‏نمایش پست‌ها با برچسب ولیعصر رو به پایین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ولیعصر رو به پایین. نمایش همه پست‌ها

۱۱ فروردین ۱۳۹۱

روز مرتضی



چهل سال پیش، یک صبح بهاری زینب حاجی حسینی، ۲۳ ساله، از خوابی طولانی و عمیق بیدار شد و در آینه دستشویی دید که در بهترین حالت‌اش قرار دارد.

آن روز صبح چشم‌هایش را که باز کرد شاید از تاثیر داروی شب قبل تا لحظاتی منگ بود. هیچ صدایی از بیرون اتاق نمی‌آمد. توی گوشش سوت تیزی می‌شنید. اولین کاری که بعد از رفع منگی و اطمینان از زنده بودنش انجام داد این بود که از سر عادت، با چشم‌های بسته دست زیر بالش کرد تا پاراشوت‌اش را لمس کند. پس از آن بود که با رضایت چشم‌هایش را باز کرد، به توالت رفت و به کار خالی کردن مثانه‌اش پرداخت. موقع دست و رو شستن با خودش چشم در چشم شد و دید که در بهترین حالت‌اش قرار دارد.

توی آینه خودش بود اما نه کاملا خود هر روزی‌اش. اثری از سیاهی دور چشم‌هایش پیدا نبود. هیچ مویرگ پاره شده‌ای سفیدی چشم‌هایش را خون آلود نمی‌کرد. برق مختصری هم ته چشمش می‌دید. پوست صورتش دیگر نه کدر و پلاسیده، که از توی آینه هم می‌شد نرمی‌اش را تشخیص داد. دستی به اطراف گونه‌اش کشید. پوست صورتش - آنطور که مادرش مواقع شنگولی می‌گفت - طراوت داشت. در کمال تعجب فهمید لب‌هایش نه خون مردهٔ هر روزی، که صورتی کم رنگی است.

تا آنجا که دیوار دستشویی اجازه می‌داد قدمی به عقب برداشت، آنچه ابتدا نظرش را جلب کرد برجستگی ترقوه‌های ظریف از زیر پوست نازک‌اش بود. تو بگو دو استخوان بیرون جسته تنها تکیه‌گاه یقهٔ باز تی شرت شل و ر‌هایش شده بودند. از فکرش گذشت که اگر آن ترقوه‌ها نبودند تی شرت از روی پستانهای کوچکش سر می‌خورد و دور قوزک پا‌هایش به زمین می‌افتاد.

 چشم از آینه بر داشت و به دست‌هایش نگاه کرد. انگشتهایی لاغر و کشیده دید. انگار جای خالی انگشتری ظریف.
شگفت زده چشم از انگشت‌هایش گرفت و خیره به آینه چانه‌اش را کمی بالا برد، سرش را کج کرد تا انحنای گردنش را تماشا کند. از کنار گوش تا حوالی خط سینه. از لای یقهٔ گشاد تی شرت آنچه می‌دید لایق بوسیده شدن، با ولع مکیده شدن و سپس کبود شدن بود.

نگاهش بالا‌تر رفت و محو مو‌هایش شد. قهوه‌ای و فرخورده و رقصان رو به بالا. به پیچ هر شاخه‌اش با دقت نگاه کرد. هر شاخه با عشوه‌ای منحصر، به سمت آسمان می‌رفت. خمیدکی خفیف روی دماغ‌اش برای اولین بار به نظرش چیزی بیش از قوز دماغ آمد. از ذهنش گذشت «چیزی مثل اصالت..» و خجالت کشید و فکرش را تصحیح کرد: «آن صفتی که زالوصفتان ددمنش برای استثمار خلق ستمدیده اختراع کرده‌اند.» اما با هر توصیفی، خمیدگی دماغش به نظرش زیبا می‌آمد.

این همه را وقتی فهمید که بعد از چند ماه خواب دو سه ساعتهٔ نیمه بیدار و آشفته، با سلاحی زیر بالش، در خانه‌های مخفی به همراه هم رزمانش که از کله سحر تا بوق سگ - بلکه نزدیکای صبح – به ورزش و قرار و عملیات و مطالعه نشریات درون سازمانی و جزوات تئوریک و خودانتقادی و فرار و تمیزکردن اسلحه می‌گذشت، برای اولین بار به قدرت دو قرص آلپرازولام به خوابی عمیق و یازده ساعته فرو رفته بود. قرص دستور ارشد گروه جهت کنار آمدن با شهادت رفیقی بود که توسط او جذب سازمان شده بود.

کمی بعد دست و رو شسته و لباس «تیپ بالا» به تن کرده؛ کپسول شیشه‌ای سیانور را توی جیب گشاد بارانی‌اش چک کرد و پاراشوت‌اش را ته کیف دستی‌اش انداخت و از وجود نارنجک در جیب کناری کیف دستی‌اش مطمئن شد تا راهی محل قرار ثابتش حوالی خیابان ولیعصر (که چهل سال پیش لابد نام دیگری داشت) شود.


 در پاگرد پسربچه همسایه را دید که عازم مدرسه است. دستور اکید سازمان گرم نگرفتن غیر ضروری با همسایه‌ها و نهایتاً دادن اطلاعات کاربردی‌ای از طریق بنگاه املاک (مثل اینکه زن و شوهری کارمند تازه از شهرستان منتقل شده‌اند و گاهی اوقات فک و فامیل به دیدارشان می‌آیند و شاید هم چند شبی ماندند) بود.

 اما آن صبح نفهمید چطور عوض ندید گرفتن بچه، دلش خواست جواب سلامش را با «علیک سلام خاله جون» بدهد. بچه هم متوجه چیز عجیبی در رفتار این مه‌مان همسایه‌شان شده بود. زینب این را از قدم برداشتن محتاط پسر از پشت سرش فهمید، جای اینکه مثل دفعه قبل با صدای موتور پله‌ها را دو تا یکی پایین بدود و از کنارش ویراژ بدهد و کیف مدرسه را به باسن او بکوبد.

از ساختمان بیرون آمد و در را نگه داشت تا بچه هم بیاید. بچه که از کنارش رد می‌شد، بی‌خودی دلش خواست لب‌هایش را از دو طرف کش بدهد، شبیه کاری که مشخصاً لبخند نیست اما بزرگ تر‌ها موقع خداحافظی با بچه‌ها انجام می‌دهند. اما بچه موتورش را دوباره روشن کرده بود و هنوز در کاملا بسته نشده به سر کوچه رسیده بود.

باد خنکی – لابد جا مانده از زمستان – به صورتش خورد. تا سر کوچه خنکی‌اش را روی پوستش حس می‌کرد.
از سر کوچه می‌شد تاکسی‌های گذری ونک را سوار شد اما او بلحاظ امنیتی روزهایی مثل امروز که عجله نداشت ترجیح می‌داد سوار مینی بوس‌های شلوغ شود.

چند قدمی هم به سمت ایستگاه مینی بوس‌ها برداشت اما یاد بوی شیرین و چرب مینی بوس - حتی مینی بوس‌های خالی - که تا نصف روز ته حلق آدم می‌ماند دلش را آشوب کرد. برای یک تاکسی دست تکان داد.

تاکسی که ایستاد دید صندلی عقب اشغال شده و تنها یک جا در صندلی جلو خالی است. صندلی جلوی تاکسی همیشه می‌توانست تله‌ای باشد که جان او و هر که او می‌شناخت را به خطر بیاندازد. اما بر خلاف همیشه، بی‌خودی به قیافهٔ دهاتی راننده اطمینان کرد و نشست. تاکسی که راه افتاد می‌بایست محض اطمینان دستش را توی کیفش نگه می‌داشت تا از پشت سر غافلگیر نشود و آماده شلیک باشد که دید حوصله این کار را هم ندارد. تکیه داد و همچنان که از پنجرهٔ تاکسی ماشین‌ها را تماشا می‌کرد برای اولین بار از ذهنش گذشت «این صندلی‌ها می‌توانستند راحت‌تر ساخته شوند».

پشت چراغ قرمز دلش دیدن اتفاقی یک آشنا را می‌خواست. هر روزی جز آن روز این خطرناک‌ترین اتفاق روز می‌توانست باشد. هر چه چشم دواند در ماشین‌های اطراف یک چهرهٔ شبیه یکی از آشنا‌ها هم پیدا نکرد.
می‌دان ونک پیاده شد که تا توانیر قدم بزند. پیاده روی در خیابان‌های شلوغ خطری واضح بود چون هر لحظه ممکن بود یکی از بریده‌ها به همراه ماموران ساواک برای شناسایی امثال او گشت بزند. اما آن روز دلش می‌خواست آدم‌ها و چنارهای ولیعصر را تماشا کند. چنار که دید یاد مرتضی افتاد. فکر کرد اول صبحی هم که در آینه با خودش مشغول بود، بی‌آنکه مشخصاً به او فکر کند یاد مرتضی افتاده بود: «انقدر که امروز یاد این چنار می‌کنم حالاست که توی همین پیاده رو ببینمش.»

دربارهٔ مرتضی

مرتضی را در محله به نام چنار می‌شناختند. لابد به خاطر قد نه چندان دراز اما مطلقا بی‌قواره‌اش. زینب او را از‌‌ همان نوجوانی که خانه‌شان را عوض کرده بودند ندیده بود تا زمان دانشجویی.
 یک روز از کنار زمین فوتبال دانشگاه تهران به عجله داشت می‌رفت به سمت در اصلی که مردی از پشت سر صدایش کرد «خانم حاج حسینی.»
هم نشریه همراهش بود و هم یک چهارده تیر خالی که باید در حوالی جیحون به مردی با کیسه پلاستیکی زرد رنگ تحویل می‌داد. هنوز زندگی مخفی‌اش را هم شروع نکرده بود و تنها یک سمپات ساده بود که اگر گیر می‌افتاد مفت تلف می‌شد.
ترسید و سعی کرد قدم‌هایش را بدون توجه به مردی که او را صدا می‌زد تند کند که از لرزش پا‌هایش توان قدم زدن عادی‌اش را هم از دست داد. می‌خکوب شد. مرد همچنان که به او نزدیک می‌شد باز صدا زد «زینب خانم». صدا که به پشت سرش رسید ناگهان خیسی سردی زیر بغلش شره کرد. جرئت سر برگرداندن نداشت. صاحب صدا مقابلش ایستاد و زینب تا مرتضی را شناخت با لحنی شاد و حیرت زده جیغ کشید «چنار؟» و بعد از خجالت مردی که استخوان ترکاندن، بی‌قوارگی نوجوانی‌اش را پنهان کرده بود، نشریه و سلاح خالی را از یاد برد و با او همراه شد.
 تا در اصلی گپ زدند و او به جیحون رفت و مرتضی آن همه راه را دوباره برگشت بالای دانشگاه.
 اوائل هرازگاه هم را می‌دیدند و بعد نفهمیدند چطوری که هر روز در بوفه دانشکده فنی نهار یا چای می‌خوردند که ناگهان سازمان ضربه خورد و خانه‌های تیمی یکی بعد از دیگری لو رفتند و رفقا چنان لت و پار یا - در حالت فاجعه بارش - دستگیر شدند که جای ریسک حساب باز کردن روی باز نشدن زبانشان زیر شکنجه ساواک باقی نماند.

 اینطور زینب زندگی مخفی را شروع کرد و مرتضی هم به تاوان دیده شدن – بسیار دیده شدن – با زینب مدتی با او مخفی شد تا ببیند چه اتفاقی می‌افتد. خبر آوردند که به دنبال هر دوشان هستند و خانه‌‌هایشان را هم زیر و رو کرده‌اند.

 واکنش مرتضی که تا روز اختفا حتی اطلاع نداشت زینب برای چه گروهی فعالیت می‌کند – و اساسا فعالیت می‌کند - زینب را شگفت زده کرد. گفت «کاریه که شده. حالا که با شمام چه کاری ازم بر می‌اد؟» مدتی طول کشید تا بفه‌مند هیچ کاری از او بر نمی‌آید. به اعتبار دو سال و نیم دانشجوی دامپزشکی بودنش گفتند فعلا دکتر رزرو باش.

 چون استفاده از اسلحه را قبول نکرد و انگیزه‌ای برای فعالیت تئوریک نداشت و استعداد عملیاتی هم در او تشخیص داده نشد، هیچ وقت به عنوان عضو رسمی سازمان پذیرفته نشد و جهت احتیاط اجازه دیدن هیچ کدام از اعضا را هم نداشت.

در اتاقی تنها نگه داری می‌شد و با چشم بند به توالت می‌رفت. فقط می‌توانست زینب را ببیند. چهار ماه اینطور زندگی کرد تا مفقود شدن نادر پیش آمد و خانه مشکوک تشخیص داده شد. اهالی آن خانه را بین خانه‌های دیگر تقسیم کردند. زینب مرتضی را با چشم بند به خانه یافت آباد برد که محل آماده کردن بمب‌های دست ساز بود.
 وقتی زیر زمین خانه یافت آباد (به دلیل اشتباهی در ترکیب مواد) منفجر شد دیوار اتاق/زندان مرتضی هم که در مجاورت زیر زمین قرار داشت به رویش آوار شد و با جراحتی که برداشت امکان همراه بردنش نبود.

 باید پیش از رسیدن مامور‌ها سیانورش را می‌خورد اما به آن سیانور‌ها اعتباری نبود (اکثر کسانی که زیر شکنجه کشته می‌شدند پیش از دستگیری سیانورشان را هم جویده بودند اما به جای قبرستان سر از بیمارستان ساواک در می‌آوردند)، پس برای اولین و آخرین بار پاراشوت زینب را قرض گرفت.

باقی روز مرتضی

زینب چنار که دید یاد مرتضی افتاد. فکر کرد اول صبحی هم که در آینه با خودش مشغول بود، بی‌آنکه اراده‌ای در کار باشد یاد مرتضی افتاده بود: «انقدر که امروز یاد این چنار می‌کنم حالاست که توی همین پیاده رو ببینمش.» که یادش آمد مرتضی کشته شده است.

از خاطرش گذشت کاش مرتضی یک روز دیگر زنده می‌ماند و بعد از آنهمه آشفتگی، او را امروز، در بهترین حالت‌اش می‌دید. این هوس تا پایان آن روز - نه چندان شدید اما با سماجت - دوام آورد.

۲ تیر ۱۳۹۰

به تندی، به تندی بسیار


این بابایی که زور می‌زنم توصیف‌اش کنم از آن سی و چند ساله‌ مو بگی نگی سفید شده‌هایی است که دختران نوشکفته (با هر سن و جنسیتی) که از کنارش می‌گذرند خیال می‌کنند سفیدی موهایش حامل معنویتی رمزآلود است و وسوسه‌ی کشف دنیای پشت سر گذاشته شده‌اش احتمالا تا چند قدم بعد، قبل از رسیدن به اولین جین پاره پوش کوله به پشت مو سیخ سیخی، ذهن‌ نوشکفته‌ی فوق‌الذکر را مشغول خواهد کرد و بعد کعنهو هیچ‌وقت نبوده. حالا این بابا هرچقدر هم که معتقد باشد سفیدی موهایش هیچ دلیل معنوی و هیجان‌انگیزی جز فقدان رنگدانه ندارد، او را از موقعیت رقت‌انگیزش نجات نمی‌دهد. به خاطر جذابیت گذرای موهایش برای نوجوانان، ناخواسته رقیبش همان جین‌پاره پوش می‌شود. موقعیت سوز‌ناک و ـ دقیق‌ترش را بخواهید ـ جفنگی است که غالباً مردان سی و چند ساله‌ی مو بگی نگی سفید شده ناچار به تجربه‌اش هستند.
اگر شما خواننده‌ی این داستان باشید تهش نمی‌فهمید این توصیف از یارو چه ربطی به داستان داشت. خب، می‌توانم اطمینان بدهم ربط وثیقی به داستان ندارد. اما لازم دانستم در جریان باشید که طرف به عنوان یک سی و چند ساله مو بگی نگی سفید شده‌، در دنیایی زندگی می‌کند که چه اساساً خودش در جریان باشد و چه نه، رقیبش یکی از کوله به پشت‌هاست.

فرض کنید این حرف‌ها از جایی اطراف آسمان نازل شده. حالا به آرامی (تند دوست دارید، به تندی) پایین می‌آییم و این بنده‌ی خدا را در حاشیه‌ی پیاده رو ولیعصر ـ بگیریم حوالی پارک ساعی، کنار پدرش می‌بینیم که روی نیمکتی نشسته‌اند و بعد از دوازده سال بی‌خبری طبیعتاً نمی‌دانند چطور سر حرف را باز کنند. بدبختانه در اینجور مواقع «چطوری؟ خوبم / اوضاع روبه‌راهه؟ الحمدلله» ها زود تمام می‌شوند و سکوت هر چه طولانی‌تر می‌شود شکستنش سخت‌تر. مخصوصاً اگر همنشین ساکت آدم، پیرمرد هشتاد و خرده‌ای ساله‌ای باشد که موجی از کتف راستش شروع، و با عبور از دست راستش که زانویش را چنگ زده، به پاشنه‌ی کفشش که روی سنگ‌فرش ضرب گرفته ختم شود ـ لازم است اسم پارکینسون را بیاورم؟

نمی‌دانم این سکوت چقدر طول می‌کشد. حالا هر چقدر. مهم نیست. بالاخره یکجایی بابای یارو انگار تمام این مدت مشغول سبک سنگین کردن حرفش بوده با احتیاط می‌گوید «جات که خوبه؟» یارو به هوای همان تعارفات مقدماتی چیزی می‌پراند. مثلاً «همه چیز خوبه» اما باباش دست بردار نیست «اذیتت که نمی‌کنند؟» یارو محض احترام به کنجکاوی پدرش سعی می‌کند توضیحی درباره‌ی محل سکونتش بدهد «اذیت که نه.. کاریم ندارند. صاحب‌خونه‌م یه پیرزنه.. خیلی بهم می‌رسه.» و بعد لابد برای شکستن یخ فضا توضیحاتی هم درباره صاحب‌خانه‌اش می‌دهد «زن بانمکیه. هر وقت صدای قرچ قروچ تخت رو می‌شنوه، فوری یه چی می‌گیره دستش میاد بالا ببینه چه خبره.. نهاری شامی چیزی پخته باشه می‌کشه توی ظرف یه بار مصرف که یعنی نذری آوردم. بدی هم نیست. گشنه‌م باشه یه کمی روی تخت بپر بپر می‌کنم، دل پیرزن هم شاد می‌شه. بالاخره زندگی عزبیه دیگه. هر روز نهار و شام نداری که..» باباش که فقط قسمت عزبی نظرش را جلب کرده، می‌پرسد «اونجا هم زن نگرفتی؟» یارو من و منی می‌کند، انگار نمی‌داند چطور توضیح بدهد «گرفتم.. اما نشد. دو سه سالیه تموم شده.» باباهه بیشتر از سر بزرگتری تا کنجکاوی می‌پرسد «چرا پس؟ با هم نمی‌ساختین؟» یارو همچین که دارد فکر می‌کند صدای پدرش به خاطر بیماری‌اش اینطور ضعیف و بم‌تر از قبل شده یا به خاطر پیری، نمی‌داند چطور باید علت طلاقش را توضیح بدهد، چون برای خودش هم چندان روشن نیست. یک چیزی کت و کول می‌کند «صحبت ساختن نساختن نبود. نمی‌شد.. توی اون محله نمی‌شد. شما اون طرفای ما زندگی نکردی. نمی‌دونی چطوریه. فرق داره با اینجا.. برای اون حوالی زیادی خوشگل بود. نمی‌شد.» باباهه دست از دماغ پسرش بر می‌دارد و با اخم به جایی بین ابروهای او نگاه می‌اندازد «چرا پرت و پلا می‌گی بچه؟» یارو بی‌امید به قابل فهم بودن حرفش، رو به دکه‌ی مقابل‌شان توضیح می‌دهد «شما نمی‌فهمی حاجی. نمی‌شد. برای اون محل زن اونقدر خوشگل جواب نمی‌داد. خودش هم اذیت می‌شد.» باباش باز می‌گوید «چرت و پرت می گی» و اینبار خطاب به همان دکه‌ی روبرو. پسره که حرفی نمی‌زند به سمت دماغش بر می‌گردد و می‌گوید «زن نگه‌دار نبودی.. گردن محله ننداز.» یارو حوصله‌اش سر می‌رود یا دلش می‌خواهد حوصله‌سررفته به نظر برسد که می‌گوید «شما راست می‌گی.. این کارت مارو بده بریم. خیلی مزاحم شدم.» و از روی نیمکت بلند می‌شود و روبروی پدرش، خیره به زمین، این پا آن پا کنان منتظر می‌ایستد. باباهه با دست چپ جیبهایش را دنبال کارت می‌گردد. وقتی پیدا نمی‌کند ناچار می‌شود دست راست لرزانش را هم برای گشتن جیب چپ کتش به کار بگیرد. از قضا توی همان جیب است. موقع گشتن یارو یکبار می‌شنود که باباش زیر لب (که با روی لبش توفیری ندارد) می گوید «کارت به چه دردت می‌خوره دیگه» و کارت را که پیدا می‌کند، مدتی توی هوا به همراه دستش می‌لرزاند تا یارو بگیرد و کمی به عکس دوران خدمتش نگاه کند. ما مختاریم حدس بزنیم کچلی عکس به هوس انداختش درباره ماجرا حرف بزند، چون به هر حال دوباره نشست «نمی‌دونم.. تقصیر هیچ کس نبود. نه اون زن بیچاره تقصیر داشت، نه اون تنه‌لش‌هایی که پنجره‌ی خونه‌ی ما شده بود سینماشون.. جرئت نداشت تا لب پنجره بره بدبخت. اراذل ردیف می‌نشستند همونجا. همچین که سایه‌شو از پشت پرده می‌دیدند صدای حیوون در می‌آوردن، یا هر صدایی که می‌تونست جلب توجه کنه.. صدای آژیر آمبولانس، آژیر پلیس ـ اونجا فهمیدم آژیر آمبولانس و پلیس با هم فرق دارن ـ هرکس بسته به استعدادش.. هر صدایی که بلد بود. بیرون هم که اصلا می‌ترسید بره. زنه چادرشو بسته کمرش اومده دم خونه هوار هوار که پسرمو شما کشتید.. میگم پسرت کیه؟ میگه به خاطر زن تو چاقو خورده، گوشه بیمارستان افتاده، داره می‌میره.. یکی دیگه سر تور کردن زن من با یکی دیگه دعواش شده، مادرش رفته از من شکایت کرده.. که این زنشو جمع نمی‌کنه، بچه‌های ما به گناه می‌افتن. اون بدبخت هم تقصیر نداشت. از چاقوکشه شکایت می‌کرد سه تا داداش شرش می‌افتادن به جون خونواده‌ش.. چی‌کار کنه بدبخت. زورش فقط به ما می‌رسید. رئیس پاسگاه می‌گه شما نظم ناحیه رو به هم زدید. اونم راست می‌گه. دعوا و چاقوکشی و فحش‌کاری هیچی.. مدام مجبور بودن قشون کشی کنن به خونه‌ی ما.. خرس گنده‌ها جلوی خونه‌ فوتبال بازی می‌کردن. کشیک می‌کشیدن، هر وقت من خونه نبودم یکی از شیشه‌ها میومد پایین. بعد شیشه‌بر می‌آوردن می‌خواستن به زور بیان تو که مثلاً اومدیم شیشه‌ای که شکستیمو بندازیم. اون بیچاره هم از ترسش که درو نشکنن بیان تو زنگ می‌زد به پلیس.. یه پاسگاه فقط برای زن من لازم بود. اصلا یه وضعی.» باباش با چیزی روی صورتش، که می‌بایست پوزخند یک پیرمرد مبتلا به پارکینسون باشد می‌گوید «هرچی اینجا نازتو می‌کشیدیم از دماغت درآوردن.. پس روزی دو وعده رو مفصل کتک می‌خوردی؟» یارو سعی می‌کند چشم‌های گرد شده‌اش را در زاویه دید پدرش قرار دهد «کتک برای چی؟ با من که کاری نداشتن.» پیرمرده هم تا جایی که وسعش می‌رسد چشم‌هایش را گرد می‌کند که «یعنی چی؟ با زنت که کار داشتن. یعنی اونجا غیرت پیدا نمی‌شه؟ یکبار هم به غیرتت برنخورد گرد و خاکی کنی، دوتا مشت بخوری، چهار تا فحش بدی.. هیچی؟» یارو توضیح واضحات می‌دهد «اون بیچاره ها هم حق داشتند آخه. کاری نمی‌کردن.. آژیر می کشیدن، خودشونو لت و پار می‌کردن.. پول شیشه‌هایی که شکسته بودن رو هم که می‌دادن. بالاخره باید با مردم مراعات کرد. اونا هم حق داشتن. طرفای شما تست‌استرون پسرا خرج هزارتا چیز میشه. خونه و ماشین و لباس و گوشی موبایل و موزیک و مهمونی و سفر و.. یکیش هم زن. اونجا همش زنه، اگه پی مواد نباشن. جوون سالم آژیر می‌کشه زیر پنجره‌ی خونه‌ی مردم.. دعوایی ندارم باهاش. حق داره بدبخت. من نباید زن به اون خوشگلی رو اونجا می‌بردم. گفتم که، شما گوش نمی‌دی.. برای اون محله زیادی خوشگل بود.» باباهه انگار برای اولین بار است که این جمله را می‌شنود، با کنجکاوی تصنعی ریخت و روز پسرش را معاینه می‌کند تا بتواند با اطمینان بیشتری بگوید «اگر اینقدر حوری پری بود، پس با تو چکار داشت؟» یارو با همدلی جواب می‌دهد «خودم هم درست نفهمیدم.. خدایی هیچوقت به خودم نگرفتم.. می‌فهمم تا یکجایی جذابیت‌های معنوی برای بعضی زن‌ها کار می‌کنه.. بیهقی و ابوسعید و جمله قشنگ‌های شوپنهاور و خود اسم ویتکنشتاین و.. هگل کمتر ـ اسمش راحته، چیز قشنگ ساختن ازش هم خیلی سخته، اینه که کمتر جواب می‌ده ـ مخصوصاً بارت و بیهقی.. اما نمی‌دونستم تا کجا کار می‌کنه. حالا لااقل می‌دونم تا عروسی جواب می ده، اما برای بعدش یکمی هم عضله انگار لازمه. ایشالا دفعه بعد.» یارو که از حالت ثابت صورت پدرش نمی‌توانست متوجه شود لودگی‌اش را فهمیده یا نه، «ایشالا دفعه بعد» را هم جهت محکم‌کاری الصاق کرد. باباهه در جمله‌ای خبری، متذکر می‌شود «پس بالاخره طلاقشو گرفت رفت.» یارو بی‌توجه به جمله‌ی خبری، با صدای بلند فکر می‌کند «همسایه ها شاکی، زنم شاکی، پلیس شاکی.. اون اراذل هم که اونطور اذیت می‌شدن بدبختا.. گفتیم چه کاریه حالا. طلاقشو دادم رفت.» باباهه با ظرافت دلالانه‌ای ـ از جهت سخافت ـ که برای پسرش بسیار آشناست می‌گوید «دادی رفت، یا گرفت و رفت؟» یارو از این اطوار آشنا دوباره یادش می‌آید مخاطبش پدرش است، درست که دوازده سال گذشته، اما همچنان همان مرد است. می‌گوید «چه فرقی می‌کنه.. خب، اون هم از شرایط راضی نبود. کی می‌تونه از اون وضع راضی باشه.» باباهه نه آنقدرها سئوالی، اما با علامت سئوال ‌درشتی تاکید می‌کند «پس، گرفت و رفت؟» پسرش با لحن مهربانی که آدم معمولا نزدیکای خداحافظی با آدم‌هایی که قصد ندارد دوباره ببیندشان به کارش می‌گیرد، می‌گوید «گرفت و رفت..» طاقت نمی‌آورد و بلافاصله اضافه می‌کند «اگر شما اینطور خوشحال می‌شی..» و بعد انگار دلش به این جواب هم راضی نمی‌شود، ادامه می‌دهد «برای اینکه بگیره بره هم باید من طلاقش می‌دادم که اون بگیره بره.. به هر حال.» باباهه نفسش را با صدایی خیلی شبیه پوف (شاید هم خود پوف) رو به دکه‌ی روبرو خالی می‌کند. یارو پوف مذکور را اعلام بی‌حوصلگی از پرحرفی خودش تلقی می‌کند، یا "تلقی" نمی‌کند و بی‌خودی از به هر حال ادامه می‌دهد «به هر حال شما گفتی نساختین با هم، چمیدونم.. زن نگه‌دار نبودی...» باباهه بی‌توجه به توضیح او برای پرحرفی‌اش، و طبعاً بی‌توجه به دلخوری هر آدم پرحرفی ـ و شاید هر آدمی که به ندرت در زندگی‌اش پرحرفی می‌کند ـ از پوف مخاطبش، توی حرفش می‌پرد «اونجا بلایی هم سرت میارن؟» یارو این حرف را جای عذرخواهی از آن پوف می‌پذیرد و به علامت بخشش حرف پدرش را تصحیح می‌کند «دیگه اونجا نیستم. اومدم بالاتر یه جایی رو گرفتم. طبقه بالای همون پیرزنه.. که گفتم بهم می‌رسه.» باباهه ناگهان چنان برافروخته می‌شود که پسرش را از این بی مقدمگی به خنده می‌اندازد «چرا مثل آدم جواب نمی‌دی؟ گفتم اذیتت نمی‌کنند؟» یارو که گونه‌هایش از فشار خنده جمع شده، زبانش را گاز می‌گیرد که لااقل خنده بیش از این بیرون نریزد. سکوتش را تامل در سئوال پدرش جا می‌زند و خطر خنده که با سوزش زبان نسبتاً رفع می‌شود، می‌گوید «نه والا.. کسی کاری به کارم نداره.» باباهه می‌گوید «خدا رو صد هزار مرتبه شکر.. لااقل تو عاقبت به خیر شدی.» یارو می‌خواهد از فرصت سرچرخاندن پدرش استفاده کند تا خنده‌اش را بیرون بریزد، اما دیگر خنده‌اش نمی‌‌آید. زیر لب (که بر خلاف باباهه تفاوتش با روی لبش کاملاً محسوس است) می‌گوید «آره.. چه عاقبت به خیریی هم!» نمی‌دانم. شاید از بلاهت جواب خلق‌الساعه‌اش دلخور است یا علامت تعجبی که ته جمله‌اش گذاشته، هر چه هست با لحن آدمهای ته خط دیده، می‌گوید «اوضاعم روبراهه.. گله‌ای نیست. شکر.» و هنوز کاف شکر منعقد نشده از ذهنش می‌گذرد "ریدی" و می آید درستش کند «البته گله‌ای هم قرار نبود باشه. من که از شما توقعی ندارم.. هیچوقت نداشتم.. اصلا واسه چی باید داشته باشم». می‌بیند بند دوازده ساله را به آب داده و هرچه بیشتر تقلا کند بیشتر فرو می رود.  پس با گشاد کردن دهنش و شنگولی‌ای که به زور توی صدایش می‌ریزد، جمعش می کند «خب حاجی! خودت چطوری..؟ سرپایی ماشالا. هیچ فرق نکردی.» باباهه جای جواب به دستش که همچنان دارد زانویش را می‌لرزاند نگاه می‌کند. یارو کمی دسپاچه می‌گوید «یکمی آره.. اما چیزی نیست. شاید ضعف کردی. یه چیز خنک بگیرم بخوریم؟» باباهه دست چپش را توی جیب می‌کند و پولی در می‌آورد و به سمت پسرش می‌گیرد «یه بطری آب بگیر قرصمو بخورم.» یارو موقع بلند شدن زانوی پدرش را لمس می‌کند و با صدایی که او احتمالا نمی شنود می‌گوید «ای بابا.» وقتی برمی‌گردد آب را روی نیمکت می‌گذارد و جعبه‌ی کشویی قرص را از دست پدرش می‌گیرد ـ که باباهه بیش از آنکه تلاش کند قرص را با وجود لرزش دستش دربیاورد، تلاش می‌کند به نظر برسد دارد تلاش می‌کند قرص را دربیاورد ـ و می گوید «کدومه؟». می‌شنود «قهوه‌ای» یارو در بطری را باز می‌کند و آب را با قرص به سمت پدرش می‌گیرد. بعد انگار جدی جدی برایش مهم است که بداند، می‌پرسد «این برای چیه؟» سکوت باباهه که برای بلعیدن قرص طولانی می‌شود از خیر جواب می‌گذرد. سرش را با خواندن برچسب‌های روی قفسه‌های جعبه‌ی دارو گرم می‌کند. آب که تا نصفه خالی می‌شود، قفسه‌ها را به ترتیب در دست پسرش نشان می‌دهد و می‌گوید «اینکه ال دوپاست. برای پارکینسون.. هیچی. تازه یکیشه. بعد صبحونه قرمزه، بعد از نهار کپسول آبیه، قبل از نهار.. شام، قبل از خواب. هشت ساعت یه بار اون قرمز ریزا.. شیش ساعت یه بار.. واسه هر دردی یکی از این آتاشغالا..» و خطاب به بطری که روی نیمکت می‌گذارد می‌گوید «خدا خیرت بده.» یارو هم به سمت بطری می‌گوید «قابلی نداشت.» و زمین را نگاه می‌کند. حواس باباهه آن طرف خیابان، متوجه اتوبوسی است که مسافر سوار می کند. مدتی به همین ترتیب می‌گذرد. اتوبوس که می رود باباهه با لحنی که بین درددل و اعتراف و التماس در نوسان است می‌گوید «حالا که جات خوبه.. خدا رو شکر اذیتت نمی‌کنن، ببین کاری برای مادرت می‌تونی بکنی. نمی‌دونم چطوریه.. لابد یه راهی هست که براش یه کاری کنی عذاب نکشه.» یارو جرعه‌ای که از بطری پدرش توی گلویش مانده را به زحمت فرو می‌دهد و از اواسط عمل قورت دادن می‌گوید «مام‌مهری؟» باباهه سر می‌جنباند و ور درددلش را پررنگ‌تر می‌کند «خانوم آقا حلالش نمی‌کنه بابا.. هرچی التماسش می‌کنم که بگذر ازش جری‌تر میشه. می‌گه باز داری طرف زنتو می‌گیری.. حقمه، نمی‌گذرم. از اونطرف مهری.. بنده‌ی خدا تو عذابه. می‌گه مادرتو راضی کن ازم بگذره. تو نتونی هیچکی نمی‌تونه.. موندم این وسط. خانوم آقا هم که سرتق‌.. زیربار نمی‌ره. موندم به خدا. کاری نمی‌تونی براش بکنی تو که جات خوبه؟ برو با خانوم آقا حرف بزن.. یه جوری از خر شیطون بیارش پایین.» یارو با گردن کج معذب، هنوز فرصت نکرده بطری را زمین بگذارد. دست روی زانوی پدرش می‌گذراند و نمی‌داند دقیقاً چه باید بگوید «ولی آخه حاجی.. خانوم آقا که.. من پنج سالم به زور می‌شد که مرد.. به رحمت خدا رفت..» باباهه می‌گوید «می‌دونم. اما تو رو خیلی دوست داشت. الان هم خیلی سراغتو از من می‌گیره. مهری گفت تو رو واسطه کنم.. حرف مادرتو زمین ننداز. به ولله در عذابه.» یارو هنوز شیرفهم نشده. شمرده شمرده می‌گوید «شما حالت الان خوبه؟ مام‌مهری پونزده شونزده ساله که مرده.. من چی کار کنم؟ ..شما خوبی واقعاً؟» باباهه از جا در می‌رود که «اگه حالم خوب بود تو اینجا کنارم چی‌کار می‌کردی سگ پدر..؟ بهت می‌گم جای مادرت خوب نیست. تو راضی میشی سر اون کارای خاله زنکی اینطوری عذاب بکشه؟» و بعد انگار دکه زنش باشد و بخواهد چغلی‌اش را پیش یک غریبه بکند، رو به پسرش می‌گوید «هزار بار بهش گفتم این پیرزنو اذیت نکن.. عین بچه‌ها. حرف به گوشش نمی‌رفت. می‌دید این پیرزن بددله.. وسواسه.. باز ظرفا رو گربه شور می‌کرد که مادرم با استخون‌درد دوباره همه رو جمع کنه ببره بشوره. رحم حالیش نمی‌شد. می‌گفتم جای مادرته.. می‌گه هنوز کثیفه، بی‌خود می‌گه اما تو واسه دل اون یه بار دیگه بشور. حرف مگه به گوشش می‌رفت..؟» و اینبار خطاب به دکه می‌گوید «حالا بکش. حقته. من برای چی باید خودمو سبک کنم؟ این پسرت اینم تو. بگو بره خانوم آقا رو راضی کنه. به من چه.» یارو سعی می کند پدرش را آرام کند «شما بگو من چیکار کنم همون کارو می‌کنم. ولی آخه من خانوم آقا رو از کجا پیدا کنم؟ برم سر قبرش؟ می‌رم. چشم. همین امروز میرم.» باباهه به آرامی و مسالمت‌جویانه توضیح می‌دهد «قبرستون برای چی بابا؟ اگر خوب همونجا رو بگردی پیداش می‌کنی. می‌دونم سخته، اونجا هم بزرگه هر چی نباشه، اما کار نشد نداره. اگر بخوای پیداش می‌کنی. خانوم‌آقا و مادرت چطور همو پیدا کردن پس..» و ناگهان بعد از پس، لحن مسالمت جویانه‌اش را فراموش می‌کند و دوباره به نق گرایش پیدا می کند «چطور همو پیدا کردن پس که اینجور دوتایی بلای جون من شدن؟ همین دیروز باز پیشم بودن. دوتایی باهم. انگار الان ِ تو. باز خانم آقا داشت به مهری غر می‌زد که ظرف‌ها رو گربه‌شور کرده، مهری هم به من چشم غره می‌رفت که یعنی یه چیزی به مادرت بگو. حالا من سر نماز.. هی الله اکبر می‌گفتم که بس کنید، بذارید بفهمم چی به کمرم می‌زنم. مثل همون وقتا.. انگار نه انگار. خانم آقا توی آشپزخانه ظرف‌ها رو ریخته بود که دوباره بشوره و غرولوند می‌کرد، مهری هم اومده بود جلوی من هی چشم و ابرو می‌اومد که مادرت رو بپا، داره باز سر به سرم می‌ذاره. نفهمیدم چی خوندم اصلاً. بهش می‌گم آخه تو هنوزم که درست نشدی سلیطه. حلالیت هم می‌خوای؟ الان که در عذابی پس فردای قیامت می‌خوای چه کنی؟ حرف به گوشش می‌ره مگه..؟ انگار دارم با این دیوار حرف می‌زنم...» و به دکه اشاره می‌کند. یارو همچنان گیج و عصبی حرف پدرش را قطع می‌کند «ولی حاجی.. اونا مردن که همو پیدا کردن. من چطوری پیداشون کنم؟ کجا رو بگردم؟» حاجی با خنده‌ای غیر منتظره می‌گوید «نمی‌فهمم شما چه‌تون می‌شه. آقا خدا بیامرز رو تو ندیدی.. هربار بهش می گم مُرده چنان می‌خوابونه زیر گوشم که برق از چشمم می‌پره. می‌گه حالا جرات داری بگو من مرده‌م. هرچی بهش می‌گم آقاجون من اگه این قرص قهوه ای ها رو نخورم اصلا شما رو نمی‌بینم که بخوام شما رو قانع کنم که مردی. آخه به من چه که مردی، چرا منو می‌زنی.. تو هم مثل آقا خدابیامرزی.. همه رفتار و حرکاتت. انگار سیبی که از وسط نصف کردن.» یارو از صرافت توضیح دادن افتاده. فقط نگران پدرش را نگاه می‌کند. باباهه که فرق نگاه نگران را با نگاه عاقل اندر سفیه نمی‌فهمد، تصحیح می‌کند «البته شما راست می‌گید. ما اینجا مرده‌یم. زنده‌ی واقعی شمایید. دعا کن همین روزها من هم بیایم پیش شما.. خلاص بشم. اما تا هنوز عمرم به دنیاست ـ بابا ـ یه کاری واسه مادرت بکن. خانوم آقا حرف تو رو می‌خونه. من دستم از دنیای شما کوتاهه.. تا میام چارتا کلام باهاش حرف بزنم میگه "تو هم لنگه‌ی زنت" می‌ذاره می‌ره.» یارو سعی می‌کند اعصابش را کنترل کند. با آرامش بیشتری،  با لحنی مهربان و چاره جویانه که معمولا بزرگترها برای اثبات بدیهیات به خردسالان استفاده می کنند، به پدرش می‌گوید «حاجی من با اونا فرق می‌کنم.. ببین.. اینجام. کنارت نشسته‌م. اگر مرده بودم که کسی نمی‌تونست من رو ببینه.. بگیم شما دارو می‌خوری.. خیالاتی شدی. مردم که دارو نمی‌خورن. خودت نگاه کن..» و به دختر جوانی که از کنار نیمکت می‌گذرد می‌گوید «ببخشید خانم.. خانم.. خانم با شمام.» دختر زیر روسری هدفون توی گوشش بود یا متوجه صدای یارو نشد یا هر چی که بی‌تفاوت رد شد. حاجی نوازشگرانه زد روی زانوی پسرش و دلجویانه گفت «سخت نگیر.» یارو از کوره در رفت که «این چه حرفیه حاجی. شما خودت از یه نفر بپرس.. به خاطر من. از همین زنه.. از همین که داره میاد بپرس.» حاجی با کاسبیت ذاتی اش چانه می‌زند «اگر بپرسم واسه مادرت حلالیت می گیری؟» یارو مطمئن اما هراسان از اینکه زن بگذرد دسپاچه می‌گوید «چشم.. شما بپرس. خودت می‌فهمی الان.» باباهه هرچند به دشواری و لرزان، اما با رضایت از جا بلند می‌شود  «خانوم.. آی خانوم.. با شمام.» زن چند قدم بر می‌گردد و چشم‌هایش را تنگ می‌کند «جانم؟» حاجی با لحنی که انگار مخاطبش نه زن، که پسرش است می‌گوید «شما اینجا کنار من کسی رو می‌بینی؟ کسی اینجا نشسته؟» و به نیمکت اشاره می کند. زن نگاهی به سمت یارو می‌اندازد و می‌گوید «وا.. این چه سئوالیه؟ ما رو گرفتی؟ دوربین مخفیه؟» و شاکی می‌رود. باباهه روی شانه‌ی پسرش می‌زند که معنی‌اش همان سخت می‌گیری کذایی است. می‌گوید «بازم بیا پیش من بابا. نری حاجی حاجی مکه. بیا.. من هم تنهام.»

یارو رد شدن آهسته ی پدرش را از روی پل جوب تماشا می‌کند، دست تکان دادنش را هم برای تاکسی‌های ونک می‌بیند. این کار را هم به اهستگی انجام می‌دهد. سوار شدن آهسته‌اش را هم به دقت تماشا می‌کند. وقتی پدرش در تاکسی را می‌بندد و از پشت شیشه برایش دست تکان می‌دهد، یارو می‌خواهد دست بلند کند اما از فرط (آن حس کرخت‌کننده‌ای که چون اسمی برایش ندارم بهش می‌گویم) غم نمی‌تواند دستش را از لبه‌ی نیمکت جدا کند. 
همینطور که به جای خالی تاکسی خیره شده حرکت آدم‌ها و ماشین‌ها به نظرش آهسته می‌آید. حس می‌کند فشارش افتاده و به رانی هلو احتیاج دارد. دکه در چند قدمی است اما حال بلند شدن ندارد.

خیلی خب.. شما لازم نیست نگرانش باشید. بالاخره آدمی که یکبار ترک کردن را ـ آنهم به مدت دوازده سال ـ تجربه کرده باشد، بلد است چطور با غم‌اش کنار بیاید و حتی از آن ابزاری برای هموار کردن ملال یک عصر تابستانی بسازد.




۱۲ فروردین ۱۳۹۰

ولیعصر رو به پایین



از فرشته

دختره با عینک آفتابی به طرز باشکوهی کمرنگ است. شبیه تصویر معشوقه‌ی نداشته‌ی پانزده‌سالگی ِ اکثر مردهاست. پسره با اینکه شیرین بیست و هفت ـ هشت را دارد اما مثل بیست و یک ساله‌ها چندان قابل عرض نیست. فقط نیم ساعتی می‌شود که سر فرشته، از طرف ولیعصر منتظر دختره ایستاده است.
هر دو عکس هم را دیده‌اند، نمی‌دانم چرا وانمود می‌کنند همدیگر را نمی‌شناسند. دختره با کنجکاوی نزدیک می‌آید و می‌پرسد «شما باید آقای.. آقای؟» عینک آفتابی‌اش را تا نوک دماغ پایین می‌کشد و ترجیح می‌دهد پسره فکر کند از تابش شدید آفتاب پلک‌هایش را سایه‌بان کرده، و نه از سر فروتنی به خاطر اطلاع از مالکیت چشم‌هایی زیبا. چشم‌هایی به نظر خودش آنقدر زیبا ــ غالباً در آینه‌ی حمام ــ که در حالت عادی روی آن صورت معمولی زیادی لوکس به نظر می‌رسند.
پسره می‌گوید «بله. آقایه هستم. شما هم باید همان خانم.. خانم..؟» دختره با گفتن «همان خانمه» همدلی‌اش را با نرینه‌ای که تلاش می‌کند از تکنیک ساده‌دلانه‌ی خندادن جنس ماده در اولین برخورد استفاده کند ابراز می‌کند. به سمت پارک‌وی شروع به پیاده‌روی می‌کنند.
پسره به ساعتش نگاه می‌کند. دست‌کم من می‌توانم اطمینان بدهم که قصدش به رخ کشیدن تأخیر دختره نیست. همینطوری، شاید چون فکر می‌کند حرکت بیش از اندازه‌ی مچ دستش هنگام راه رفتن ممکن است معذب بودن‌اش را لو بدهد، ساعتش را نگاه می‌کند. دختره به خودش می‌گیرد «معمولاً آدم بدقولی نیستم. فقط حواسم از ساعت پرت شد.» پسره احساس وظیفه می‌کند مهم نبودن تأخیر دختره را با یک شوخی نشان دهد «زن‌ها معمولا وقتی مشغول لاک زدن ناخن‌های پای‌شان هستند از ساعت غافل می‌شوند.» دختره قدم‌هایش را آهسته می‌کند. پسره که نگاهش می‌کند از بالای عینک، گره خوردن ابروهایش را می‌بیند. دختره می‌گوید «به نظر نمی‌رسید این‌همه زن‌شناس باشید.» پسره که متوجه نشده لحن دختره به کنایه گرایش دارد یا پیگیری شوخی خودش، سعی می‌کند با کش دادن شوخی قافیه را نبازد «اختیار دارید. اینکه چیزی نیست.. رنگش را هم می‌توانم حدس بزنم.. سورمه‌ای؟»
دختره لحظه‌ای می‌ایستد و به سمت پسره سر می‌چرخاند. با نگاهی که می‌خواهد بگوید "می‌دانم یک کلکی هست.. اما کلک هوشمندانه‌ای است که من سر در نمی‌آورم"، می‌گوید «رنگ‌اش را از کجا فهمیدید؟» پسره همچنان در فهم لحن دختره مردد است. پس صرفه را در ادامه‌ی شوخی می‌بیند «دست کم گرفتید ما را.» دختره، با سرخوشی‌ای که یک نموره عصبیت در آن قابل کشف است می‌گوید «لاک را از بوی الکل‌اش فهمیدید.. از پشت کفش که زیر جوراب چیزی معلوم نیست. اما رنگ‌اش را نمی‌فهمم چطوری.. جدی چطوری از زیر کفش فهمیدید لاک سورمه‌ای زدم؟»
 پسره کاملاً از تشخیص کنایی یا شوخ بودن لحن او قطع امید کرده، چون با این حرف آخرش تردید دیگری هم به قبلی‌ها اضافه شده، که نکند واقعاً ماجرای لاک و رنگ‌اش را درست حدس زده باشد. تصمیم می‌گیرد این بار جواب‌اش را با فرض کنایه تنظیم کند «گاهی از توی کلاهم خرگوش هم در می‌آورم.» دختره بی‌تفاوت می‌گوید «اصرار نمی‌کنم. ولی خیلی عجیب است.» و به سرعت، در عرض چند قدم ابراز بی‌تفاوتی‌اش را فراموش می‌کند و به سبک کاسبکارانه‌ی "من صمیمی می‌شوم که تو هم به حقه‌ات اعتراف کنی" می گوید «اصلاً قصد نداشتم لاک بزنم. وقتی برای آمدن به اینجا حاضر شدم دیدم نیم ساعت ــ سه ربع زود می‌رسم. از بیکاری نشستم به لاک زدن ناخن‌های پایم..» و  وقتی اعتراف پسره را نمی‌شنود اضافه می‌کند «هنوز نمی‌فهمم رنگش را چطور فهمیدید.»
حالا برای پسره واضح است که هیچ شوخی و کنایه‌ای در لحن دختره نیست،حرفی که پرانده معجزه‌آسا گرفته. سعی می‌کند با توضیح سوءتفاهمی که پیش آمده، بی‌نیازی‌اش را به شانسی مرموز یا باهوش جلوه کردنش اعلام کند «باور کنید اتفاقی بود. همینطوری یک حرفی زدم. پس واقعاً به ناخن‌های پای‌تان لاک سورمه‌ای زدید؟» دختره هنوز ناباور می‌پرسد «یعنی چی اتفاقی بود؟» پسره با اخلاص توضیح می‌دهد که «نمی‌دانستم به خاطر لاک زدن دیر کردید. بی‌خودی برای اینکه یک چیزی گفته باشم یک چیزی گفتم. حرفم همانقدر بی‌ربط بود که اگر مثلاً می‌گفتم به خاطر پیدا نکردن کفه‌ی کفش‌تان دیر کرده‌اید یا هر چیزی.. اصلاً خبر نداشتم...»
 پسره متوجه غیبت دختره در کنارش می‌شود. دختره جا سنگین چند قدمی‌اش ایستاده و حیرت‌زده او را نگاه می‌کند. پسره به خیال جا ماندن دختره پوزش‌خواهانه می‌گوید «من خیلی تند راه می‌روم.» دختره بی‌توجه به حرف او پرخاش می‌کند که «دستم انداختید؟» پسره به طرفش می‌رود و خنگ نگاهش می‌کند. دختره عینکش را روی چشم می‌گذارد و بی‌حوصله می‌گوید «این را هم حتماً حدس زدید.. یک چیزی گفتید که یک چیزی گفته باشید؟» پسره با لبخندی عصبی می‌پرسد «این..؟ چی؟» دختره انگار مچ پسره را گرفته باشد می‌گوید «لاک و رنگ‌اش حالا هیچی. گم شدن کفه‌ی کفشم را از کجا می‌دانستید..؟ از کجا می‌دانستید یک ربع دنبال کفه‌ی کفشم تمام خانه را زیر و رو می‌کردم؟» پسره می‌خواهد بگوید "شوخی‌ می‌کنید؟" اما از نگاه متعجب دختره می‌فهمد شوخی نمی‌کند. دستپاچه و بی‌امید به قابل باور بودن حرفش توضیح می‌دهد «نمی‌دانم امروز چرا اینطوری می‌شود. اصلاً منظوری نداشتم. باور کنید یک چیزی پراندم.» دختره با دلخوری نگاهش می‌کند و دوباره راه می‌افتند.
پسره بعد از چند لحظه سکوت با لحنی که قصد دارد اطمینان دهنده باشد اما بی اختیار تهدید آمیز می‌شود می‌گوید «من دیگر در مورد شما هیچ حدسی نمی‌زنم.» دختره بی‌توجه به عصبیتی که تا چند لحظه پیش در صدایش بود، شوخ و شنگ و طعنه‌آمیز می‌گوید «جان من.. یک حدس دیگر راجع به من بزنید. خواهش می‌کنم.»
برای پسره در یک لحظه‌ همه چیز روشن می‌شود. فکر می‌کند رودست خورده، که دختره لاک و رنگ لاک و کفه‌ی کفش را علم کرده تا سر به سرش بگذارد. می‌خواهد با پیش بردن شوخی از دایره‌ی ادب ِ اولین دیدار، به دختره بفهماند آنقدرها هم دست و پا بسته نیست. پس می‌گوید «احتیاجی به خواهش نیست. خب.. حالا که اصرار می‌کنید چیزتان.. همین رنگ سوتین‌تان کرم نیست..؟ گیره‌هایش از جلو باز نمی‌شوند؟»
دختره باز از تعجب می‌ایستد و این‌بار پسره طوری که به دختره بفهماند در حین راه رفتن هم می‌شود به این بازی ادامه داد با دست به او اشاره می‌کند که "راه بیافت" و خودش بی‌توجه به دختره چند قدم دیگر بر می‌دارد تا به چراغ عابر پارک‌وی برسد. چراغ سبز است. پسره صبر می‌کند و تا دختره برسد قرمز می‌شود. هر دو پشت چراغ منتظر ایستاده‌اند.
 دختره سکوت می‌کند تا فرصتی برای توضیح به پسره بدهد. وقتی سکوت طولانی می‌شود دختره رو به او می‌چرخد و می‌گوید «اینها یعنی چی؟ شما دارید من را می‌ترسانید.» پسره برای آنکه نشان دهد دیگر فریب نمی‌خورد، به بازی ادامه می‌دهد «اگر می‌ترسید این یکی را طور دیگری بگویم که نترسید.. فرض کنید.. در یک فیلمی ‌دیدم خانمی برای آنکه خودش را در معذوریت قرار دهد که در اولین رانده‌وو کارش به شلوار کندن و رخت‌خواب نکشد موهای پاهایش را نمی‌زند و خلاصه زیر شلوار جنگل مولا می‌سازد.. هرچند خاطرتان جمع. شخصاً با موی پاها مشکلی ندارم.» دختره حیران و سپرانداخته به پسره که بی‌توجه به او رو به چراغ ایستاده می‌گوید «شما جادوگری چیزی نیستید؟» پسره با رندی جواب می‌دهد «ای. بگی نگی. اینطور هم می‌شود گفت که روحم را به شیطان فروخته‌ام.» دختره با شنگولی‌ای که پسره به سختی در صدایش تشخیص می‌دهد، می‌گوید «عوض‌اش چی گرفتید؟» چراغ سبز می‌شود. پسره همچنان که برای رفتن این پا آن پا می‌کند می‌گوید «همین اطلاعات جزئی.. برای اغوای زن‌ها. معامله‌ی بدی هم نبود.»  دختره ناباور می‌پرسد «به خاطر همین شیرین‌کاری‌ها روح‌تان را فروختید؟» پسره با لبخندی که نشان می‌دهد از هوشی که پشت شوخی ظریف دختره کشف کرده خوشش آمده، با ابرو به چراغ عابر اشاره می‌کند که تا دوباره قرمز نشده راه بیافتند. دختره با لحنی که پسره مدت‌ها و تا امروز مردد است که از سر دلسوزی بود یا تحقیر می‌گوید «مفت فروختید. چیزی که عوض‌اش گرفتید فقط من را می‌ترساند.» و لحظه‌ای سکوت می‌کند تا بتواند به عنوان حسن ختام اضافه کند «خب..» پسره که همچنان تلاش می‌کند خودش را از تک و تا نیاندازد می‌گوید «روح به چه دردم می‌خورد.» دختره حوصله‌ی توضیح بیشتر ندارد. پیش از آنکه چراغ ماشین‌ها سبز شود سوار تاکسی‌ای که روی خط عابر ایستاده است می‌شود.
 احتمالاً بر می‌گردد به سمت تجریش.




عشق داخل گیومه

مردم عادی وقتی ساعت هفت و نیم صبح از یک شماره‌ی ناشناس پیامی دریافت کنند که «10 کافه جام جم» فکر می‌کنند لابد یک نفر شماره‌ی دوستش را پس و پیش گرفته و به خواب‌شان ادامه می‌دهند. 
مردم وسواسی به آن شماره زنگ می‌زنند تا مطمئن شوند یک نفر شماره‌ی دوستش را اشتباه گرفته و بعد خواب‌شان را ادامه می‌دهند.
 ممکن است از ذهن کنه‌ها (مردم کنه؟) در کسری از ثانیه بگذرد که سر قرار بروند اما به محض اینکه کمی هشیار شوند می‌فهمند که نه تنها از هویت و جنسیت کسی که پیام را فرستاده اطلاعی ندارند، بلکه نمی‌دانند منظور او ده شب است یا روز.. و ضمناً کدام کافه جام جم؟ همانی که ابتدای خیابان طاهری، در خیابان ولیعصر است یا یک کافه جام جم دیگر در نقطه‌ای دیگر از شهر و چنانچه همان کافه جام جم، کدام یکی؟ کافه‌ی زیرزمین مرکز خرید جام جم یا آن‌یکی که در طبقه‌ی اول مرکز خرید قرار دارد؟ و اساساً چرا؟ به این ترتیب کنه‌ها هم بعد از فکر کردن به این احتمالات خواب‌شان را پی می‌گیرند.
 اما [نام محفوظ] به محض دریافت اس ام اس از تخت پایین آمد، دوش گرفت، ریش تراشید، لباس پوشید و راهی شد. او از آن دسته مردهایی است که ادعا ندارند بازیکن خوبی هستند، اما از بودن در جریان بازی لذت می‌برند.

 اگر گردن به اندازه‌ی کافی منعطف باشد از پنجره‌ی کافه جام جم می‌شود پیاده‌رو خیابان ولیعصر را از در اصلی پارک ملت تا پل پارک‌وی دید. هنوز کمی به ده مانده بود که نام محفوظ چایی‌اش را گرفت و پشت یکی از میزهای کنار پنجره نشست. ده و پنج دقیقه به دنبال یافتن مرد یا زنی معطل، اطراف را نگاه کرد. مرد ناشناسی اواخر سنین جوانی، متشکل از پیراهن سفید و جلیقه و کت و شلوار و پالتو و کیف مشکی کنار در ایستاده بود و داشت به او که تنها مشتری کافه در آن وقت صبح بود نگاه می‌کرد. نام محفوظ برایش دست تکان داد. ناشناس به خودش اشاره کرد که یعنی "من؟" نام محفوظ سر تکان داد و تا مرد برسد به سختی از زیر میز پاهایش را بیرون کشید که بتواند بایستد. دست دادند و نام محفوظ صندلی روبرو را به ناشناس تعارف کرد. وقتی ناشناس مشغول درآوردن پالتو‌اش بود نام محفوظ تلفنش را خاموش کرد تا بتواند روی حریف تمرکز کامل داشته باشد.
 هر دو نشستند. ناشناس گفت «فکر نمی‌کردم من را بشناسید.» نام محفوظ لبخند مودبانه‌ای زد که معنی بی‌ادبانه‌اش می‌توانست این باشد "بی‌خود فکر کردید." ناشناس به ساعتش نگاه کرد و گفت «یکراست برویم سراغ معامله یا.. چی؟» نام محفوظ گفت «هر طور میل شماست.» ناشناس گفت «پس اگر وقتتان را نمی‌گیرم ترجیح می‌دهم یکبار هم ماجرا را از زبان من بشنوید.» نام محفوظ با همان صبوری بار اول گفت «هر طور میل شماست.» و احتمالاً پیش خودش فکر کرد "هر چه حریف بیشتر حرف بزند، بیشتر امتیاز می دهد". ناشناس چند ثانیه در سکوت به جایی دور بیرون از پنجره که می‌بایست پل پارک‌وی بوده باشد، خیره شد تا یادش بیاید ماجرا از کی شروع شده. وقتی به نتیجه رسید شروع کرد:

·         لابد می‌دانید که من متأهل هستم، اما با اتفاقی که افتاده قطعاً نمی‌دانید زنم را چقدر دوست داشتم. خب.. دلایل منطقی زیادی برای خیانت وجود دارد.. اما من ترجیح می دادم دلایل احمقانه‌ی خودم را داشته باشم. اولین و محکم‌ترین دلیل ام زنم بود.. در واقع زیبایی زنم. بدبختانه آدم‌ها خیلی زود به زیبایی عادت می‌کنند و در مقابل زیبایی همیشگی ـ مثل زشتی همیشگی ـ به سرعت سـِر می‌شوند. من هم بدبختانه آدم هستم، با این تفاوت که خیال می‌کردم راه ماندگار کردن زیبایی را کشف کرده‌ام: فاصله انداختن با زیبایی به وسیله‌ی زشتی.. اشتباه نکنید. مطلقاً هیچ استعاره‌‌ای در سخن‌ام نیست. رک به شما عرض می‌کنم که هرازگاهی با زنان زشت می‌خوابیدم تا زیبایی زنم را فراموش نکنم و بتوانم همیشه قدردان آن باشم. به این وسیله در مقابل طبع بشری خودم قیام می‌کردم. اگر منصف باشید نام خیانت من فداکاری بود و چون باید مخفی می‌ماند ایثار صادقانه‌ای هم بود.. با تواضع اسمش را می‌گذارم عشق داخل گیومه.
 از زمان ازدواج و حتی قبل‌تر از آن، از زمان آشنایی با زنم خیلی فداکاری کرده‌ام. تقریباً هفته‌ای یکبار و هربار با زنی تازه.. نمی‌دانم گفته‌ام یا نه که زشتی هم مثل زیبایی عادت می‌شود. ناچار بودم هر هفته زنی تازه پیدا کنم.. جهاد اندر جهاد. می بینید زندگی به چه طرز پیچیده‌ای سخت است؟ دست‌کم زندگی من که اینطور است. تنها نقطه‌ی روشن این نوع زندگی به غیر از لذت مدام از زیبایی زنم (که به تنهایی برای هر ایثاری کفایت می‌کرد) شغلم بود. امکانات حرفه‌ام متناسب با سبک زندگی‌ام است. تصور کنید اگر چیزی غیر از جراح پلاستیک بودم چه زندگی سخت‌تری در پیش می‌داشتم.
 حرافی کردم و از موضوع دور افتادم. خلاصه‌اش می کنم: چند ماه پیش، به طور دقیق هفت ماه پیش این دختر وارد مطب من شد و چند روز بعد طبیعتاً به تخت خوابم رسید. قرار نبود بیشتر از تخت‌خواب هم ادامه پیدا کند.. مثل همه‌ی دخترهایی که خرج فداکاری‌ام می‌شدند. اما این‌یکی دختر ترسای داستان شیخ صنعان بود و من خود شیخ که پنجاه سال بی‌خودی دور کعبه می‌چرخیدم. زیبایی زنم مثل خدای صنعان در مقابل لذت آغوش این دختر رنگ باخت.. به کشف رسیدم. تمام سختی‌هایی که برای تداوم لذت زیبایی هموار کرده بودم بی معنا و احمقانه شدند. در یک لحظه.. که نه، در آن نیم ساعتی که با این دختر خوابیدم تمام دانسته‌هایم از سکــس تغییر کرد. به کلی بی‌اعتبار شد. با این دختر تمام سکـس‌های قبلی‌ام، با زنم و دیگران فقط ورزش بود، اگر نگویم جلـق. اعمال به ظاهر همانی بودند که با بقیه انجام می‌دادم، اما نتیجه‌اش متفاوت و شگفت‌آور بود. حال بچه‌ای را داشتم که برای اولین بار موقع استحمام هر روزه، لذت تازه‌ای را کشف می‌کند.
 پیش این دختر، تمام حس‌گرهای بدنم با چند برابر قدرت همیشگی فعالیت می‌کردند. لامسه‌ام مثل شنوایی و بینایی‌ام به شدت قوی شده بود. صدای چکیدن عرق بدنم را روی خیسی تن او لمس می کردم. من که بارها با زنان دیگر از سر بی‌حوصلگی به ارضا شدن وانمود کرده بودم تا زودتر خودم را از آن وضعیت جفنگ خلاص کنم، این بار با هر ضربه از شدت هیجان فریاد می‌زدم.. دماغم دیوانه شده بود. مثل سگ بدنش را بو می‌کشیدم. پیش این دختر زنم یک قوطی لوسیون تمشک نیوآ بود و بدن زنان دیگر قوطی‌های دیگری با رایحه‌ها و برندهای دیگر.
 یک چیزی بیشتر از لذت بوسیدن و دخول و انزال بود: برای اولین‌بار با تمام ابزار جسمم داشتم غریزه‌ام را ارضا می‌کردم.. در این چندماه گمان می‌کنم به شناخت تازه‌ای از غریزه‌ام رسیده‌ام. موقع خوابیدن با این دختر ناگهان به یاد آوردم غریزه‌ی مردانه‌ی اجداد غار نشین‌ام پیش از پذیرش تمدن و لاجرم تحمیل تدریجی غریزه‌ی زنانه و سازگاری با آن، چطور کار می‌کرده. انگار دوباره به غار برگشته باشم.. کشف کردم بوسیدن محصول تمدن است.. می‌دانستید تمدن غریزه‌ی لیسیدن و گاز گرفتن را به بوسیدن تبدیل
کرده یا بهتر است بگویم تنزل داده؟

نام محفوظ با این سئوال متوجه شد همچنان مخاطب ناشناس است. به جای جواب دادن اجازه خواست برود برای هر دوشان چای بگیرد. وقتی برگشت داستان اینطور ادامه پیدا کرد:

·         طبیعی است که نمی‌توانستم این دختر را بعد از یکبار خوابیدن ترک کنم. اما بعد از چند هفته این خطر برایم جدی شد که ممکن است او من را به خاطر فرد دیگری ترک کند. روی بدنش آثاری تازه از سکـس وحشیانه‌ی دیگری پیدا کردم. من آثاری که مسببش خودم بودم را بعد از هر بار سکـس وارسی می‌کردم و اگر نیاز به پانسمان یا بخیه داشت شخصاً انجام می‌دادم. این کبودی‌ها و خراش‌ها و جراحات کار من نبودند. حتی جای دندان‌هایی که روی بدنش افتاده بود شبیه ردیف دندان‌های من نبود.
البته می‌توانستم از او سؤال کنم.. توضیح بخواهم. ولی قطعاً تصدیق می‌کنید که استیضاح معشوقه کار مردی است که در صورت قانع نشدن قادر به ترک او باشد. کنجکاوی بدون اراده‌ی ترک کردن که از من احمق می‌ساخت. در آن موقعیت ناچار به تحمل بودم.
 تحمل.. فقط گفتنش ساده است. مثل اینکه از خرس بخواهی خرس دیگری را در قلمرو خودش تحمل کند.. دقیقاً مثل خرس من هم یاد گرفتم به جای تحمل، قلمرو خودم را با نشانه‌هایی تعیین کنم. اگر روی مهره‌ی پنجم کمرش جای کبودی می‌دیدم مهره‌ی ششم را نشان می کردم تا در حین سکـس چنان بمکم‌اش که کبودی تازه سهم من باشد. البته که دیوانه‌وار بود اما انگار من تنها دیوانه‌ی این ماجرا نبودم، چون دفعه‌ی بعد کبودی تازه‌ای روی مهره‌ی هفتمش مشاهده می‌کردم. اگر من با سه ناخن پهلوی راستش را می‌خراشیدم، دفعه‌ی بعد در پهلوی چپ‌اش جای خراشی عمیق‌تر کشف می‌کردم.
گاهی اوقات حتی نمی‌فهمیدم در چه حالتی مشغول بوده‌اند که او توانسته کف پای دختر را اینطور گاز بگیرد، اما چون او انجام داده بود باید من هم امتحان می‌کردم و در این حین غافلگیری تازه‌ای هم برایش تدارک می‌دیدم. این‌بار او باید کشف می‌کرد چطور می‌توان هنگام سکـس آرنج دختر را کبود کرد. اگر دقیق بود ـ که بود ـ باید می‌فهمید کبودی نه بر اثر مکیدن که به خاطر ضربه است..
به این طریق ما زبانی برای ارتباط با هم ابداع کردیم و دختر نقش کاغذ را در این رابطه بازی می‌کرد. بی‌آنکه خودش بداند پیغام او را به من می‌رساند و پیغام من را به او تحویل می‌داد. ولی این رابطه نمی‌توانست ادامه پیدا کند. اواخر، پیدا کردن جای سالم در بدن دختر برای نشانه‌گذاری سخت شده بود. تصمیم گرفتم در معدود قسمت های خالی بدنش با کمک همین زبان مکانی را برای ملاقات رودررو تعیین کنم. انگار او هم به همین نتیجه رسیده بود، چون بعد از آنکه خراشی شبیه به هلال روی کتف‌ دختر انداختم و در کتف مقابل روی آثار کبودی‌های قبلی با ناخن چیزی شبیه حرف
A رسم کردم، هفته‌ی بعد پشت ساق پای چپش توانستم از بین خراش‌ها حروف جام را به فارسی تشخیص بدهم. اگر بنا را بر این می‌گذاشتم که او منظور من را از هلال و A برای پیشنهاد قرار در "کافه" درست متوجه شده، پس "جام" او باید نام کافه بوده باشد. من جایی را به نام کافه جام در تهران نمی‌شناختم، پس در نقطه‌ی مقابل "جم" را نوشتم. سه هفته قبل پشت گردن‌اش چیزی شبیه عدد ده پیدا کردم. تصور کردم باید ساعت قرار باشد اما هیچ تاریخی که روز قرار را مشخص کند وجود نداشت. سعی کردم با کشیدن چند علامت سئوال جلوی ده در نقاط مختلف بدن دختر توجهش را جلب کنم. اما هیچ جوابی نیامد. تمام بدن‌اش را جستجو کردم اما هیچ علامتی از روز قرار وجود نداشت. از آن روز صبح‌ها و شب‌ها ساعت ده به اینجا می‌آیم.. تا به حال چندبار شما را با کسان دیگری اشتباه گرفته‌ام. کم کم داشتم ناامید می‌شدم که بالاخره امروز موفق به دیدارتان شدم. حالا هم اینجا هستم که اگر صلاح می‌دانید رودررو تکلیف‌مان را با هم روشن کنیم.

نام محفوظ گفت «تکلیف روشن است.. دختر مال شما.» ناشناس گفت «به این می‌گویند صحبت مردانه. در این صورت من چطور می‌توانم لطف شما را جبران کنم؟» نام محفوظ گفت «احتیاجی به جبران نیست. اینطور که پیداست شما بین لذت معنوی از زیبایی همسرتان و لذت جسمانی، دومی را انتخاب کرده‌اید. انتخاب من اولی است. دختر را برای شما می‌گذارم و از امروز تلاش می‌کنم راهی برای جلب نظر همسرتان پیدا کنم.» ناشناس گفت «بعید می‌دانم موفق شوید.» نام محفوظ گفت «من هم چندان امیدوار نیستم اما در این بازی هیچ‌ چیز بعید نیست. در صورت موفقیت با همان زبان ابداعی‌مان به شما اطلاع می‌دهم.»
به این ترتیب بازی تازه‌ای، لااقل در تخیل ناشناس آغاز شد.




خروج از ملت

هر جمعی خاصه وقتی نشسته و علاف باشد، آیین‌های خودش را می‌سازد. چهار پیرمردی هم که از خیل بازنشسته‌های پارک ملت بیرون زدند تا به جای نیمکت‌های فلزی میان دار و درخت، در شلوغی و کثافت هوای پیاده‌رو ولیعصر، نبش خیابان سعیدی روی صندلی‌های سیمانی بنشینند، عادت کردند بخشی از وقت‌شان را با شرط بندی روی زن‌های رهگذر سپری کنند.

اینطور وقتی مثلاً نوبت به نادر می‌رسید با دیدن یک زن روسری بنفش می‌گفت «هزار روی بنفش.» به روال همیشه رحمان می‌گفت «بسم‌الله»، محمود «قبول» و الله‌وردی بازی در می‌آورد که «من نیستم.» مثلاً نادر طبیعتاً جواب می‌داد «پس برو توی پارک بشین بچه ریزه‌ها از روت سُر بخورن.» الله‌وردی هم با باز کردن خارق‌العاده‌ی دهنش خنده‌ی بی‌صدایی را آغاز می‌کرد که اگر طبق معمول یک نفر جمعش نمی‌کرد سوژه‌ی شرط بندی را از دست می‌دادند. غالباً آنکه نوبتش بود، مثلاً نادر با لحنی جدی به او می‌گفت «هزار روی بنفش قبول؟» الله‌وردی هم طبق معمول با زحمت دهنش را می‌بست و می‌گفت «هستم.» پس مثلاً نادر بلند می‌شد و به سراغ بنفش می‌رفت. این هم بخشی از آیین‌شان بود.

مبلغ شرطبندی همیشه ناچیز بود. چون نادر و الله‌وردی و رحمان پول تو جیبی ناچیزی از زن‌های‌شان دریافت می‌کردند (یا از کابینت کش می‌رفتند) و محمود که زن نداشت تا حقوق بازنشستگی‌اش را به او بسپارد، به هوای رفقایش پول تو جیبی ناچیزی از عابربانک بر می‌داشت. شرط همیشه همان هزار تومان بود، اما ذکر مبلغ شرط هم جزئی از سنت‌شان شده بود.
 
ابن سینا که عمری را صرف تفحص در امور لنگ و پاچه‌ی زن‌ها کرد، در کتاب قانون آورده است که آنها از نظر فیزیولوژی در مقاطعی از ماه به طرز غیر قابل کنترل و وحشیانه‌ای مهربان می‌شوند: در روزهای بعد از اتمام رگل، در ایام تخم‌گذاری و در روزهای نزدیک به رگل. این روزها را که از ماه کم کنیم چیز قابل ملاحظه‌ای تهش نمی‌ماند. می‌شود نتیجه گرفت که زن‌ها در مجموع مهربانند و این کار پیرمردهایی که برای بردن شرط، محتاج خشونت فیزیکی از جانب زنها هستند را سخت می‌کند. به این ترتیب همه‌ی آنها بغیر از الله‌وردی تنها روی آن دسته از زنانی حساب می‌کردند که دچار عطوفت فیزیولوژیک نبودند: زنانی که در هنگامه‌ی خونریزی عصبی می‌شوند. پس به محض دیدن زنی که دست به کمر ولیعصر را بالا می‌آمد سعی می‌کردند از نوبت‌شان جلو بزنند. همه به جز الله‌وردی، که روش مخصوص به خودش را داشت. محمود معتقد بود روش الله‌وردی هم همین است. منتها او یا شامه‌ی تیزی دارد و خون را بو می‌کشد یا می‌تواند چشمی زن‌هایی که از قرص جلوگیری استفاده می‌کنند را پیدا کند. الله‌وردی ترجیح می‌داد درباره‌ی روش‌اش سکوت کند.

تنها قانون شرطبندی این بود که لمس و هر نوع تماس فیزیکی با سوژه، با دست یا پا یا هر عضو دیگری به معنی انگولک است و تقلب محسوب می‌شود. آن سه ـ به جز الله‌وردی ـ برای دریافت سیلی ناچار می‌شدند با وقیح‌ترین کاف‌هایی که در زبان فارسی موجود است جملات مستهجن بسازند. برای دریافت سیلی رکیک‌ترین کلمات را از اعماق ذهن‌شان استخراج می‌کردند. قبیح‌ترین تصاویر را از لای خاطرات‌شان بیرون می‌کشیدند و به زبان می‌آوردند.. رحمان حتی یکبار از سر ناامیدی، در تلاشی مذبوحانه کاف‌های خودش را هم نشان داده بود، اما در مجموع غالباً آنچه دست‌شان را می‌گرفت توی مایه‌های «بی‌شعور کثافت» بود که با هر میزان انزجاری هم که گفته می‌شد به خودی خود ارزشی نداشت. برای بردن شرط به یک سیلی، مشت یا چنگ نیاز داشتند که بدبختانه زن‌ها برای پیرمردها (هر چقدر هم مبتذل) احترام زیادی قائل بودند و این البته به هیجان شرط بندی‌شان می‌افزود.

روزهای الله‌وردی کسی رغبتی به شرط بندی نداشت. هر سه از پیش باخته بودند. همیشه تا اینجایش را می‌شنیدند که الله‌وردی به سوژه می‌گفت «دخترم.. یک لحظه.. ببخشید» و بعد نفس‌زنان به زن نزدیک می‌شد و دیگر کسی چیزی نمی‌شنید تا بعد از مدتی سوژه در کمال خونسردی، انگار نوک دماغش را بخاراند دست راستش را بالا می‌آورد (چنانچه راست‌ دست بود) و به صورت الله‌وردی می‌کوبید و بعد طبیعتاً دور می‌شد. اینطور الله‌وردی فاتح و خندان، اما همچنان نفس‌زنان به سراغ رفقایش می‌آمد و با هن هن می‌گفت «هزاری‌ها را رو کنید.. پوفیوز! اول تو.» و رحمان با فحشی که فقط تعدادی از همشهری‌هایش می‌توانستند معنی‌اش را بفهمند، دست در جیب می‌کرد.

ـ ـ ـ

الله‌وردی که سراغ نارنجی رفت، نادر یک نخ سیگار کج و کوله از جیب کتش درآورد و بین لب گیرش داد. داشت دنبال کبریت می‌گشت که رحمان سیگار را از روی لبش قاپید و با خونسردی نمایشی توی مشت له‌اش کرد. نادر بی‌توجه به حرکت رحمان از خیر پیدا کردن کبریت گذشت و به الله‌وردی خیره شد که با وقاری متناسب سنش نارنجی را به حرف گرفته بود. محمود در تلاش برای فهمیدن ماجرای سیگار له کردن رحمان گفت «باز این گوز رفته به زنش گفته بچه‌ها توی پارک سیگار می‌کشیدن؟» رحمان گفت «باز این.. این گوز باز سیگار کشیدنش را انداخته گردن من.. سلیطه خانمش هم راپورت داده به سلیطه خانم من.. یک هفته توی خانه جنگ اعصاب داشتیم به ابالفضل.» محمود زیرلبی به جفتشان گفت «فلک زده‌ها».
 رحمان به نادر گفت «پاشو برو از اون طرف ببین جاکش انگول نکنه.» نادر یک سیگار دیگر گذاشت بین لبش و رفت آن طرف پیاده‌رو مراقب الله‌وردی باشد که تقلب نکند.
رحمان با ابرو به نارنجی اشاره کرد و رو به محمود گفت «عین جوانی‌های انچوچکه.. نیست؟» محمود نارنجی را نگاه کرد و مردد گفت «شاید، یکمی. چمیدونم.» و همچنان به نارنجی خیره ماند. رحمان حرف خودش را تایید کرد «عین سی سالگیش.. همینجوری بود. مو نمی‌زنه.» محمود گفت «ولی این شبیه یکیه که قبلاً می‌شناختمش.. حالا نه اینکه زیاد بشناسمش.. در اصل می‌کردمش. این نه فقط ها.. خیلی.. خیلی از زنهایی که این ور و اون ور می‌بینم منو یاد یکی از اونایی که ترتیبشونو دادم میندازن. هر دختری که می‌بینم.. از این موفرفری سیاه‌ها که بدن توپری دارن با غبغب.. یا از این خرمایی کک مکی ریقوها.. از این سرخ و سفید تپل‌ها.. همه‌جاشونو از برم.. پستون این‌یکی قد نارنگیه.. قیافه‌ش هم شکل نارنگی یافاست. نوکش این‌جوری...» و با دست یک حجمی را جای نوک سینه‌هایش نشان داد و زیر لب گفت «لابد مثل مال زنت» که رحمان ترجیح داد نگاه نکند. «فقط ریز و درشتی‌ هیکلشون نیست.. خیلی چیزهای دیگه هم هست.. خیلی چیزها که تا می‌بینم می‌گم این شبیه فلانیه که فلان سال فلان جا.. این شبیه بیصاریه.. این شبیه بهمانیه.. فقط هیکل‌شون نیست‌ ها.. می‌دونی؟ خیلی چیزها.. خیلی چیزهای دیگه هست.» و یادش آمد که از رحمان پرسیده «می‌دونی» پس تصحیح کرد «تو چه می‌فهمی.. بینی و بین الله غیر از دم و دسگاه زنت مگه مال زن دیگه‌ای رو هم دیدی..؟ زن کوچولوی سبزه که می‌بینی فکر می‌کنی مثل جوانی‌های زنته.. فقط همینا رو می‌تونی تصور کنی. نه. خیلی چیزهای دیگه هست.. تو نمی‌دونی. خیلی چیزها.» ساکت شد تا عکس‌العمل رحمان را ببیند. وقتی ندید با صدای ضیق و بی‌ربطی ادایش را درآورد "مثل جوانی‌های انچوچکه.." و بم و کش‌دار اضافه کرد "کیر". نگاه رحمان، انگار ناخواسته چشمش به یک تکه مدفوع افتاده باشد به آن سمت پیاده‌رو بود. جایی که نادر به صورت غیر محسوس مراقب الله‌وردی بود تا تقلب نکند. پس محمود کمی دوستانه‌تر ادامه داد «من تقریباً هر زنی که می‌بینم المثنی است. ترتیب اصلش رو یک وقتی داد‌م. بابت همین یک قلم از زندگیم راضیم. الهی شکرت.» رحمان با لبخندی که هر چه بود از سر مهربانی نبود گفت «جنده بازی که انقدر اولدرم بلدرم نداره محمود جون.» گوش‌های محمود آرام آرام از لبه‌ها شروع به سرخ شدن کردند. گفت «وللهه تا به این سن هیچوقت واسه خوابیدن با هیچ زنی هیچ پولی ندادم.. باج هم ندادم. بگو دوزار.» رحمان با لبخند مذکور گفت «خدا عالمه.» سرخی گوش‌های محمود از لبه‌ها به سمت داخل پیشرفت می‌کرد و تنها قسمت کم‌رنگ گوشش لاله‌هایش بود. با صدایی که به زور زدن شبیه بود گفت «به ولله.. هیچ وقت.. تا به این سن..» رحمان چاره جویانه گفت «حرف که باد هواست. پاشو نشونمون بده چند مرده حلاجی.. پاشو یکی از زنهای ولیعصر رو.. نه کاسب‌ها رو.. همین زنهای معمولی که رد می‌شن.. هر کسی که خودت میخوای بردار ببر. جاکشیش هم پای من. ببر خونه دخترم. رفتن مسافرت کلیدشون دست منه. ایناهاش. پاشو.» رحمان داشت دسته کلیدی را توی هوا تکان می‌داد. دید محمود جوابی نمی‌دهد، مثل اینکه می‌خواهد در بازی به حریف آوانس بدهد گفت «اصلاً جنده هم قبول، پولش هم.. سگ‌خور، با من. بسم‌الله.. پاشو.»
حال محمود از گوشهایش گذشت، از کوره در رفت که «چرا حالیت نیست پیرسگ.. خانوم بلند کردن مال وقتی بود که روپا بودم.. ریخت و روزی داشتم. الانه با این ابروی سفید باید ننه خدابیامرزتو بلند کنم. کی منو نگاه میکنه؟» رحمان گفت «ای بابا» محمود باز پرید که «چی چی و هی ای بابا ای بابا؟» رحمان دلجویانه گفت «چیزی نگفتم شاکی میشی برادر.. اگه مشکلت باور کردن منه که ورق بیار امضا کنم.» محمود جای جواب همه‌ی غیظش را توی چشمهایش ریخت. رحمان انگار از فشار خنده دیگر نمی‌تواند به این بازی ادامه دهد پقی زد زیر خنده و از لای قهقه‌اش می‌شد فهمید که «کوتا بیا.. اینا دیگه توی گوش من و تو هم نمیزنن برادر. کوتا بیا سر جدت.»
رحمان که دید محمود حریف نیست، شاید برای اینکه سکوت را بشکند به الله‌وردی و نارنجی اشاره کرد و گفت «خورده به خنسی. نگاش کن.. زنک اصلاً سیلی بزن نیست. هاج و واج شده. الانه که راشو بکشه بره. داره چی می‌گه بهش..؟ ای خدا یعنی می‌شه امروز الله‌وردی رو آویزون ببینم؟» محمود به تلافی‌ گفت «حالاست که بزنه. بشمار.. یک، دو، سه، چهار.. تا ده.. پنج، شیش.. بشمار...»
 این گفتگو هم اواخر، بخشی از آیین‌شان شده بود.