهای منیرو هم عوض شده اند. خدا که خداست.
 باز هم تاکید می‌کنم که من مرتد نیستم، یعنی ماجرای پیامبران را تا خود محمد قبول دارم، هرچند بعدش ــ بهائیت  و اینها ــ را دیگر لوس بازی بشری می‌دانم. به نظرم مریم را هم خدا حامله کرد (حتی نه با واسطه‌ی یوسف نجار. شخصاً مرتکب شد، دمید). موسی هم نیل را شکافت و عصاش هم مار شد و اصلا یونس هم واقعا جدی جدی توی شکم ماهی زندگی می‌کرد.. ببینید، مشکل این است که کافران طبق شناخت‌شان از دنیای امروز خدا و پیامبران و معجزات‌شان را نگاه می‌کنند و به همین خاطر به نظرشان چرند می‌آید. برای خواندن اساطیر مثل همه‌ی داستان‌های درجه‌ی دو یکمی همدلی پدرانه لازم است. اساسا کسانی که این ماجراها را به صورت جدی می‌پذیرند یا به صورت جدی رد می‌کنند طنز ماجرا را نگرفته‌اند.

بدیهی است که این حدس‌ها فقط حدس‌اند و امیدوارم به هیچ‌کدام از هم‌کیشان مسلمانم بر نخورد (پیروان باقی ادیان هم که دست‌شان به من نمی‌رسد بیایند این ــ  ماست‌شان ــ را بخورند).

خدا اول آدم را از گل آفرید و از ته مانده‌ی گل آدم حوا را ساخت و فرستادشان بهشت و بعد هم به زمین تبعیدشان کرد و بعد هم پیامبران‌اش را فرستاد و همه‌ی اینها را قبول دارم، تا قبل از ارائه نظریه‌ی "اصل انواع". یعنی وقتی که چارلز داروین آن چیزها را راجع به تکامل گفت، خدا هم فکر کرد «چه باحال.. چرا به فکر خودم نرسیده بود؟» این شد که خودش هم از آن به بعد یکجورایی داروینیست شد چون آدم شدن تک‌سلولی‌ها و کلهم "مانکی بیزینس" بیشتر با زیبایی‌شناسی‌اش سازگار است تا کثیف‌کاری گل بازی و آن آنتی‌فمنیسم نوجوانانه‌ای که یکاره گل حوا را از اضافات پهلوی آدم بکند و این قبیل اطوارهای مبتذل. به هر حال خدا هم مثل ما (تعارف می‌کنم که خجالت نکشید وگرنه "شما" درست‌تر است) یک دوره‌ی جوادی داشته. اما متاسفانه مثل شما که از آن دوره عکس دارید و عکسها هم توی آلبوم مادرتان است و هیچ کاری از دستتان ساخته نیست این خدا هم داده بود پیامبرانش ماجرای آفرینش را مکتوب کرده بودند و سر طاقچه‌ی هر اهل کتابی یکیش بود. کاری از دستش ساخته نبود. البته که می‌توانست معجزه کند و کلهم عالم را ری‌ست کند یا با یک معجزه/تقلبی اینهمه سندی که به آفرینش گواهی می‌دهند را عوض کند. اما چون ما مسلمانها به ختم رسل معتقدیم میدانیم سر جریان محمد پشت دستش را داغ کرده بود که دست از پیغام پسغام فرستادن برای بشر و جنغولگ بازی (معجزه) بردارد، این شد که تصمیم گرفت دست به ترکیب دنیا نزند.
خلاصه، اینکه می‌بینید پیامبران و معجزات‌شان به کالیبر دنیا نمی‌خورند مال این است که دنیای بعد از داروینیست شدن خدا با دنیای زمانی که به آفرینش اعتقاد داشت (چون خودش آفریننده بود) فرق می‌کند. آن زمان همه چیز ممکن بود. حتی اینکه یک دختر جوان به جای دوست‌پسرش، از شخص خدا حامله شود.

حدس دیگرم این است که اختیارات خدا خیلی محدود است. حالا اگر نگوییم خدا، موجودی تکامل یافته‌تر از انسان را تصور کنید که یک جور بازی شبه کامپیوتری تکامل‌یافته اختراع کرده ــ یا از سی‌دی فروشی محله شان خریده ــ تا بعد از ظهرها که از سر کار بر می‌گردد، یا اصلا بگو از سر بیکاری ساعت‌هایش را باهاش هموار کند که این بازی جهان ماست. یک وقتایی حال بازی ندارد، که پیداست، ما هم می‌فهمیم. یکوقتایی کامپیوترش هنگ می‌کند، که پیداست. یکوقتایی هایپر است و رکورد می‌زند، که باز هم پیداست: یازده قلوهای جاجرودی یا نه، همین احمدی‌نژاد.
دقیقا نمی‌دانم که هدف این بازی چیست. شاید این باشد که انسان پله پله پیشرفت کند و با رسیدن هر انسان به پله‌ی آخر یک قلب به قلب‌های بازیکن/خدا اضافه شود و با این حساب محشر کبری در واقع همان گیم اور است. اگر هدف را همان پیشرفت و سعادت انسان بگیریم که معلم دینی‌ها هم می‌گفتند، سئوال پیش می‌آید که طبق چه قاعده‌ای؟ با چی؟ پله‌هاش کوشن؟
ــ تحصیلات؟ باسواد‌ترین آدمی که می‌شناسم آخرین‌بار که دیدمش دنبال آشنا می‌گشت برای جور کردن بیمه بیکاری‌اش.
ــ هوش؟ تا جایی که من فهمیده‌ام هوش همینقدری به درد می‌خورد که یادبگیری مثل احمق‌ها پیشرفت و سعادت آدم‌های احمق را مسخره نکنی.
ــ هنر؟ کل تیراژ کل داستان‌کوتاه‌های بهرام صادقی اندازه یک هفته ویزیتورهای یکی از وبلاگ‌های فاخر تینیجر رنگ کن نمی‌شود، یا اندازه ده ـ دوازده تا از پست‌های "از سر سیری" همین وبلاگ..
قاعده کت و کول کردن برای این دنیا زور بی‌خود زدن است. تا جایی که فهمیده‌ام این بازی هیچ قاعده‌ای ندارد و در آن هیچ چیز به اندازه‌ی شانس، منطقی نیست.
تنها نتیجه‌ای که می‌شود گرفت این است که خدا/بازیکن جهان حاضر آماده‌ای مقابلش دارد که تنها اختیار او زدن دکمه شانس است. اینطور است که من درک می‌کنم اگر یک روز صبح از خواب بیدار شوم و ببینم خوابم نمی‌آید. سوار ماشین شوم و سر ظهر ببینم کولرش خنک می‌کند. توی کوچه‌های ولیعصر دنبال جای پارک بگردم و ببینم یک نفر از پارک بیرون می‌آید. بعد به فرودگاه بروم و با اینکه بیست دقیقه دیر رسیده‌ام ماموران مهربان باند فرودگاه سوارم کنند و تا جلوی هواپیما ببرند و توی راه بیسیم بزنند که همکارانشان پله‌ها را جمع نکنند.. و بعد؟ یک روز خوب را سپری کرده‌ام و همه‌چیز دست به دست هم داده تا به هواپیمایی برسم که قرار است سقوط ‌کند؟ خب.. خدای شخصی من اگر جای خداوند عالم بود شاید اینطور بازی می‌کرد اما آن بازیکن اعظم از این صفات چخوفی بری است و اجازه می‌دهد تا هواپیما به آرامی فرود بیاید و حالا من اینجا باشم تا وجودش را برای شما اثبات کنم.
آقا از این حرفها گذشته اعتقاد به خدا ــ حتی برای آدم لامذهب اعتقاد اطرافیانش به خدا ــ تیزی ملال زندگی را می‌گیرد اگر نگوییم هیجان‌انگیزش می‌کند و به روزمرگی‌ها ظاهری فراطبیعی می‌دهد. کم کم‌اش همین فانتزیای مختصر وودی آلنی را دارد که «هی. نگا. این بنده‌ی پرهیزکار خداست که داره برات سـ... می‌زنه.» به عنوان مثال.

۸ شهریور ۱۳۸۸

همساده

همسایه‌ی من که زن نسبتا جوانی است مثل اکثر زنها (نمی‌دانم، و شاید مردها؟) موقع سکث صداهایی از خودش ساطع می‌کند که اصطلاحا بهش می‌گویند آه و اوه. پنجره‌ی اتاق خواب او رو به پنجره‌ی سالن من باز می‌شود، چهار متر فضای خالی پاسیو بین ما فاصله می‌اندازد، و چون او عادت دارد پنجره‌ی اتاق خوابش را باز بگذارد (حق دارد، واقعا زن پر حرارتی است) مهمان‌های بعد از نیمه شب من مجانی تفریح می‌کنند و او یکجورایی جاذبه توریستی خانه من محسوب می‌شود. من هم به رسم مهمان‌نوازی در نقش تور لیدر گاهی کلمات نامفهوم زن را برای‌شان ترجمه می‌کنم (سئوال: او با دو مرد مختلف سر و کار دارد و احتمالا می‌خوابد –دو تای‌شان را توی راهرو دیده‌ام– اما لحن و حتی کلماتش هنگام صکث کوچکترین تفاوتی نمی‌کند. چرا؟ جواب: چون او دو زن نیست، یک زن است. – آهان).
داشتم از تفریح مهمانان بعد از نیمه شبم می‌گفتم. خب، این تفریح مجانی و سالم و یکمی هیجان انگیز – با ترجمه‌ی همزمان من البته – چند وقتی که پدر و مادرم به خاطر تعمیرات خانه‌شان مهمانم بودند تبدیل به عذاب الیم شد.
شب اول از شدت و وقاحت صدا، تصور کردند یک نفر در آپارتمان روبرو دارد زنی را کتک می‌زند (در وصف قروقاطی بودن کار دنیا همین کفایت می‌کند که خودم هم هربار صدای این زن را می‌شنوم، بعد از اینهمه شب، هنوز تردید می‌کنم که دارد کتک می‌خورد یا حال می‌کند). هر دو گوش تیز کرده با چشم‌های‌شان از من توضیح می‌خواستند. من هم شرمنده و با لبخندی بیشتر عصبی اما غیر قابل کنترل، مهملاتی درباره دعواهای زن و شوهری و حقایقی درباره‌ی نهاد ذاتا فاسد خانواده گفتم و صدای تلویزیون را آنقدری که کارخانه‌ی معظم سازنده تلویزیون اجازه می‌داد زیاد کردم.
همان شب تقریبا ماجرا را فهمیدند اما من شب‌های بعدی هم (این زن آف ندارد. این زن پریود ندارد: لعنت به ال دی) به حد وسعم و مدد دستگاه های صوتی سعی می‌کردم مانع مواجهه مستقیم با این واقعیت در حضور والدینم شوم: همسایه‌ام دارد گای-یده می‌شود. با صدای بلند. (تا یادم نرفته نظرم را درباره‌ی آه و اوه کردن حین صکث  بگویم که یک بخش عمده‌ایش – نه همه‌ش – تبلیغات است که بی‌خود صکث را جدی ‌کنند. تا صکث را جدی‌تر از آنچه که هست نمایش دهند. تبلیغاتی که می‌خواهد حواس ما از کار مسخره‌ای که انجام می‌دهیم پرت شود. به خاطر من - یا اگر من را قبول ندارید، همین خدا - یکبار فکر کنید ما در چیزی که بهش می‌گوییم "عمل صکث" دقیقا چکار می‌کنیم... پاریس اگر به این صحنه دقیق فکر می‌کرد، اگر درک طنز داشت، اگر هلن را مثل من می‌دید جنگ تروایی در کار نبود.)
چند هفته بعد از آن شب‌های مهمان‌داری – شب‌های معذب مهمان‌داری والدین -  این زن را توی آسانسور ملاقات کردم. انگار که یعنی با دیدن من یکهو یادش افتاده گفت: راستی آقای... منتظر شد خودم را برایش معرفی کنم. خب، هنوز آنقدر عصبانی بودم که فقط نگاهش کنم. گفت: به هر حال آقای محترم. من یک شبهایی از صدای تلویزیون شما از خواب می‌پرم.
من خیلی فکر کردم، سه طبقه‌ی تمام با احتساب پارکینگ همینطور که نگاهش می‌کردم در سکوت فکر کردم و نهایتا زیر لب جواب دادم: باشه.
توهین‌آمیزترین جوابی که به ذهنم رسید همین بود. به جای شب‌های گذشته و شب‌های آینده. به جای همین حالا که دارم اینها را می‌نویسم.

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

از شنبه

«مدت‌هاست که زندگی من بدون هیچگونه کوشش و نتیجه‌ی ثمربخشی می‌گذرد... برای رفع این خلاء تاسف‌آور، از امروز که ساعت ده صبح جمعه‌‌ی پانزدهم اردیبهشت‌ماه هزار و سیصد و فلان است رسماً و کتباً تعهد می‌کنم و به شرف و انسانیت سوگند می‌خورم که از همین لحظه، بلافاصله خودم را عوض کنم... به همان یک‌ذره شرافت و انسانیتی که در وجودم باقی مانده... خیلی خوب، حوصله‌اش را ندارم... به یک چیزی، خدا که نه، دوستی هم که احمقانه است، آینده هم که زیاد درخشان نیست. عشق؟ مهم نیست. ما یک دختره‌ی دیوانه‌ای را دوست می‌داریم، یعنی مدتی است به خودمان وانمود می‌کنیم که دوست می‌داریم، به همان عشق پاک و آسمانی سوگند که...» قریب‌الوقوع / بهرام صادقی


من هم از یک وقتی بالاخره آدم دیگری خواهم شد. اما نه از همین لحظه و بلافاصله. یک وقتی که به جای چهارشنبه‌ی نَسَخی، شنبه‌ای چیزی باشد. به همان عشق پاک و آسمانی سوگند که یک وقتی بالاخره:

 - صبح‌ها بیدار می‌شوم و عصرها چرت می‌زنم و شب‌ها جداً می‌خوابم.

 - ویتامین را تبلیغات نمی‌دانم و حداقل روزی یک نارنگی می‌خورم که هم ویتامین c دارد که برای سیگار خوب است و هم پوست کندنش کثافت‌کاری پرتقال را ندارد.

 - هفته‌ای یکبار به مادرم تلفن می‌زنم و ضمن احوال پرسی و کسب اطلاع از بیماری‌های جدیدش دستور پخت یک غذایی را می‌پرسم. حتی بین توضیحاتش سئوالاتی می‌کنم تا مطمئن شود دارم یادداشت بر می‌دارم.

 - خودم را دامن‌نورد قهاری نشان خواهم داد تا هربار تلفنم زنگ خورد رفقایم به هم چشمک بزنند و زن‌ها یکجور تنفر صکثی نسبت به من احساس کنند.

 - سعی نمی‌کنم خواهرم را قانع کنم که شوهرش یک خرده بورژوای دوزاری است و کلا از دیدن ریخت زندگی‌شان کهیر می‌زنم. کهیر زدن با لبخند زدن در محفل گرم خانواده منافاتی ندارد.

 - برای رد دعوت به جای آنکه بگویم حس ندارم می‌گویم وقت ندارم تا مردم خیال کنند در زندگی خیلی پرمشغله هستم.

 - در انتخاب مدیریت ساختمان حضور پرشوری به هم خواهم رساند و یادم می‌ماند قبل از رای گیری از سرایدار سئوال ‌کنم شوهر آن زنی که یک روز آزگار مرتاضانه توی آسانسور زندگی کرد تا برای شوهرش تبلیغ کند دقیقاً کدام‌شان است.

 - به دخترهای زیر هجده سال به چشم پدری نگاه می‌کنم. به زن‌های بالای پنجاه سال به دیده‌ی فرزندی.

 - ظرفهایم را حداقل هفته‌ای دو بار می‌شویم تا رفیقم خاطره‌ی چایی خوردن توی کاسه سوپ خوری را فراموش کند.

 - هر نوع بازی کثیف و بی‌حاصل ـ اما انصافا مفرح ـ با سیبلیم همچون کشیدن و کندن و جویدن را ترک خواهم کرد و شاید روزی بالاخره تراشیدمش و با این کار ایدئولوژی‌ام را هم عوض کردم.

.
.
.

 - هرازگاهی می‌آیم اینجا می‌نویسم که چقدر جالب توجه می باشم.

۲۵ اسفند ۱۳۸۷

فوتبال شیرازی

به همون دلیلی که ترجیح می‌دم کتاب بخونم تا بنویسم یا فیلم یا غذا یا فرمول یک یا هرچی، فوتبالم همونه. ترجیح می‌دم ببینم تا بازی کنم. اشکال فوتبال دویدنه. رسم انصاف اینه که همینجا یادی بکنیم از پیر ما و فاتحه‌ای نثار روحش بکنیم (حتی اگر نمرده) که می‌گفت چه معنی داره بیستا مرد گنده دنبال یه توپ فسقلی بدوند. مستحضرید که، چرت می‌‌گفت اکبرآقا، اما خب چرت گفتن دروغ گفتن نیست. چرت حرفیه که ممکنه حتی حق باشه اما کاربردی نیست. اگر دست برقضا عملی بشه میشه بعد از ظهرهایی که اکبرآقا می‌رفت استادیوم اما بیستا آدم گنده و مخصوصا اون ده‌تایی که قرمز پوشیده بودند به این نتیجه درخشان می‌رسیدند که چه معنی داره آدم گنده دنبال یه توپ فسقلی بدوه.. اونوقت اکبرآقا می‌موند* و بعداز ظهرش با عمه فاطی به جای به عنوان مثال فرشاد پیوس مرده‌خور. اینه ماجرا. چرت لزوما دروغ نیست، مزخرفه.
بعله. عرض می‌شد – می‌فرمودید قربان – که فوتبال به ذات خود ندارد عیبی، که به قوه ابتکار و بازوان پرتوان جوانان ایران زمین از این پس دویدن در ذات فوتبال محسوب نمیشه. حله دیگه. به این ترتیب:

 توپ‌های کم باد A و B را در فاصله بیس-سی سانتی (یا هرچی عشقتون بود) از هم قرار می‌‌دهید. دروازه‌ای را یا به صورت حرف L و یا مستقیم در مسیر توپ‌ها (یا هر جا عشقتون بود) می‌گذارید. عرض و ارتفاع دروازه حدودا یک و نیم برابر یکی از توپ‌ها (یا هرچی عشقتون بود) است. طریقه‌ی حرکت دادن توپ‌ها که استثنا هرچی عشقتون بود نیست (که این هم حتی در مواردی می‌تواند باشد اما اسمش جرزنی است که تا وقتی حریف ندیده موردی ندارد). اینطوری که با یک ضربه بغل پای نرم (یا شوت خرکی، هر چی عشقتون بود) توپ A را به B می‌زنید یا بلعکس و خلاصه با ضرباتی این مدلی یکی از توپ‌ها را به دروازه می‌رسانید و به سلامتی تبدیل به گلش می‌کنید. هدف این است که مستقیم توپ را حرکت ندهید و شوت نکنید توی دروازه و واجب کفایی است که توپ B با ضربه توپ A حرکت کند و وارد دروازه شود، یا بلعکس.

 سوالات رایج:

1 – از آنجا که من در خانه‌ای پر اثاث به فوتبال شیرازی مبادرت می‌ورزم چنانچه یکی از توپ‌ها در جای ضایعی قرار گرفت که هیچ رقمه امکان تکان خوردن نداشت حکم چیست؟ پاندادخت شونزه هیفده ساله تمام رسیده از تیرون

 مبتکر: این مسئله بستگی به میزان تخمی بودن حریف شما دارد. طرف اگر از این پاچه ورمالیده‌های عشق بردن باشد که این بازی چاله زیاد دارد و به اعصاب خردی‌ تهش نمی‌ارزد. بهتر آنست به یک زمین فوتبال واقعی راهنمایی‌اش بفرمایید تا برود مثل اسب بدود و عرق کند. اما اگر در مضیقه امکانات، اجباری حادث شد که الی و لابد باهاش بازی کنید احوط آن است که ابتدا به ساکن طی کنید که اگر چنین شد چه کنید یا چنان شد یا هر چنان که شد کجا بکارید و شروع کنید. اما به عنوان مثال اگر با من که به شخصه مبتکر جوان این ورزش/صنعت هستم بازی کنید، شما کلا سه هیچ من را برده فرض کنید تا برسیم به اینجا که کلاس چندی عسلم؟ نرمه گوشات چقده نرمه، گفته بودم از موهای این رنگی (حالا هر رنگی) خوشم میاد؟ روی این کاناپه اذیت میشی ها و اینا. و باز تاکید می‌کنم که به عنوان مثال وگرنه "همه میدانند" که من اهداف بلند مدت بسیاری در سر دارم و خیلی سرم شلوغ است و بلکل الایام بیزی می‌باشم.

 2 – چرا توپ پرباد نه و توپ کم باد؟ مسعود آپارات از جاده هراز

 مبتکر: توپ پرباد مثل زنی میمونه که میدونه دوستش داری. با یک ضربه خفیف کلی دور میشه و چپ و راست میره و باید دنبالش بدوی. اینم که میشه همون فوتبال که. کم‌باد به صواب نزدیک‌‌تره.

 3 – سرعت در این ورزش چه نقشی ایفا می‌کند؟ برای رعایت فیر پلی چه تدابیری اندیشیده‌اید؟ کارشناس برنامه نود از جام جم

 مبتکر: نقش مخرب. همه‌ی حال این بازی به سیگار حینشه، به دم گرفتن با موزیک و فراموش کردن بازی، به جرزنی و زیر و رو کشیدن و این قبیل. ما در کمیته انضباطی روی طرحی کار می‌کنیم که به جویندگان سرعت و اخلاق کارت زرد بدهیم. از تکنیک‌های جدید و هوشمندانه برای جرزنی هم تقدیر شایسته‌ای به عمل بیاوریم.

 ۴ – معذرت می‌خوام. بی ادبیه. آیا با کله‌ی پُر هم می‌توان بدین بازی اشتغال یافت؟ بچه هاشمی اونطرفا از همون طرفا

 مبتکر: البته که می‌شود. اساسا با کله‌ی خالی نمی‌شود. فشار خون پایین به فشار خون بالا ارجحیت دارد. ما در کمیته دوپینگ تصویب کردیم که رندوم آزمایش خون بگیریم تا خدای نکرده ورزشکاران عزیر پاک و مطهر به این بازی وارد نشوند.

 5 – آیا انتخاب نام این ورزش به میزان اکتیویته‌ی مردم فعال و کوشای شیراز ارتباط چندانی دارد؟ قهرمان سابق دو ماراتن از حمام عمومی زیر پل خاجو، جواب سئوال را هم به همین آدرس ارسال نمایید.

 مبتکر: ارتباط چندانی ندارد. هدف عرض ارادت به حضرات حافظ و سعدی است.

*مثل حالای ما که موندیم با مملکتی که سازمان برنامه و بودجه‌ش به ف.اک رفته و قراره بودجه توی یک برگ کاغذ تحویل مردم داده بشه و اونقدر ساده که اکبرآقا هم بتونه بفهمه. حالا اگر یکی بگه مگه شما نبودید که داد می‌زدید بروکراسی فلان و بیصار خب می‌گیم ما باید بگیم شما چرا گوش می‌کنید.

۲ آذر ۱۳۸۷

ژانر ما چيه پس؟


سر ظهر پشت چراغ قرمز بود يا غروب توي يكي از كوچه‌هاي شلوغ گاندي كه مي‌خورد به وليعصر يا توي هر خراب‌شده‌اي كه بود مسلما راه پس و پيش نداشتيم و رفته بوديم توي نخ يارو تپله كه توي صندلي بنز فرو رفته بود و با يك لبخند خنده‌داري داشت با موبايل حرف مي‌زد و همينطوري از سر خوشي يك پنج هزارتومني نو از جيب كتش درآورد و داد به يكي از اين گل‌فروشگيرها يا آن دختر ۲۷ ساله دماغ عملي مقنعه سورمه‌ايه توي ۲۰۶ كه از چراغ ترمز ماشين جلويي چشم بر نمي‌داشت يا هر كه بود از آن سرژانرهاي‌شان بود كه تا رنگ كروات دوست‌پسر طرف و ته خط چشم نشمه‌ي توی لواسان خوابانده يارو تپله هم رفتيم و من همينطوري علي‌الله پراندم يا او كه «ژانر ما چيه پس؟» و چراغ سبز شد يا نمي‌دانم ترافيك وليعصر راه افتاد يا پرسپوليس گل زد كه گذشتيم كلا.

لابد ما هم يك ژانري داريم اما آنها نمي‌توانند با قطعيت زندگي‌نامه ما را تا صد سال پيش و صد سال بعد بنويسند، كاري كه ما براي‌شان انجام مي‌دهيم. ما سرژانر نيستيم. اصلا ژانر ما سر ندارد. همه آن وسط مسط‌ها مي‌پلكيم. يك حدس‌هايي مي‌زنند كه غلط است. اين جور زندگي را زندگي نكرده‌اند يا در دو فرسخي‌شان نديده‌اند كسي زندگي كند و اگر ديده‌اند نفهميده‌اند كه بتوانند حتي نزديك شوند. «از آن‌هايي كه مي‌خواهند بروند اروپا يا آمريكا تا پيشرفت كنند.» خب چرت است. نمي‌گويم به قيافه‌مان نمي‌خورد يا ژست‌مان خيلي با اين ژانر آدم‌ها فرق دارد. اما ما همانقدر با اين ژانر «در راه خارجه به جستجوي ترقي» فاصله داريم كه با يارو تپل عمه زن مرده ارث رسيدهه‌ي توي بنز. كه با دوست‌پسر يارو فوق‌ليسانس شيمي كارمند نفتيه كه بعد از مهماني پنجشنبه دو روز با بدبخت حرف نمي‌زند كه چرا قبل از اينكه بگويم خم نشدي برايم سالاد بريزي. اينها نمي‌توانند بفهمند «حال» تا پاريس نرفتن با «علاقه‌»اش فرق مي‌كند. حس از جا كندن و سبك و سنگين و نهايتا «حالا چه كاريه؟».
ژانر ما را با اين جوانان هنر دوست جلوي در سينما مانده‌ هم خيلي اشتباه مي‌گيرند كه نيستيم. حتي توي بيست سالگي هم نبوديم. اشتباه نشود. من همين الان هم دلم مي‌خواهد يك فيلم نوار سياه سفيد بدون اسلحه و پرده كركره بسازم. همين الان كه اينجا نشسته‌ام. اما اگر يك بنده‌خدايي به من كه من حيث المجموع در این وادی هيچي نيستم، محض خاطر چند تا گزارش متوسطی که چاپ كرده‌ام كه از توش يك فيلم مستند متوسطي ممكن است دربيايد، قبل از ساختن فيلم نوار بگويد كمك كن اين مستند را بسازيم، خب من تا دفترشان هم مي‌روم و از كفش درآوردن جلوي در و نمازخانه و موكت دفتر مي‌فهمم درست آمده‌ام. از همانجاهايي كه بودجه فرهنگي ممكلت سرازير مي‌شود توش كه اگر از اين دفتر منشي خوشگل‌دارها و بچه ژيگول «مدير عامل»هاي توي فاطمي بود كه بعيد بود اصلا سر مذاكره بنشينم. اما حرفم اين است كه شما اگر از سبك داستان تعريف كردن من خوشت مي‌آيد چرا يك فيلم‌ساز ديگر بسازد. خودم تجربه مي‌كنم. طرف بعد از كلي چك و چانه قبول مي‌كند به شرط صداي شريعتي كه يكجاي فيلم باشد. راضي مي‌شوم به شرطي كه صداي سخنراني فاطمه فاطمه است را آنجا كه مي‌گويد ما رنج‌كشيدگان، ما سيلي‌خوردگان با صداي وق وق سگ نامجو كه مي‌خواند ما كه رنج مي‌بريم ما كه پارس مي‌كنيم ما كه دم تكان مي‌دهيم مثل سگ، ميكس كنيم. قرار را مي‌گذاريم كه مجوزهايش را رديف كنند و دوشنبه راه بيافتيم. دوشنبه خبري نمي‌شود و چهارشنبه زنگ مي‌زنند جواب نمي‌دهم. اس ام اس مي‌فرستند كه ارشاد سر موضوع فيلم اذيت كرده بود و حل كرديم «انشالله شنبه ۷ صبح مهرآباد.» جواب مي‌فرستم كه به من توهين شده و خداحافظ. اما دماغ آدم دروغگو. خودم كه مي‌دانم. توهين كجا بود. تا دوشنبه نشسته‌ام فكر كرده‌ام كه بكوبيم چهارتا سفر پشت سر هم با اين بچه كانتينري‌هاي نچسب توي خاك و خل كه كو تا بگيرد و آخرش بعد از چندتا اگر يك فيلم نوار صدي ده دربيايد و همين فيلم نوارش هم آيا آن چيزي كه توي سرم هست بشود يا نه كه «خب حالا چه كاريه؟»
اگر تا اينجا خيال مي‌كنيد ژانر ما را شناخته‌ايد بگذاريد خيال‌تان را راحت كنم. نه. از اين تيريپ افسرده‌-دختركش‌هاي حواس‌پرت هم نيستيم. خودمان مي‌دانيم كه مثل اسب به زندگي چسبيده‌ايم و لااقل من يكي فقط ممكن است با فكر خودكشي يكمي نشئه كنم. وگرنه لا وي ان غز به قول بچه‌ها گفتني. ولی خب. اين هم اشتباه دوم‌تان خواهد بود كه فكر كنيد سبك زندگي‌دوست بودنمان شبيه باقي است. مثلا فرض کنید مستقل شدن و زندگی جدیدی را آغاز کردن که هدف تقریبا همه ی پسران جوان است.  گفتن ندارد، هنوز كه هنوز است پدرم (كه او هم در ژانر من وامانده) حرف بچگي‌ام را سر شوخي جدی توي سرم مي‌زند كه گفته بودم «اگر ۲۰ هزارتومن پول داشتم يك لحظه هم توي اين خانه نمي‌ماندم.» نمي‌دانم سر نماز صبح بيدار كردنم بود يا موسم كارنامه‌ها بود كه شير شده بودم همچين پرتي گفتم. بعد ها فكر كردم كه ۲۰ تومن پولي نيست كه بشود باهاش آن زندگي را شروع كرد، فكر كردم - اما ديگر به كسي نگفتم - كه اگر يك حقوق ثابت قابل اطميناني بود مي‌رفتم خانه اجاره مي‌كردم. بعد كه حقوق ثابت آمد گفتم خب اگر بتوانم يك جايي را بخرم. پارسال كه مه و خورشيد و فلك دست به دست هم دادند و جور شد كه ادعا كنم اين هم خانه‌اي كه يك قسمتي‌ش مال من است فكر كردم من كه نمي‌توانم هرجايي زندگي كنم. اصلا زندگي توي شهر آدم خودش را دارد. من بايد سعي كنم همين اطراف خودمان كنار كوه  يك جايي بخرم. هواي خوب، خلوت، دور از بچه و پشه... حالا هم كه دارم ميدوم فعلا تا صد سال ديگر اگر خانه دوباره گران نشود آيا بتوانم يا نتوانم كه تهش باز يك انقلتي دربياورم و همينجا روي تخت ريموت كنترل در دست، تا پنجاه تا كانال پايين و دوباره از ازسر. دم خواب هم اگر كتابي بود براي چشم گرم كردن يا فيلمي اگر كسي تعارف كند، نبود هم چيزي را از دست نداده‌ام. همين امير قاسمي و چالنگي و شب‌خيز براي يك عمر زندگي من كفايت مي‌كنند تا در پنجاه سالگي به سلامتي سرطاني ایدزی چیزی و در نهايت خاطره آن يارو كه بالاخره «چي» بود؟

مخلص کلام اینکه اولش چيزي نبود آخرش هم چيزي نخواهد بود. بگير ناظم خواب مانده و زنگ تفريح پنجاه-شصت سالي كش آمده.

۱ آبان ۱۳۸۷

در شا’ن ندیدن


اگر يك راه براي متوقف كردن - و نه بهبود كامل كه ممكن نيست - بيماري عشق وجود داشته باشد، "نديدن" است. تلاش مي‌كنيد كسي كه دوستش داريد اما مي‌دانيد كه نبايد دوستش داشته باشيد را به هر بهانه‌اي ببينيد. اين «نبايد» ته مانده منطقي است كه از زمان بيمار نبودن‌تان باقي مانده و گاهي چراغ مي‌زند و هشدار مي‌دهد وگرنه واضح است كه اگر مي‌توانستيد موقع فكر كردن به معشوق آدم زماني شويد كه او را دوست نمي‌داشتيد و با همان منطق تصميم بگيريد و عمل كنيد كه ديگر بيمار نبوديد و از اساس عشق بيماري نبود. 
اين نديدن و خراب كردن تمام پل‌هاي ارتباطي هم كه اينقدر راحت تجويز مي‌كنم فقط خدا مي‌داند (تازه او هم بر فرض وجود) كه فقط حرفش راحت است و درد دارد ناجور. شبيه جراحي است براي متوقف كردن سرطان. مثل شيمي‌درماني است. ممكن است درد دوران درمان بيشتر از درد خود بيماري باشد، درد تك تك لحظاتي كه مي‌دانيد تماس مي‌گيرد و يا اميدواريد تماس بگيرد اما تلفن‌تان را خاموش مي‌كنيد يا بهتر، خط را به كل عوض مي‌كنيد، يا وقتي كه بايد به مكاني برويد كه مي‌دانيد يا حدس ميزنيد كه او هم آنجاست اما نمي‌رويد. درد باز نكردن در خانه، وقتي تمام آرزويتان ديدارش است و او در چند قدمي است.. اينها را مي‌فهمم و همچنان مي‌گويم اگر راهي براي توقف اين بيماري باشد، همين نديدن است. فقط نديدن باعث فراموشي مي‌شود. معجزه نديدن در طولاني مدت كمرنگ كردن عشق است هرچند كه از حالا گفته باشم: نابودش نمي‌كند. (مثالي كه درباره سرطان زدم فقط از جنبه شباهت درمان بود. خاطرتان جمع كه بر خلاف سرطان تا حالا كسي از عشق نمرده. اگر مرديد بياييد يقه من و رفیقمان شكسپير را بگيريد كه فرممود: آدم مي‌ميرد اما نه از عشق.)

[حدود دو سال از لق و تق شدن و سپس تعطيلي كدئين مي‌گذرد و من همچنان ماهي پنج-شش‌تا نامه جواب مي‌دهم. نامه‌هايي كه نمي‌شود جواب نداد چون كساني كه نامه‌ها را مي‌فرستند آدمهاي مستاصل و پيگيري بايد باشند كه توي اين فضاي پر از لئون سرچ مي‌كنند و اینجا را پيدا مي‌كنند تا شرح مشكل‌شان در روابط عشقي‌ را بنويسند و مشورت بگيرند.
اما چرا گفتم مشكل و نگفتم مشكلات‌. خب به خاطر اينكه همه يك مشكل دارند. به دلايل مختلف مي‌دانند كه بايد رابطه‌شان را با آن زن يا مرد قطع كنند اما نمي‌دانند چگونه و یا دلشان می خواهد از یک نفر دیگر بشنوند. از شما چه پنهان اكثر جواب‌ها را كپي پيست مي‌كنم. گفتم يكبار همان حرف‌ها را كلي‌تر و یکجا بنويسم شايد از زحمت نامه نوشتن خلاص‌شان كنم.]






ضمیمه متحرکات: آقا این موزیکی که چند وقت پیش در بخش متحرکات گذاشته بودم (elle est d'ailleurs) به طرز بدجوری کفم را بریده و فقط موقع خواب از صرافتش می افتم. اگر در متحرکات ندیده بودیدش حالا بشنوید که شاید شما را هم بگیرد. (هر چند تجربه ثابت کرده اکثر مخاطبان این وبلاگ برای استفاده از متحرکات و بخصوص ثابتات تشریف می آورند :) برای آنکه مثل داش علی منصوریان (به قول رفیقمان: بیا بیا) فیر پلی را هم رعایت کرده باشم باید اعلام کنم که از وبلاگ برای خاطر کتاب ها پیدایش کردم. فقط یک چیزی که در کامنتها گفتم و حالا هم این بالا تکرار میکنم: اینکه گاهی موزیک فرانسوی معرفی میکنم فقط برای استفاده کسانی که فرانسه میدانند نیست. خود این زبان یک جورایی موسیقی است. میشود حنجره خواننده را جزو سازهای بادی حساب کرد و از موسیقی لذت برد.

۲۳ مهر ۱۳۸۷

تو را به دانهيل قرمز..


برادرمان اميد «وجدان زنو» را يادم آورد. دقيقا نمي‌دانم يك مشت كلمه دقيقا بايد چه بلايي سر ذهن و حتي بدن آدم بياورد كه جزو تاثيرگذارترين‌ها قرار بگيرد. فراموش كردن نام اين كتاب بيشتر از نامردي است كه ذكرش رفت.
خدا را چه دیدی. اگر تاثير اين كتاب نبود شاید تا حالا صدبار سيگار را ترك كرده بودم و امروز نمي‌دانم چطور مي‌توانستم با زن‌ها سلام و عليك كنم وقتي توي كرختي آخر ماجرا اميدي به روشن كردن يك كام سنگين نداشتم، چطوري كتاب مي‌خواندم يا فيلم مي‌ديدم، براي چي موسيقي گوش مي‌دادم بدون  آنكه احتياجي به فاصله‌گذاري بين سيگارها باشد؟ حتی این فاجعه محتمل بود که محسن نامجو برایم فرقی با محسن چاوشی نداشته باشد... چرا که نه. کسی که "صبحونه ت شده سیگار و چایی" را نمیفهمد از کجای زندگی زندگی کرده است؟ نمی دانم اصلا هنوز غذا مي‌خوردم یا نه؟ آدمي كه سيگار نمي‌كشد روي چه حسابي باید غذا بخورد؟ چايي و قهوه برايش چه معنايي دارند؟ چطوري از اين سر اتوبان همت مي‌رود به آن سرش؟ دقيقا وقتي توي آب شيرجه مي‌زند يا شرطي پنجاه‌تا كرال عرض مي‌رود بعدش چكار مي‌كند؟ از شرجي شمال چه مي‌فهمد؟ روزي هشت ساعت كار را چطور تحمل مي‌كند؟ چرند گفتن با رفقا چه لذتي برايش دارد؟ براي چي به ديدن مادربزرگش مي‌رود وقتي كه ديگر اجبار سه-چهار ساعت دوری از سيگار مطرح نیست و بعد توي خيابان از اولين مغازه، و با فندک مغازه دار، و حتی نوستالژی سیگار نخی...

نه. اينطوري نمي‌شود. شما را به نوكيا ان نود و پنجي كه كورش كبير اختراع كرد (تله‌ي گوگلي توامان براي كورش - گوشي‌بازها :) به من بگوييد چطوري زندگي مي‌كنيد؟

۱۶ مهر ۱۳۸۷

طرف کتاب


اين ليست كتاب‌هايي كه مي‌بينيد (به دعوت spotlight) توش خيلي نامردي زياد است. حالا كه هنوز پستش نكرده‌ام هم ياد چند كتاب افتاده‌ام كه نام نبردن ازشان را بي‌انصافي مي‌دانم. مثل «سيمور: پيشگفتار» و «محاكمه» و «بيگانه» و «برهان قاطع» و «تريسترام شندي» و «ژاك قضا قدري» و... اما چه مي‌شود كرد كه آدم بايد با تنبلي خودش بسازد. هر كدام از اينها را كه شروع كنم به نوشتن تمام كردنش با هماني است كه الان اسمش يادم نمي‌آيد. به هر حال اينها كتابهايي بودند كه يك ردي به جا گذاشتند. بعضي فقط سرخ كردند. بعضي شكافتند.

دعوت به مراسم گردن زني / ولاديمير ناباكف: داستان يك بنده خدايي است كه توي سلول انفرادي نشسته و منتظر اعدام است. يك جايي از داستان راوي به پاهايش نگاه مي‌كند و چيزي در اين مايه‌ها مي‌گويد كه چه راه‌هايي مي‌توانستم با تو بروم... حالا من را فرض كنيد. هشت صبح. بعد از ۴۸ ساعت بي‌خوابي و سرپا ايستادن از ايستگاه صادقيه تا شوش، يك فقره آدم بيست ساله كه توي راهرو دادسراي انقلاب نشسته و منتظر ورود آن قاضي معروف است. منابع نسبتا موثق گفته‌اند حكم زندان سنگين قبلا صادر شده و دادگاه فرماليته است. متهم مورد نظر (متوجهيد كه؟ خودم را عرض مي‌كنم) مثل سگ ترسيده اما تلاش مي‌كند خودش را از تك و تا نياندازد. اين آدم (ببين توروخدا الكي الكي با ضمير سوم شخص چه كثافتكاري راه انداختم) از هشت صبح تا يازده كه قاضي هلك و تلك وارد شود چطور سر خودش را گرم مي‌كند؟ اوكي. شرح حسرت‌هاي يك زنداني را مي‌خواند که سر صبح اتفاقی از توی کتابخانه برداشته بوده. قاضي از ته راهرو پيدايش مي‌شود و جماعت از همان دم تا جلوي اتاق با هر قدمي كه برمي‌دارد موج مكزيكي راه مي‌اندازند. قاضي به دفترش مي‌رسد. منشي دادگاه بدو بدو مي‌آيد كه كليد بياندازد. تا در دفتر باز شود قاضي به متهم مورد نظر نزديك مي‌شود و گوشه كتاب را برمي‌گرداند، انگار كه كتاب روي قفسه است و نه در دست يك آدم. متهم مورد نظر يكجوري كه يعني من حواسم نبود كه شما آمديد و اوخ اوخ چه سعادتي را از دست دادم كه (به قول مجري‌هاي عقب‌افتاده) خدمتتان عرض سلام و ادب و احترام به جا نياوردم، نيم‌خيز مي‌شود. قاضي همينطور كه اسم كتاب را هجي مي‌كند مي‌‌پرسد: « ـ گردن زني؟ - نه جناب قاضي. دعوت به مراسمش ريزتر نوشته شده، بالاش. ـ ناباكوف روسه؟ - بله.» قاضي براي اولين بار به متهم مورد نظر نگاه مي‌كند: « ـ تو فلاني هستي؟ - بله. - چقدر بچه‌اي... چند سالته؟ - بيست و يكي دو سال. - متولد چندي؟ - ۶۱ ـ پس بيست سال؟ - بله. - چند بهت وقت دادن؟ - ساعت ۸ توي احضاريه نوشته بود. ـ خب. بشين فعلا كتابتو بخون.» قاضي وارد دفترش مي‌شود و يك ساعت بعد با آستين‌هاي بالا زده و پاي بي‌جوراب توي دم‌پايي، لخ لخ كنان خارج مي‌شود. ساعت يك و نيم مصادف با خوانده شدن آخرين صفحه كتاب قاضي با همان هيات از ته راهرو پيدايش مي‌شود و باز موج مكزيكي راه مي‌افتد. جلوي در دفترش به متهم مورد نظر كه كتابش را توي كيف مي‌گذارد اشاره مي‌كند كه وارد شود. قاضي ترجيح مي‌دهد به جاي محاكمه اطلاعاتي درباره ناباكف كسب كند. او متوجه مي‌شود كه اين آدم بيش از آنكه نويسنده باشد منتقد است و از قضا داستايوفسكي بزرگ (كه متهم و قاضي روي اسمش قسم مي‌خورند) را داخل آدم حساب نمي‌كند. متهم مورد نظر دقيقا نمي‌داند از كشف علاقه آن قاضي مخوف نسبت به نويسنده جنايت و مكافات خركيف شده يا از اين تيريپ رفاقتي كه با يك بچه معروف گردن کلفت برداشته... اما يك چيزي را مي‌داند: حكم زندان ماليده. باز هم اوكي. ساعت دو و ربع قاضي تازه يادش مي‌افتد كه براي چه كاري پشت ميزش نشسته و مثل يك رفيق فابريك بامرام مي‌پرسد: «اينا چي بود نوشتي توي اين اوضاع؟» و متهم براي آنكه حرف رفيقش را زمين نياندازد به شوخي مي‌گويد: «بي‌خودي بزرگش كردن.» قاضي ضمن ادامه بحث درباره نفهمي ناباكف منشي‌اش را هم صدا مي‌كند. منشي چند دقيقه‌اي معطل مي‌شود تا بحث ادبي قاضي و متهم به سرانجام برسد. بعد قاضي به منشي‌اش مي‌گويد: «كفالت.» متهم به ساعت اشاره مي‌كند كه يعني ساعت دو بيست دقيقه است. قاضي مي‌گويد: «تا دو نيم وقت داري کفیل معرفی کنی وگرنه اوين.» متهم كه انگار هنوز شيرفهم نشده مي‌گويد: «خب، مدير مسئول روزنامه شعبه كناري دادگاه داره. صداش كنيم.» قاضي مي‌گويد: «اون بابا خودش متهمه. نمي‌تونه كفالت تو رو بكنه.» و به منشي تاكيد مي‌كند: «تا دو و نيم.» ساعت دو و نيم قاضي وارد اتاق منشي مي‌شود. متهم با دستبند كنار ميز ايستاده تا سربازي بيايد و به زندان منتقلش كند. قاضي مي‌پرسد: «كتابه رو تموم كردي؟» متهم سعي مي‌كند كتاب را از كيف بيرون بياورد. با هر چرخش مچ دستبند تنگ‌تر مي‌شود (چيزي كه اين سريال سازهاي تلويزيون هيچ‌وقت نمي‌فهمند). قاضي كتاب را مي‌گيرد و از جمع خداحافظي مي‌كند. اينكه نتوانستم جمله سين سيناتوس (اسم راوي همين بود به گمانم) خطاب به پاهايش را دقيق نقل كنم به خاطر اين است كه كتاب هنوز در دست آن قاضي است.

هفت جلدي چخوف ترجمه استپانيان بغير از دو جلد نمايشنامه‌هايش: زمستان سال ۷۹ تمام پيرزن‌هاي زهوار دررفته و آن پيرمردهاي لق‌لقو و آن زن‌هاي بچه به بغل و باقي دزدان صندلي ميني‌بوس‌هاي مسير غرب به انقلاب كه با يك ترمز به اطراف پرتاب مي‌شدند قطعا يك پسر لاغر موفرفري چكمه پوش را به خاطر دارند كه جلوي جلو، روي صندلي دنج كنار راننده فرو مي‌رفت و اوركتش را مثل پتو تا زير چانه بالا مي‌كشيد و كتاب سبزرنگي مي‌خواند و گاهي بلند بلند مي‌خنديد يا از شدت غافلگيري «دهنشو...» مي‌پراند و كلهم اجمعين مرام و معرفت «آبجي شما بفرما بشين» توي كتش نمي‌رفت. از همينجا براي آنها دست تكان مي‌دهم.

سنگر و قمقمه‌هاي خالي / بهرام صادقي: امروز يك بابايي را ديدم كه روي يقه كتش از اين آرم‌هاي عقاب گفتار نيك كردار نيك پندار نيك چسبانده بود. طبيعتا تمام مدت داشتم فكر مي‌كردم كه چطور يكجوري گند بزنم به ناسيوناليست بازي يارو كه ماجرا ناموسي بشود و دادش دربيايد و يكمي بخنديم. در شش و بش بودم خلاصه كه از كجا شروع كنم. ديالوگ‌هاي احتمالي را مرور مي‌كردم. به اينجا رسيدم كه اگر طرف بپرسد از ايراني بودنت راضي هستي چه جوابي بدهم؟ خب. قبل از آشنايي با داستان كوتاه‌هاي صادقي جواب مشخص بود. ايران و ايراني و زبان فارسي‌تان جملگي به تخمم. اما حالا با چيز مثقال انصاف هم نمي‌شود همچين حرفي را زد. شما كه غريبه نيستيد، يكوقتايي دلم به حال غير ايراني‌ها مي‌سوزد كه فقط به دليل متولد شدن در پاريس و لندن و نيويورك براي تمام عمر از ظرائف زباني و طنز صادقي كه فقط براي آدم زاده شده با زبان فارسي و زندگي كرده در اين جغرافيا مي‌تواند قابل درك باشد، محروم هستند. داستان‌هاي كوتاهش ترجمه هم كه بشوند براي آنها چيزي بيشتر از بهترين داستان‌كوتاه‌هاي ريموند كارور و ساير نويسندگان معاصر آمريكايي نخواهند بود. اما ما كه مي‌دانيم. آنها كجا و بهرام صادقي كجا. اما نگران نباشيد. من تا يك ماه ديگر هفته‌اي سه روز اين بابا را مي‌بينم. قطعا درباره منشور حقوق بشر كورش كبير و اختراع چرخ به دست پرتوان ايرانيان گپ خواهيم زد.

سيرت ‌النبي / رفيع‌الدين اسحاق ابن محمد همداني: همينقدر بدانيد كه اين كتاب اولين تاريخ جامع اسلام است كه جمع آوري و ثبت وقايعش كمي پس از وفات پيامبر اسلام آغاز شده. اين يعني اصل جنس. داغ داغ. نه شيعه و سني مطرح بوده آن زمان و نه عالمان مغرض و راويان كاذب و نه هيچ چيزي كه بشود در اصل جنس بودنش شك كرد. اين كتاب با زباني صادقانه-ابلهانه به شما مي‌گويد كه اصل اصل ماجرا از همان اول چه بوده. از همان اول ماجرا. و من كه تا يازده سالگي در مراسم دعاي كميل مدرسه مثل ابربهار اشك مي‌ريختم و از شش سالگي نماز خواندن را شروع كردم و تا مقطعي آينه دق بچه قرتی های فاميل بودم وقتي به آن جايي رسيدم كه هر بچه‌اي توي خانواده‌هاي سنتي-مذهبي بهش مي‌رسد كه اصطلاح كوتاهش مي‌شود اينكه: آيا نماز بخوانم يا نخوانم كه اگر نخوانم و آن طرف يك چيزي باشد دهنم آسفالته است اما اگر بخوانم و آن طرف هيچي نباشد چيزي از دست نداده‌ام و اينجاست كه راه آينده مشخص مي‌شود، وقتي دعواي غنائم جنگي بين انصار و مهاجرين و چرب كردن سيبيل ابوسفيان و سهم نبوت و اينها را كه خواندم، راستش فكر كردم هوا خيلي گرم است و كولر خانه خوب كار نمي‌كند. نگو اصلا زمستان بود يا هرچه بود تابستان نبود.

در جستجوي زمان از دست رفته / مارسل پروست: مي‌فهمم كسي كه سلين و چخوف و صادقي و خيام و داستايوفسكي نخوانده چطور زندگي مي‌كند. مثل همه. اما باور كنيد اغراق نمي‌كنم كه نمي‌فهمم كسي كه پروست نخوانده چطور زندگي مي‌كند. مثلا وقتي توي رستوران آن پسر مو سيخ سيخي را مي‌بيند كه با نگراني نگاه آن دختر لپ قرمزي جين پاره پوش را دنبال مي‌كند، آيا مي‌فهمد كه اين موجودات ظاهرا مبتذل و رقت‌انگيز بازيگران بزرگترين تراژدي عالم هستند؟ مي‌فهمد آنها سخت‌ترين دردهاي بشري را تجربه مي‌كنند؟ اين تنها كتابي است كه فكر مي‌كنم تا آخر عمر اثرش را روي نگاه ما به دنيا حفظ مي‌كند. (مخصوصا براي آدمي كه در طول شش ماه گوشش به تلفن و چشمش به جملات كمرشكن پروست بوده.)

خيابان يك‌طرفه / والتر بنيامين: چه مي‌شود گفت؟ ببين خودش چه مي‌گويد: «همه‌ي اديان گدايان را گرامي داشته‌اند. زيرا وجود آنان اثبات مي‌كند كه در عمل صدقه دادن كه در آن واحد ملال‌آور و مقدس، مبتذل و حيات‌بخش است، خرد و اخلاق، ثابت‌قدمي و ضوابط به نحوي رقت‌انگيز نابسنده است.»


سفر به انتهاي شب / لويي فردينان سلين: هنر فحش دادن، يعني هنر درست فحش دادن، يعني دقيقا وقتي آمپر بچه باحالي مي‌چسباند كه ببين چقدر بددهنم، چقدر ساختار شكن و گند زننده به عالمم، عمو لويي گوش ات را مي‌گيرد و مي‌گويد: بگير بشين بابا.

توضيح‌المسائل / امام خميني: جايي كه براي اولين بار فهميدم زن‌ها را واقعا مي‌شود... تازه كاملا شرعي. هيچ گناه كه ندارد هيچي بلكم صواب هم دارد. نفر بعدي كه اين را به من گفت هم‌كلاسي‌ام بود.


[دعوت براي ادامه بازي: ضمن حواله يك «گوگولي مگولي» براي همه برادران و خواهراني كه در طول اين بازي خودشان را «كرم كتاب» يا «كتاب‌خور» معرفي كرده بودند، از تمام كساني كه اسمشان در ليست پيوندهايم هست دعوت مي‌كنم تا در اين بازي شركت كنند. فقط سر جدتان اگر كتاب را غير از براي وقت گذراني مي‌خوانيد و احيانا با آن پز مي‌دهيد يا كتاب خواندن براي‌تان تفاوت فاحشي با سريال بانمك تماشا كردن دارد بي‌خيالش شويد كه به صواب نزديك‌تر است.]

۳۰ شهریور ۱۳۸۷

ای بر آن خطی که از من یادگار


داشتم فكر مي‌كردم آخرين باري كه خودكار دست گرفتم و چيزي نوشتم كي بوده، دقيقا سه روز پيش كه توي پستخانه دندانه سوم ۳ را در مي‌آوردم و هر چه زور مي‌زدم نمي‌توانستم شباهتش به ۲ را انكار كنم و نگران قوس خ بودم كه شبيه ف نشود و نقطه‌اش كه زير ل افتاده بود و چون قدش زيادي كوتاه شده بود ب خوانده مي‌شد و وقتي كشيدمش دو تكه شد و همزمان با اين كثافتكاري روي جعبه، داشتم فكر مي‌كردم آخرين باري كه...

نهايتا هر ماه زير رسيد حقوقم مي‌نويسم «دريافت شد» يا خيلي زحمت بكشم «اصل چك دريافت شد» كه اصلا مهم هم نيست چي مي‌نويسم چون دستخط خودش نشان مي‌دهد كه خودم دريافت كرده‌ام. تا همين چندوقت پيش پاكنويس كردن دفتر علومم هم با مادرم بود. حالا از اين بابت خجالت نمي‌كشم. آنوقت‌ها هم نمي‌كشيدم اما به كسي بروز نمي‌دادم. وقتي كار كردن را شروع كردم هنوز كامپيوتر فقط ابزار كار حروفچين‌ها محسوب مي‌شد كه ظاهرا تنها برنامه‌اي را كه باز مي‌كرد زرنگار بود كه باهاش تايپ مي‌كردند و همين تايپ با زرنگار هم شبيه دومجهولي حل كردن، با آنهمه فلش و به اضافه و منها كه آخرش هم نفهميدم يعني چي. مثل همان دومجهولي كذايي. تايپيست بودن آن زمان هنوز تخصصي به شمار مي‌آمد. اوج تكنولوژي دريافت خبر ما تلكس ايرنا بود  كه يك روز درميان خراب مي‌شد و وقتي كار مي‌كرد ديگر كسي جلودارش نبود، هر جفنگي كه خنگ و خل‌هاي خبرگزاري رسمي اراده مي‌كردند از دهنه‌ي پرينتر بيرون مي‌آمد. با چنان لرزش و صدايي كه آرزو مي‌كرديم كاغذش تمام بشود تا صداي هم را بشنويم. سوسولبازي خبرگزاري‌هاي رنگ و وارنگ مال خيلي بعدتر از اين حرفهاست. من از زماني حرف مي‌زنم كه زير عكس‌ها مي‌نوشتيم منبع: اينترنت. آنوقت‌ها هر روز مي‌نوشتم. با همين دست‌هايم. توي مدرسه هم كه يكبار والدينم را خواستند تا از خطم شكايت كنند، اينقدر نمي‌نوشتم كه براي روزنامه.  البته همچين اجباري هم نبود. همين پروسه تبديل خط به حروف تايپي و فردا صبحش هم چاپي، هيجان داشت. حالا كه فكرش را مي‌كنم مي‌بينم بلد نبودم غير از نوشتن روي كاغذ چطور مي‌شود صفحات را پر كرد. وقتي بزرگ‌تر شدم، آنقدر كه به خبرنگارهاي خبرگزاري تازه تاسيس ايسنا بگوييم جوجه‌دانشجو، تازه يادگرفتم وجب كردن كاغذ تلكس و چپاندنش توی روزنامه و اصولا لايي كشيدن يعني چي.

قبل‌تر از اينها  استعدادم را کشف كردم. همان زمان شروع به كارم بود. وقتي يكبار بعد از ساعت كاري‌ام رفتم حروفچيني و ديدم سه‌چهارتا تايپيست و ويراستار و نمونه‌خوان افتاده‌اند روي كاغذي، انگار نقشه گنجي چيزي باشد با دقت وارسي‌اش مي‌كنند. احتمالا به دوست تايپيستي كه رابط تحريره با امور فني بود پراندم كه «يدونه از اون جكات بگو كه گوجهه نهايتا رب مي‌شه بخنديم. ياهاهاها». اين را هميشه من مي‌گفتم اما اگر من هم نبود افراد ديگري وظيفه‌ام را انجام مي‌دادند و شگفت‌انگيز بود كه او در بدترين شرايط هم نه نمي‌گفت: «اين جديده... گوش كن ... هاهاها... ببين... هاها... سه تا موز داشتن مي‌رفتن... هاهاها...» به نظرم بي‌رحمانه‌ترين كاري كه كردم اين بود كه يكبار توي چشم‌هايش نگاه كردم و گفتم اين جك‌ها وقتي كه دوم دبستان بودم کلاس اولی ها را مي‌خنداند. اما برادر ما به اين سادگي‌ها از رو نمي‌رفت. هميشه توي ذهنش يك گوجه فرنگي يا موز يا سيب‌زميني در حال رفتن بود كه هيچ‌وقت تصميم نمي‌گرفت ترتيب يك نفررا بدهد يا يك نفر ديگر ترتيبش را بدهد. زني هم نداشت كه بهش خيانت كند. همانطور كه عرض كردم نهايتا زمين مي‌خورد يا مثلا به تير چراغ برق. به هر حال بعد از زمين خوردن گوجه بود يا بعدش كه گفتم اينو كه هنوز نزديد كه بابا جان. (يعني تايپ نكرديد.) او هم داغ دلش تازه شد و هروقت اين اتفاق مي‌افتاد لهجه‌‌‌اش غليظ‌تر مي‌شد: ائوووو چه پررویی تو بُخدا. و چيزهايي گفت درباره خطم كه خواندنش هر روز دهن تايپيست‌ها و مصحح‌ها را آسفالت مي‌كند و از اين قبيل گله گزاري‌ها كه قاعدتا باید به عروسي پسرم ختم مي‌شد.

خب. اين اولين بار نبود كه كسي در خواندن خطم دچار مشكل مي‌شد. آخرين بار نسبت به آن تاريخ اولين دوست‌دخترم بود كه تازه باهاش آشنا شده بودم و داشتم اولين هديه‌اي كه آدم در زندگي به دوست‌دخترش مي‌دهد را بهش مي‌دادم. طبيعتا رنگ عوض مي‌كردم و فشار خونم بالا و پايين مي‌رفت و از غدد توليد كننده عرق روي پيشاني‌ام كار مي‌كشيدم. حدس اينكه هديه چي بود هم سخت نيست اگر بدانيد كلا سي هزارتومان حقوق مي‌گرفتم و پنج هزارتومان كرايه ماشين داشتم و پانزده هزارتومان قسط و باقي هم مي‌ماند براي نهارها و رخت و لباس. طبيعي است وقتي آدمي كه هنوز ريشش درنيامده تيريپ دست توي جيب شدن و از «باباهه» پول نگرفتن مي‌گذارد بايد به معنويات توجه ويژه‌اي نشان بدهد. انتشارات علمي-فرهنگي هم كه همان بغل مغلا بود. دختره گير داد كه الا و لابد بايد يك چيزي گوشه كتاب بنويسي و تاريخ بزني كه يعني يادگاري بازي. اينكه خودكار ندارم و حالا وسط خيابان چيزي يادم نمي‌آيد و ديرم شده و بده ببرم خانه بنويسم هم جواب نداد. خودكارش را گرفتم و كتاب را روي زانو گذاشتم و نوشتم. تا مدتها زمزمه تلفني بعد از نيمه شب‌مان اين بود كه جريان «سر» چيست و حالا كه موضوع راجع به «سرو قامتان» است پس علامت تعجبش مال چيست كه توضيح مي‌دادم شعر حافظ علامت تعجب ندارد و آن «با» است (توجه داريد كه؟ هنوز نداي علامتگذاري شاملو به گوشم نرسيده بود و كيارستمي هم كه اساسا اختراع نشده بود.)

عرض مي‌كردم كه حروفچين روزنامه اولين كسي نبود كه نمي‌توانست خطم را بخواند. از همان اول اولش همه همين مشكل را داشتند اما وقتي حروفچين قديمي يك روزنامه قديمي كه فكس جوهر قاطي كرده مي‌خواند و تلكس بي‌رنگ و كاغذ نصفه و كلهم اجمعين افتخارش توي زندگي خواندن خط‌هايي بود كه هيچ اميدي به خوانده شدن ندارند، نمي‌توانست خط يك نفر را بخواند يعني آن يك نفر استعداد ويژه‌اي دارد. آنجا بود كه براي اولين بار با حقيقت خطم مواجه شدم.

بعدها هم البته بلاهاي ديگري سرم آمد. مثلا سالها بعد اعتصاب نمونه‌خوان‌ها در روزنامه‌اي كه تازه در آن شروع به كار كرده بودم را مشاهده كردم يا آدرسي كه با عجله يادداشت كرده بودم و در شهري غريبه از جيبم بيرونش آوردم و ديدم عملا گم شده‌ محسوب می شوم و اينجور جريانات تا اينكه بالاخره تايپ كردن كشف شد.

 از زمان كشف تايپ به بعد غير از نوشتن رسيد حقوقم چيزي نمي‌نوشتم كه آن را هم چون نمي‌شد تايپش كرد. از شما چه پنهان هروقت يكي از رفقا - اعم از زن و مرد - را مي‌ديدم كه با خط خوش چيزي مي‌نويسد، به پاي خصلت‌های زنانه‌اش مي‌گذاشتم (و می‌گذارم) و خاطر جمع بودم كه بعضي‌شان ابرو برمي‌دارند و خط لب مي‌كشند، خب. خطشان هم خوب است ماشالله. گذشت تا سه روز پيش كارم به پستخانه افتاد و آن كثافتكاري آدرس نوشتن و وسواس‌هاي دندانه و نقطه و قوس و تيزي خ و ل دو تکه شده و اين مزخرفات. اينها را گفتم تا برسم به اينجا كه طبق آخرين اخبار بسته‌اي كه سه روز پيش پست كرده بودم هنوز به مقصد نرسيده.

۲۰ شهریور ۱۳۸۷

تقديم‌نامه شازده کوچولو


پريروزا گذرم به انقلاب افتاد و چون نيم ساعتي زود رسيده بودم و مي‌دانستم تا افطار گيرم، به جاي نيم ساعت بيشتر سق زدن و مصاحبت اراذل نسبتا هنرمند (با دهن نيمه روزه طبيعتا) رفتم به پرسه زدن بين كتاب فروشي‌ها. كساني كه انقلاب را بشناسند مي‌دانند اگر بخواهند آخر كار چيزي دستشان را بگيرد نبايد فقط توي مغازه‌هاي بر خيابان بچرخند. كوچه پس كوچه‌ها بهتر جواب مي‌دهند. (اوه پسر! حرف سياسي زيرپوستي زدم.) خلاصه توي فرهنگ معاصر (خيابان دانشگاه نبش ژاندارمري: براي علاقمندان به زبان فرانسه) چشمم به شازده كوچولو افتاد و بي‌خودي خريدمش. اين كتاب خريدن الكي هم از عادت‌هاي جفنگ جديدم است كه اگر به سلامتي اين كار را هم مثل كتاب خواندن ترك كنم يك پير مرد درست و درمان تحويل اجتماع داده‌ام. اما چي مي‌خواستم بگويم كه كار به درس انقلاب شناسي رسيد: همين تازگي‌ها مي‌خواندم تقديم‌نامه‌اي كه اگزوپري براي شازده كوچولو نوشته يكي از جنجالي‌ترين تقديم‌نامه‌هاي ادبيات دنياست (متني كه مي‌خواندم خبري در مورد «ترين»هاي هنر به انتخاب نمي‌دانم چه مجله يا محفلي بود). در متن خبر اين حرف هم مثل اكثر چيزهايي كه در حوزه زبان فارسي مي‌خوانيم در حد حرف باقي مانده بود و هيچ توضيحي نداشت كه اصلا چرا و روي چه حسابي. اين روي دلم مانده بود كه شازده كوچولو با پاي خودش از راه رسيد. نمي‌دانم مترجم شهير ما حضرت شاملو یا دیگران مثل قاضی و نجفی تقديم‌نامه را ترجمه كرده اند يا نه اما من هر چه بالا و پايينش كردم چيزي دستگيرم نشد که دقیقا از کچاش جنجال درآورده اند. اينجوري شد كه گفتم با اين فرانسه‌ي گازوئيلي‌ام متن را برگردانم شايد شما چيزي بفهميد، كه نكند خداي نكرده جنجالي در دنيا وجود داشته باشد و ما ايرانيان باستاني-اسلامي به خاطر فراخي مترجم از آن محروم شويم، هرچند كه بر سر لحاف ملا:


به لئون ورت
از بچه‌ها بابت تقديم كردن اين كتاب به يك بزرگسال عذر مي‌خواهم. يك دليل مهم دارم: اين آدم بزرگسال بهترين دوستي است كه در تمام دنیا دارم. بهانه ديگري هم دارم: اين آدم بزرگسال مي‌تواند همه چيز را بفهمد، حتي كتاب‌هاي كودكان را. سومين دليلي كه دارم: اين آدم بزرگسال در فرانسه زندگي مي‌كند، جايي كه گرسنه و سرد است. او به تسلي احتياج دارد. اگر تمام اين بهانه‌ها كافي نيستند، مي‌خواهم دوباره بگويم اين كتاب به كودكي كه يك‌وقتي اين آدم بزرگسال بوده. همه‌ي آدم بزرگ‌ها اول بچه بودند. (اما كمتر كسي ميان آنها وجود دارد كه اين را به ياد بياورد.)
تقديم‌نامه‌ام را تصحييح مي‌كنم:

به لئون ورت
وقتي پسربچه بود

۱۵ خرداد ۱۳۸۷

کار کشتن تعطیلات


يك روزی رسید كه به خودم گفتم «داري پير مي‌شي». تازه به بيست و سه چهار سالگي رسيده‌ بودم و با روحيه‌اي كه از خودم سراغ داشتم مي‌دانستم هنوز اصلش مانده. اما فكر كردم چه حالا بگويم و چه بيست سال ديگر. پس گفتم. احتمالا از همان زمان دفترتلفن موبايلم به تك حرف‌هايي مزين شد كه (مي‌توانيد به واژه مزين بخنديد اما اگر بدانيد من يكجايي در مكالمه‌اي كاملا دوستانه درباره گياهان حاشيه رودخانه حتي از فعل رستن استفاده كرده‌ام بور خواهيد شد.) بله. مي‌گفتم. به حرف اول اسم يا حرفي كه تصويري از آن شخص را به ذهنم متبادر مي‌كرد اكتفا مي‌كردم. درباره «تصوير» فقط يك مورد سراغ دارم و بي‌خود جزو دسته بندي چپاندمش اما گفتم شايد اگر بدانيد من شماره كسي را كه حالا اسمش را به خاطر نمي‌آورم با حرف W سيو كرده‌ام كمكي به شناختتان از خودم مي‌كنم. اينطوري شد كه حالا كه چند سالي گذشته و حافظه‌ام دچار مشكلاتي شده وقتي دفتر تلفنم را به دنبال شماره‌اي مي‌گردم كلي حرف بي‌معني مي‌بينم كه مثل گروه سرودهاي مدرسه همصدا اما كمي ناهماهنگ يادآوري مي‌كنند «از پير شدن چه باك. ما فتوحات تو هستيم.» شايد هم من فتوحات آنها بودم چون قاعدتا اينجور كيس‌ها را از فشن تي وي يا آكادمي فرهنگ فرانسه انتخاب نمي‌كردم. آدم‌هاي معمولي بودند با مختصر علائق مشترك و البته اندام‌هايي متفاوت كه بنا به دلايلي كه خودم مي‌دانستم اما وانمود مي‌كردم نمي‌دانم به من جذب شده بودند. با اين حروف در زمان رابطه هم كمتر حرف مي‌زدم. اين عادتم بود اما بعدها تبديل به تكنيكم شد. زياد حرف نزن، اشاره كن، متلك بگو و مرموز باش. مرموز هم يعني «اون پسر چپه كه وينستون قرمز مي‌كشه و اوركت آمريكايي با چكمه مي‌‌پوشه. همونكه انگار همين الان از كوه اومده پايين تا انقلاب كنه؟ اوكي. مي‌گن اوين هم بوده. نه بابا؟» به اينها ادويه ادبيات و سينما و اينها را هم اضافه كنيد تا مرموز را براي‌تان «جيگر» ترجمه كنم. راست و حقيقتش زياد هم بابت اين تصوير شرمنده نيستم. بالاخره هركس يك طور عمل مي‌كند. يكي شلوار جين پاره مي‌پوشد. يكي موهايش را فوكل مي‌كند. يكي سيخ سيخي. يكي با دست و بال رنگ روغني. آن پرنده مادرمرده هم خودش را باد مي‌كند، در حد انفجار.‌ به قول رفيقمان «هر كي هر جور دوست داره.» چي مي‌خواستم بگويم كه به اينجا كشيد؟ هان. مي‌خواستم ماجراي عبرت آموزي را تعريف كنم. ماجراي بعدازظهر پيش از يك تعطيلات طولاني (كمابيش شبيه به حالا) كه تازه از مسافرت آمده بودم (چون مثل حالا و هميشه قبل از شروع تعطيلات و سرازير شدن خلق‌الله از سفر بر مي‌گردم) و بايد به طرز بي‌رحمانه‌اي وقت مي‌گذراندم. اين وقت گذراندن را همينجوري نگاه نكنيد. پدري در مي‌آورد از آدم. در اين مواقع فيلم و كتابي به هم نمي‌رسد. باشد هم حوصله‌اش نيست. رفقا در سفرند (چون عموما جزو همان خلق‌اللهي هستند كه تا دوروز تعطيل مي‌شود به سفر مي‌روند) و يا گرفتار زن و بچه. ساده ترين راهي كه در اينجور مواقع به ذهن مي‌رسد همان حروف موبايل هستند. اينكه با فعاليت يدي (من بهش ميگم كارگري) آنقدر خسته بشوي كه همانجا توی تخت بخوابي. خواب برادران. اگر مي‌شد به سادگي بيدار شدن خوابيد اصلا احتياج به ادبيات نبود، كي به سفر مي‌رفت، كي به سراغ مخدر مي‌رفت، زن‌ها به چه كاري مي‌آمدند اصلا.. صحبت خواب كه باشد به حرافي مي‌افتم و داستان از دست مي‌رود. مي‌گفتم كه موبايل را به دست گرفتم و به سراغ حروف رفتم. چندتايي را مي‌شناختم اما اكثرا فقط حرف بودند. S و J و H و دوتا D كه حدس مي‌زنم يكيش مخفف داف بود و الخ. اينها زناني بودند كه در چند سال گذشته حداقل يكبار و حداكثر شش سال توي رخت‌خوابم خوابيده بودند. آنهايي را هم كه نمي‌شناختم تصوير گنگ يا نشانه‌اي داشتم. مثلا هربار كه دنبال شماره‌اي مي‌گشتم و چشمم به حرف H مي‌افتاد از ذهنم می گذشت اون‌كه مي‌گفت با اوني دوسته كه دوست دختر اوني كه توي گروه فلان مي‌خونه. خلاصه كنم. كلهم به تمام‌شان اس ام اس دادم «ظرف سه روز آينده كي مي‌توني بياي پيش من؟»  عجيب بود كه بغير از چهار پنج نفري كه جواب ندادند باقي من را به خاطر داشتند و بعضي عذرخواهي كردند كه گرفتارند يا گفتند «چه روزي؟» يكي هم كه هرچه سعي كردم از طريق نشانه‌ها چهره‌اش را به ياد بياورم نتوانستم، جواب فرستاد «كثافت» كه البته لاسيبيلي رد كردم به مدد هشت نفري كه جواب مثبت داده بودند. روي كاغذ برنامه را نوشتم: شنبه ۱۰ تا ۱۳ ام/ ۱۵ تا ۱۷ دي يك/ ۱۸ تا ۲۱ اس همينطور روز بعد را هم پركردم و براي روز آخر تعطيلات هم دو مورد گذاشتم كه بتوانم شبش را به عياشي حسابي‌تري بگذرانم. وقت‌ها را اطلاع دادم و با كمي جا به جايي اوكي را گرفتم و منتظر ماندم.

به نظرم بهتر است داستان را همينجا تمام كنم. چه اهميتي دارد از دون‌ژوان بازي‌ام بگويم كه بعله. ترتيب  همه را دادم و غيره يا اينكه همگي در توطئه‌اي سازماندهي شده قالم گذاشتند و يا يك داستان دیگر كه يعني يكي از حروف مربوط به مردي از آشناهاي قديمي مي‌شد كه در وقت مقرر به همراه زن و بچه‌اش روي سرم خراب شد و... مي‌بينيد؟ هر داستانی ظرفیتی دارد. تا همينجا كفايت مي‌كند.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

فرض كن ژولين دوره آهنگ شهرام شب‌پره بخواند


اين هم از كشف يك مرض جديد. هربار آهنگ خوبي مي‌شنوم و يا حتي از همين آهنگ هاي ماشين مسافركش‌ها، فكر مي‌كنم اگر اين را ژولين دور ِ (دوره) مي‌خواند چي از آب در مي‌آمد. دوره يك خواننده جوان فرانسوي است كه از ويدئوي كنسرت‌هايش پيداست مشهور است و از فرياد جماعت و ابراز احساسات آنها هم مي‌شود فهميد محبوب است. اما جالب است كه نشنيدم تابحال ترانه‌اي جديد به عنوان اثر خودش خوانده باشد. بسته به سليقه‌اش ترانه‌هايي از خواننده‌هاي ديگر را بازخواني مي‌كند. هزارماشالله سليقه‌اش هم از حضرت اديت پياف و ژاك برل تا آن دختر شنگوله كه لوليتا (موآ ژُ مَپل لو-لي-تا) را خوانده كش مي‌آيد. نكته جالب‌تر اينكه لزوما بهتر از خواننده اصلي هم نمي‌خواند (به سليقه من جز يك مورد: كُم دَبيتود از ميشل ساردو) و ملودي را تغيير نمي‌دهد و حتي شعر را هم كامل با همان مكث‌ها و تكرارها و حتي ادا و اصول خواننده اصلي (گويا بهش مي‌گويند تحرير) مي‌خواند* اما با اين وجود چطور همچين آدمي كه قاعدتا بايد به عنوان جاعل دستگيرش كنند مي‌تواند مشهور و محبوب و هنرمند بشود؟ جوابش يك كلمه است اما همان يك كلمه را مي‌شود تا هزار سال ديگر تفسير كرد: شخصيت. صداي اين بابا شخصيت دارد. ترانه و ملودي و آهنگ را توي خودش هضم مي‌كند و يك محصول هنري جديد مي‌آفريند. در واقع اين ترانه‌ها تحت تاثير شخصيت صداي او معناي جديدي پيدا مي‌كنند. مثلا همان ترانه لوليتا. اگر نشنيديد تصور كنيد يك دختر گوگولي كه سعي مي‌كند ورپريده جلوه كند (توي مايه‌هاي بريتني اسپيرز) مي‌گويد «اسمم لوليتاست، لو يا بهتره (بگيم) لولا... لو-لي-تا». خب با وجود ترانه نسبتا خوبش دقيقا همان مفهمي را مي‌رساند كه در كليپ اين آهنگ مي‌بيم كه به دليل برجستگي‌هاي خواننده‌اش در شبكه‌هاي لس‌آنجلسي خودمان هم مرتب پخش مي‌كنند. اما همين ترانه را با صداي بم و مردانه‌ بشنويد. حتي همان مقطع كردن اسم لو-لي-تا  به طنزي تلخ شبيه مي‌شود تحت تاثير صدايي كه انگار خسته و مستاصل است.
اينها را گفتم تا برسم به اينجا كه فرض كنيد ترانه‌هايي را كه دوستشان داريم و يا مبتذل مي‌دانيم با يك بازخواني ژولين دوره‌اي كلا متحول شوند و معنايي جديد پيدا كنند. «اومدم در خونه‌تون سر كوچكوتون خونه نبودي. بگو بگو راستشو بگو با كي كجا رفته بودي» را فرض كنيد. خودم توي ماشين كه تنهام زياد از اين فرض‌ها مي‌كنم و بعضي اوقات هم پشت چراغ قرمز از نگاه ملت متوجه مي‌شوم كه با صداي بلند فرض كرده‌ام.

* یکی از رفقا مي‌گفت در آهنگ مورير سور سِن ــ مردن روي سن ــ آنجا كه داليدا مي‌خواند: «مي‌خواهم روي سن بميرم، مقابل پروژكتورها» انگار ژولين دوره مي‌خواند پرودكتورها (تهيه كننده‌ها) كه البته این تغییر کلمه به جنس طنز او می خورد اما من فقط یک اجرا از این آهنگ شنیدم و در آن هم به گوشم همان پروژكتورها رسید.

بعد از تحریر: یک منبع آگاه که نخواست نامش فاش شود (چون پیغام خصوصی گذاشته بود) آدرس فارومی را داد که در آن ملت درباره تغییر متن ترانه ها توسط دوره بحث می کنند. اینجا. از پست دوم این صفحه متوجه میشویم کسان دیگری هم معتقدند او پروژکتور دالیدا را پرودکتور می خواند و البته چند تغییر واضح دیگر در متن ترانه که یادم رفته بود.






توصیه می شود که به سلیقه موسیقی اینجانب اعتماد نکنید. موسیقی که من گوش می دهم باید حواسم را زیاد پرت نکند و در عین حال بشود باهاش زمزمه کرد. چون فقط توی ماشین موسیقی میشنوم. تازه وقتی تنها باشم. اگر صدای او را نشنیده اید خودتان اینجا Julien Doré  را سرچ کنید. از من بپرسید احتیاج به دانستن زبانش هم نیست.