‏نمایش پست‌ها با برچسب در صفت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب در صفت. نمایش همه پست‌ها

۲۶ آذر ۱۳۹۱

درباره تفاوت اعتراض اجتماعی با سکس دسته جمعی



من آدم فعالی در اجتماعات مجازی نیستم. تا یک ماه پیش فیسبوک هم نداشتم. اما این دلیل نمی‌شود که ندانم فضای فیسبوک محیط جدی و قابلی برای گفتگوهای اجتماعی نیست. تا آنجا که فهمیده‌ام اساسا فیسبوک اجتماع مجازی نیست. یکجور تلفن متنی است که به جای گوشی با کیبورد و وبکم کار می‌کند. عمه‌ها و پسرخاله‌ها - و حتی در مواردی نوه عمو‌ها - هم مثل لیست دفتر تلفن، همین بغل‌اند. بساط «دمت گرم» هم که به لطف فناوری لایک برپاست. از مریخ نیامده‌ام. می‌دانم که در محیط دمت گرم نباید ایمان و اعتقاد رو کرد. نباید کسی را جلوی چشم شوهرخاله‌اش یقه کرد و صرف روشن شدن مرز‌ها - از سر حسن نیت - به هیکلش گند زد. این کاری است که باید در محیط مناسب گفتگو انجام داد. 

می‌دانم فیسبوک جای این حرف‌ها نیست. ملت باید شکلک لبخند پخش و پلا کنند و خواص خیلی زور بزنند نهایتا متلک. عده‌ای هم می‌بایستی دغدغه‌شان خلق جملات تایید آمیزی باشد که در سایر کامنتهای پست مورد نظر استعمال نشده باشد. حتی مهم نیست مضمون استتوس یارو گلایه از دست بابا مامان «بی‌توجه» باشد، معشوقه جفاکار، حکومت جائر یا روزگار غدار.
با این آگاهی است که ترجیح می‌دهم از فیسبوک به طرز صحیح‌‌اش استفاده کنم. یعنی به جای آنکه موزیک‌ها و عکس‌هایی که می‌پسندم را با گوشی و زحمت برای رفقای دنیای واقعی بلوتوث کنم، در آنجا با یک کلیک به اشتراک می‌گذارم. 

عجالتا پس از فاجعهٔ سوختن تعدادی بچه مدرسه‌ای در روستای شین‌آباد، در شرایطی که یک هفته ده روز است هربار به صفحه‌ام سر می‌زنم فقط نک و ناله‌ و آخ و اوخ می‌شنوم، از خودم توقع سکوت ندارم.

البته که من هم معتقدم ضجه مویه مثل تمامی اشکال تجلی ضعف آدم در محیط خصوصی بی‌اشکال است. مشکلی ندارم. از قضا عده‌اي می‌گویند برای جلای روح آدمیزاد خنج بر گونه کشیدن نه فقط مفید، که مستحب است. اگر کسی حالش با سلیطه‌گری بهتر می‌شود من که باشم بخواهم منصرفش کنم. برود در مراسم روضه توی مسجد و کلیسا و کنیسه برای خودش حال کند. به من چه. زمانی با این ماجرا مشکل پیدا می‌کنم که پستان به تنور چسباندن جای اعتراض اجتماعی می‌نشیند. آن هم با چه ادبیاتی؟ شرم‌آور است. ببینید‌ چه ادبیات سخیف و مو به تن سیخ کنی برای اعتراض به یک فاجعه تمام عیار تولید شده است: «جگر گوشه»، «طفلک بی‌پناه»، «گل پرپر شده»، «لاله سوخته» و قس علی هذا.
آخر کسی که با دیدن گوشت ذوب شده‌ بر استخوان یک دختر بچه، به یاد گل پر پر شده بیافتد صلاحیت اعتراض اجتماعی دارد؟ شک دارم که او حتی لحظه‌ای برای هیچ نوع فاجعه بشری - خارج از حلقه رفقا و خانواده‌اش - توانایی غمگین شدن داشته باشد. 

بگوییم این جماعت که مثال زدم قشر بنجل فیسبوک‌اند. درست و حسابی‌هایشان لابد همان‌هایی هستند که دارند خودشان را اذیت می‌کنند - امیدوارم معلوم باشد که سعی کردم نگویم جر می‌دهند - که چرا وزیر آموزش و پرورش استعفا نمی‌دهد؟ همان‌هایی که زیر عکس بدن‌های سوخته، به دولت احمدی‌نژاد طعنه می‌زنند؟

قضیه را اینطور مي‌بينم: تعدادی بچه به خاطر جمع شدن تمام امکانات موجود در شهرهای بزرگ، که طبیعتا به محرومیت نقاط پرت کشور می‌انجامد، در یک روستا زنده زنده کباب شده‌اند. آنوقت این جماعت مشکلشان این است که چرا وزیر آموزش و پرورش استعفا نمی‌دهد؟

 «آهان. پس تقصیر دولت احمدی‌نژاد است.»
اگر موسوی یا کروبی رئیس‌جمهور بودند این اتفاق نمی‌افتاد؟ لازم است بدانید در دولت خاتمی هم مدرسه‌ای در یکی از روستاهای پرت آتش گرفت و تعدادی بسیار بیشتر از بچه‌های شین‌آبادی به همراه معلم‌شان کشته شدند. (الان عصبانی‌ام، عجله دارم و حوصله گوگل‌كاري را هم ندارم. اگر شک دارید در کامنتها خبر بدهید، می‌گردم پیداش می‌کنم.) خب؟ اگر دولت عاقل سرکار بود این اتفاق نمی‌افتاد؟ هیچ ربطی به دولت ندارد. خانم نسرین ستوده یا حضرت منصور اسانلو هم اگر رئیس جمهور بودند، تا وقتی که من و شما جای گرم نشسته‌ایم و از نهاد اساسا ظالمانه و فاسد دولت (هر دولتی) انتظار «خدمت» به مناطق محروم را داریم، این اتفاق غیر طبیعی نبود. به هر شکلی روزی رخ می‌داد.
هر دولتی که سر کار باشد، درآمد مملکت در شهر‌ها خرج می‌شود چون ۸۰ درصد آرء بالقوه‌اش (طبق آمارگیری سال ۹۰. الان قطعا بیشتر شده) را باید از شهر‌ها بگیرد. رئیس دولت هم اگر مثل احمدی‌نژاد (با قصد جمع کردن لشکر و ناامیدی از شهر‌ها؟ به زودی می‌فهمیم) این را نخواهد، بودجه‌اش را تعدادی اراذل و لاشخور در مجلس تصویب می‌کنند که به نسبت جمعیت منطقه‌شان وارد مجلس شده‌اند و هر چهار سال یکبار هم باید از آن‌ها رای بگیرند. طبیعی است که زور شهر‌ها بیشتر باشد. اگر روزی جمهوری اسلامی بالاخره کار را یکسره و خیال مردم را از قرتی‌بازی انتخابات راحت کند هم باز این اتفاق می‌افتد چون برای دیکتاتوری مطلق هم نمی‌شود با ۸۰ درصد مملکت - با وجود امکانات و منابع محدود - از این شوخی‌ها کرد: تقسیم عادلانه؟ باشه.
جمهوری اسلامی هم نباشد ما شهرنشینان تنها جایی که در روستا‌ها آسفالت می‌کنیم، دهن روستانشینان است.

از مسیر اصلی خارج نشویم.
وزیر آموزش و پرورش حق داشت در مقابل خواست استعفا بخندد. این جماعت که استعفای وزیر آموزش و پرورش را بهانه کرده‌اند یا واقعا نفهمند یا هدف‌شان که ریدن به دولت احمدی‌نژاد باشد وسیله را توجیه می‌کند. وسیله هم تعدادی بچه کباب شده‌اند. البته که من هم معتقدم هدف وسیله را توجیه می‌کند، اما فقط برای پفیوز‌ها - در مجموع خاک بر سرشان.
(برای آنکه شائبه دفاع از وزیر آموزش و پرورش پیش نیاید، در آخر بند لازم به عرض است که اگر به من بود علی‌الحساب‌‌ همان بخاری ارج ناقص گداخته را با تمام ضمائمش حقنه می‌کردم به‌‌ همان وزیر، به صرف وزیر بودنش در دولت کودتا. این از این.) 


مي‌خواهم مثل آدم حسابی‌ها تمام جوانب را بررسی کنم. فرض بگیریم آن‌ها نه نفهمند و نه هدفشان وسیله را توجیه می‌کند. پس چه؟ غمگین‌اند و از سر استیصال مزخرف می‌گویند؟ تا جایی که من در این ۳۰ سال زندگی فهمیده‌ام غم آدم را میخکوب می‌کند. زبان آدم را بند می‌آورد. تا چند روز از چیز داغی که توی سینه‌ات است و مزه گهی که ته حلق‌ات جمع شده نمی‌توانی زبان بچرخانی. مادری که بچه‌اش را در سانحه رانندگی از دست داده می‌آید توی فیسبوک استتوس می‌گذارد، خواستار استعفای وزیر راه می‌شود؟ 
 
بگیریم اصلا من برای فهم ابعاد غم هنوز خیلی جوانم. خیلی خب. یک ماجرای دیگر: بچه‌های روستای شین‌اباد که اکنون با بدن‌های سوخته گوشه بیمارستان یا قبرستان افتاده‌اند، در متعالی‌ترین شکل، ممکن بود در آینده یک نیروی مولد برای اجتماع باشند. (اگر دلال دلار و خفاش شب و نیک‌آهنگ کوثر بار نمی‌آمدند.)
فارغ از جنسیت، آن‌ها بالقوه می‌توانستند یکی از ۱۸ کارگر کارخانه فولاد غدیر یزد باشند که ۲۰ آذر پارسال یک ربع ساعت قبل از خاتمه شیفت کاری‌شان با انفجار کوره ذوب فلزات کشته شدند. از آنجا که کلا آدم خوشبینی‌ام فکر نمی‌کنم هیچ‌یک از مخاطبان این نوشته چنان رذل باشند که فکر کنند ارزش جان این بچه‌های مجروح، از ۱۸ کارگری که پارسال در یزد کشته شدند بيشتر است. تا آنجا که اطلاع دارم پارسال همین ایام فیسبوک اختراع شده بود. پس چرا این شیون دسته جمعی برای آن جان‌های شریف به پا نشد؟ 


قطعا شعور خودشان قد نمی‌دهد اما پشت این ظاهر غمناک، آن ادبیات رقت‌انگیز، آن طعنه‌های مو به تن سیخ کن (خطاب به تخمی‌ترین دولت روی زمین پس از اسرائیل) یک دو جین بشکن و بالاانداز خوابیده. قدما پرت نمی‌گفتند که عزای دسته جمعی عروسی است. حتی نه مراسم مهمانی عروسی که ملت با لباس‌های شیک در آن شام می‌خورند، بلکه جماعت لخت و عور وسط حجله‌اند. ببینید چطور هم را تهییج می‌کنند. همدیگر را به ناله‌های بلند‌تر تشویق می‌کنند - مثل سکس.
این لامصب‌ها از یک فاجعه انسانی چیزی شبیه به پروسه ارگاسم مردانه ساخته‌اند. به تدریج تحریک می‌شوند و هم را تهییج می‌کنند و اوج می‌گیرند و ناگهان سقوط. تهش لابد احساس پيروزي هم مي‌كنند. اسمش را هم می‌گذارند اعتراض اجتماعی؛ ارواح خیک‌شان. این است که من را عصبانی می‌کند و وادارم می‌کند به نوشتن این چیز‌ها تا صراحتا از بودن در جمعشان ابراز برائت کنم.

در عوض گاهی دلم برای آن چهارشنبهٔ ۲۷ خرداد ۸۸ تنگ می‌شود که از میدان هفت تیر به پل کریم‌خان نزدیک می‌شدم. پل کریم‌خان را می‌دیدم که هر دو لاین‌اش از مردمی که شانه به شانه هم راه می‌رفتند پر شده است. خیلی زیاد بودیم. می‌گفتند این جمعیت که از میدان هفت تیر راه افتاده، یک سرش به میدان ولیعصر می‌رسد. وسط مردمی بودم که هم عصبانی بودند، هم معترض و هم غمگین. اما جز صدای نفس‌های هم و برخورد کفش‌ها به آسفالت چیزی نمی‌شنیدیم. احتیاجی نداشتیم کسی ما را تهییج کند. حتی بی اراده‌ای از بالا همدیگر را کنترل می‌کردیم. نخاله‌ها را پس می‌زدیم. اعتراض اجتماعی‌مان ایجاب می‌کرد که سکوت کنیم. وقتش که رسید داد هم زدیم. اما جز همین جنس جماعت، کسی از این آخ و اوخ‌های شنیع راه نیانداخت. 

پ. ن: این نوشته می‌تواند برای واکنش‌های مشابه در قبال سایر فجایع، در گذشته و امروز، از زلزله بم بگیر تا آذربایجان، با کمی تغییرات خوانده شود.

۱۶ خرداد ۱۳۹۱

رسیدن به هشت صبح



یک چیزی را تازگی‌ها متوجه شده‌ام. اینکه وقتی می‌پرسند کار چطور است، و من می‌گویم راضی‌ام، نیش ملت باز می‌شود.
حق دارند. پول چندانی که از کار من در نمی‌آید، شب و روز هم که ندارد. هزار جور مشکلات جانبی قابل پیشبینی و دو هزار جور مشکلات جانبی غیر قابل پیشبینی هم که دارد. از این‌ها گذشته عادت حرفه‌ای صنف ماست که در هر شرایطی بحث کار که شد غر بزنیم. این است که ملت فکر می‌کنند شوخی‌ام گرفته وقتی جواب می‌دهم راضی‌ام.
این اتفاق هفته پیش با یک آدم رودربایستی‌داری افتاد. بعد از شنیدن جواب من نیشش که جمع شد هر دو در یک موقعیت جفنگی گرفتار شدیم. او بیشتر. چون جمع شدن نیش او به این معنی بود که «شوخی بس است. نق‌ات را بزن می‌خواهم بروم» و من واقعا هیچ نق‌ای نداشتم. لبخند او ماسید و در سکوت من و انتظار او، آن لبخند روی صورتش تبدیل به چیز غریبی شد که لابد روی صورت ازگل‌هایی که جک رشتی، ترکی یا لری تعریف می‌کنند و بعد متوجه می‌شوند طرف رشتی، ترک یا لر بوده است ظاهر می‌شود.
تازه من همهٔ حقیقت را به آن‌ها نمی‌گویم. «راضی‌ام» محافظه‌کارانه‌ترین جوابی است که می‌توانم بدهم. من نه فقط از کاری که انجام می‌دهم راضی‌ام بلکه این چند ماهی که کار جدیدم را شروع‌کرده‌ام به نظرم لذت‌بخش‌ترین و پرفایده‌ترین دوره زندگی‌ام می‌آید. حتی از اشتباهات و بلکه گندهایی که گروه‌مان می‌زند هم راضی‌ام. غالفلگیرکننده‌تر از همهٔ این‌ها برای خودم، مواقعی است که از باج‌هایی که برای بقاء مجبورم بدهم هم ناراحت نمی‌شوم (ادای ناراحت‌ها را البته برای حفظ روحیه گروه گاهی در می‌آورم).
 صبح‌های زود ـ در مقیاس زندگی گذشته‌ام: نصف شب ـ صبحانه خورده نخورده، با دلی دلی هدفون توی گوش راهی سفر یک ساعته به مرکز دود و کثافت شهر می‌شوم و شب‌ها دلی دلی هدفون توی گوش، دل‌خجسته‌تر از صبح راهی خانه. تبدیل به از این هر صبح دوش‌بگیر‌ها شده‌ام. بعد از سی سال مسخره کردن عینک آفتابی، صبح‌ها عینک آفتابی ‌می‌زنم تا ناز چشمم که در طول روز نور مانیتور اذیتش می‌کند را بکشم. چنان جان دوستی شده‌ام که دست آدم سرماخورده را معطل می‌گذارم که نکند سرمایش را بگیرم و دو سه روز از کار و زندگی ـ بیشتر کار ـ بیافتم.
 این‌ها که چیزی نیست. در محل کار با خانم‌های همکار نه تنها لاس نمی‌زنم که سلام و علیک گرم هم نمی‌کنم نکند سوءظنی که همراه همیشگی مردان مجرد - با هر کیفیتی - است تشدید شود و شغلم را مختصر تهدیدی کند. چند وقت پیش که بعد از سه ماه معاشرت سانتی‌متری با یکی از خانم‌های کارآموز، از افزایش تجمع‌های بی‌مورد جوجه خروس‌ها دور میز کارمان تازه متوجه شدم خانم مورد نظر به عینه داف معتبری است خیال برم داشت نکند از آلودگی هوا اخته‌ شده باشم که هیچ حتی متوجه تناسب قابل تامل قطر کمر و باسن‌اش نشده بودم.
رابطه‌ام با همکاران مرد هم کاملا حساب شده است. هر نوع رفاقتی که مخل کار شود را از بن قیچی می‌کنم. تازگی‌ها از بس جلوی خودم را گرفته‌ام بهشان متلک نیاندازم متوجه شده‌ام یک عمر آدم متلک‌اندازی بوده‌ام.
 چندوقت پیش یکی می‌خواست بهم حال بدهد گفت شما خیلی زیرکید. «زیرک». یک آدم بالغ که احتمالا در طول بیست و پنج شش سال عمرش، داخل رمان‌های آبکی زندگی نکرده، هنگام محاوره خودش را مجبور می‌کند از صفت زیرک استفاده کند.. ببینید موصوف عجب تصویر عصا قورت دادهٔ خنده‌داری از خودش ساخته.

می‌فهمم که این رفتارم واکنشی از سر ترس است. کاری که همیشه تحقیرش می‌کردم و از سر اجبار معاش شروعش کردم، الان برایم آنقدر مهم شده که گاهی کابوس‌ام از دست دادنش می‌شود. جدی جدی یک شبهایی خواب می‌بینم - بی‌خودی شلوغش کردم. فقط یک شب خواب دیدم تعطیل‌شده‌ایم یا اخراج شده‌ام و چنان سریال ایرانی‌وار، با حلقوم خشک و هراسان از خواب پریدم که تا ژلوفن نخوردم سردردم خوب نشد.
همیشه پشت هر لذت واقعی ترسی قایم شده است (حیف که فیس بوک ندارم. از آن جمله قشنگ لایک‌خور/توریست‌پسندها می‌شد). هرچقدر لذت بزرگ‌تر باشد ترس پشتش هم بزرگ‌تر می‌شود. این ترس را بچه‌ها هم نزدیکای رفتن از پارک ارم، در آخرین دور استروجت تجربه می‌کنند. اهرم را تا ته فشار می‌دهند به این امید که سفینه دیر‌تر از باقی سفینه‌ها فرود بیاید. لااقل کمی دیر‌تر.
این ترس را در این چند روز تعطیلات بیشتر از قبل حس کردم. این اولین تعطیلات سه چهار روزه‌ام در شش ماه اخیر بود. در اولین روز تعطیلات ساعت شش و نیم صبح از خواب بیدار شدم. زیر کتری را روشن کردم و سر فرصت مشغول آزمون و خطا تا رسیدن به ترکیب دقیق و باب طبع‌ام از ارده شیره شدم – نه زیاد گس، نه خیلی شیرین.
گفتم عجب خوشی بگذرد. پای تلویزیون صبحانه مفصلی خوردم. بعد یک چایی تلخ. سیگار و به تبع یک چایی تلخ دیگر. دوباره خواستم یک چایی دیگر بخورم اما هیچ میلم نکشید. جاش رفتم یک عرق بهار نارنج غلیظ درست کردم. دیدم خیلی غلیظ شده، رفتم رقیق‌اش کردم. آمدم باز نشستم جلوی تلویزیون. دلم یک کار مفیدتری می‌خواست. گفتم فیلم ببینم. از زیر میز تلویزیون یک دی وی دی الی الله بیرون کشیدم و گذاشتم توی دستگاه. اوشن ۱۳ بود. در دو دقیقه اول فیلم حس کردم تحمل قیافه برد پیت و آن یارو – اسمش یادم نمی‌آید.. که سر پیری خوش‌تیپ شده را ندارم. یکی دیگر گذاشتم. از این فیلم فرانسوی الکی سیاه و سفید‌ها بود. حدود پنج دقیقه طاقت آوردم. بعد از صرافتش افتادم و برگشتم روی تلویزیون و هی کانال عوض کردم. هی..
بیشتر از دو ثانیه روی هر کانال مکث نمی‌کردم. شاید هم کمتر. یعنی نمی‌شد. انگشتم نمی‌توانست مکث کند. او کار خودش را می‌کرد و من هم مثل مادرهای کزال و سپرانداخته در مقابل بچهٔ شیطان، نمی‌توانستم جلویش را بگیرم. سعی هم نمی‌کردم جلویش را بگیرم. همینطور نگاه می‌کردم تا کی خسته شود یا خجالت بکشد و خودش بس کند.
از فراز مسابقه رقص و پستان‌های کمرشکن سریال‌های آمریکای جنوبی به سرعت می‌گذشتم. پیش از آن با سرعت کمتری شاهد هنرنمایی فرزندان برنای سوپرمارکتی‌ها و بسازبفروش‌ها در کانال‌های موزیک بودم. بعد شتابان نفهمیدم چطوری که تا هشتصد و خرده‌ای رسیدم.
همینطور داشتم پیش می‌رفتم. به جایی رسیده بودم که دیگر حتی تصویر نبود. عکس دختر‌هایی داخل یک قاب صورتی بود که غالبا آدامس باد کرده بودند. یک چیزهایی هم دور و برشان نوشته شده بود. اول فکر کردم عربی است. در کانال‌های بعدی متوجه شدم به فارسی نوشته شده «لذت دختر» یا «۲۲ ساله» یا «خیلی داغ می‌باشد» و از این حرف‌ها. توان توقف نبود، همچنان انگشتم از کنترلم خارج بود. آن حین زنان لختی هم بودند که دستشان را در جوارح‌شان فرو کرده بودند. تا بفهمم کجا به کجا از دختران آدامس باد کرده و رفقای بی‌حیاشان گذشته بودم و به محیطی وارد شده بودم که از قیافه آدم‌ها و آواهایی که در هنگام کانال عوض کردن به گوشم می‌خورد حدس زدم باید لهستان باشد. اینکه چرا در آن کمتر از دو ثانیه لهستان و نه لیتوانی یا اسلواکی را نمی‌دانم. به سرعت داشتم از حوالی شرق اروپا می‌گذشتم که ناگهان همه چیز ایستاد. انگشت من روی دکمه ریموت ضربه می‌زد اما کانال تلویزیون هیچ تکانی نمی‌خورد. گذاشتم پای قضا و قدر و همینطور که در ناامیدی ضربه‌هایم داشت متوقف می‌شد به این فکر می‌کردم که حسن تکنولوژی همین است که متوجه غیر قابل کنترل بودن آدمیزاد هست. خودش هر وقت صلاح بداند تو را وادار به توقف می‌کند.
انگشتم تقریبا متوقف شده بود اما هنوز ریموت را به زمین نکوبیده بودم. برنامهٔ روزم را مرور کردم که می‌بایست لباس‌ها را به تفکیک رنگ و جنس می‌ریختم توی لباس‌شویی و بعد به پدرم زنگ می‌زدم که بیاید کولر را راه بیاندازیم و جاروبرقی و ظرف‌های نشسته و این‌ها. خیلی گرمم بود. گفتم اول کولر. گوشی تلفن ثابت آن سر اتاق بود. موبایل را از روی میز برداشتم و در حین بالا پایین کردن فون‌بوک دنبال شماره پدرم، چشمم افتاد به بالای صفحه. ساعت هفت و پنجاه و چهار دقیقه بود. بعد از اینهمه وقت هنوز حتی هشت هم نشده بود. کاش لااقل هشت بود. حتی هفت و پنجاه و پنج دقیقه هم نبود. در این لحظه آن عمل را روی ریموت انجام دادم.
 ترس برم داشته بود. من که استاد بزرگ وقت‌تلف کردن بودم. من که عمری را در تعطیلات دائمی گذرانده بودم. من که چند وقت پیش در همین وبلاگ زندگی‌ام را به زنگ تفریح بین دو کلاس تشبیه کرده بودم که ناظم خوابش برده یا یادش رفته زنگ را بزند. من که نمی‌فهمیدم کی شب صبح شد، صبح کی شب شد، بدون اینکه کوچک‌ترین کاری انجام بدهم، یا خلافی، بدون اینکه حتی از تخت‌خواب پایین بیایم. من.. با این واقعیت مواجه شدم که حتی هنوز هشت هم نشده است.

مطمئن نیستم در این نوشته جنس و عمق ترس و لذتی که به تازگی دارم تجربه‌اش می‌کنم درآمده باشد. فرصت توضیح بیشتر هم نیست چون ساعت یک را رد کرده و فردا هم خوشبختانه روز تعطیل نیست.

۳ شهریور ۱۳۹۰

اسنوب شناسی با متر نامجو


اگر اسنوب را صفت آنکه می‌خواهد خود را حامل آن چیز والا نشان دهد در حالی که از آن بی‌نصیب است معنی کنیم، خیلی از آن چیزهای والای قدیم امروز آنقدرها هم والا نیستند. ریشه‌ی اسنوب‌گری در آغاز آویزان شدن بورژواها به طبقه‌ی اشراف بود، که امروز احمقانه است. چون تخم و ترکه امروز همچین آش دهن سوزی نیست (هرچند برای بعضی عقب‌افتاده های مخفی هنوز جذابیت دارد).
امروز طبقات بالا را نه اشراف که باهوشان و یاغیان و شوخ‌طبعان و خستگان و غمگینان و غر زنندگان و شکست مفتضح ‌خوردگان تشکیل می‌دهند و اسنوب‌گری می‌تواند آویزان شدن به نماد این چیزها باشد. به نظرم تجسم باهوش/یاغی/شوخ‌طبع/خسته/غمگین/غر زن/لت و پار شده های نسل من محسن نامجو است : توأمان.
حالا چطور دوست‌داران واقعی نامجو که احتمالاً برخی از صفات کاراکتر و صدای او را زندگی می‌کنند را از اسنوب‌ها که به درک نامجو تظاهر می‌کنند تمیز دهیم؟
آنها که از دو آلبومی که نامجو پس از ترک کشور منتشر کرد خوششان می‌آید و اصلاً نامجوی آخ و بیهوده را حاوی حتی ذره‌ای از نامجوی اصلی می‌دانند، همانا از اسنوبان و نامجو نفهمانند.
همین خودش، قرهایی که او پس از ترک ایران به اسم آهنگ ریخت و با برند نامجو به خورد خلق‌الله داد نمایش رسوای آویزان شدن به نامجوی اصلی است ـ اسنوب آنکه در آن باغ نیست و ادای بودن در می‌آورد.


۱۵ مرداد ۱۳۹۰

درباره رذالت

در دعوای خزبازی، منتقدان یک مشت پیر و پاتال معلم دیکته‌مآب متعصب عبوس ذهن پلاسیده‌ی فاقد شوخ طبعی توصیف می‌شوند که برای من تنها آخری برخورنده‌ است. حدس می‌زنم رفقای خز باز ما متوجه نشده‌اند که دعوا نه بر سر بازی خزبازی، که به خاطر تحقیر و تمسخر آدم‌هایی خارج از حیطه‌ی بازی است.
شکی نیست کسانی که وارد بازی مد می‌شوند باید پی دمده شدن را هم به تن بمالند. احتمالاً ساخته شدن واژه‌ی خز هم ـ بی‌ارتباط به محله‌ی خزانه‌ی تهران ـ کنایه‌ای به دمده شدن خز‌های مصنوعی (و در حالت فاجعه‌بارش طبیعی) سرآستین‌ها و یقه‌ها باشد. پس اگر خز بازان پردیسان کمی از نعمت شوخ‌طبعی برخوردار بودند قطعاً عکس‌های خنده‌داری از مانتوهای اپل‌دار بنفش و کیلیپس‌ زیر مقنعه و کفش‌های پاشنه تخم‌مرغی پوست مار و شلوارهای پاچه گشاد و یقه‌های پیراهن روی کت و موهای سیخ‌شده و مانتو چروک فسفری و ریش بلند چانه‌ و "چادر ملی" و پژو 206 تیپ فلان سوار و... می‌دیدیم. چنانچه بیشتر از کمی از نعمت شوخ‌طبعی برخوردار بودند می‌توانستیم شاهد دست‌ انداختن ابژه‌های نسلی‌شان + باشیم. اما حس شوخ‌طبعی آنها در حد جوراب بالا کشیدن روی شلوار کردی قد می‌دهد.
انگار رفقای ما متوجه نیستند که هیچ پسر جوانی به طور عادی "کتونی چینی" را انتخاب نمی‌کند، مجبور است که بپوشد. زنی که از کیسه برنج ساک می‌سازد بلد است برود ساک ورساچه بخرد. رفقای ما حالی‌شان نیست که با دستمزد 300 هزارتومانی تنها تفریح ممکن زیرانداز پهن کردن گوشه‌ی پارک و راه‌انداختن بساط لوبیاپلو است، وگرنه آنها هم راه شمشک و دیزین را بلدند. با چادر گل‌گلی کنار در خانه جمع شدن و غیبت کردن تنها گزینه‌ی وقت گذرانی موجود برای زنانی است که پول‌شان به توی آرایشگاه جمع شدن و حین میزانپلی غیبت‌ کردن نمی‌رسد. این آدمها اساساً در حیطه‌ی بازی مد نیستند و تحقیر کردن‌شان رذالت است.

۱۳ مرداد ۱۳۹۰


دور نیست همین اوباشی که در دوران ضعف و سرکوب جشنواره ای برای تحقیر نوع پوشش آدم‌های متفاوت با خودشان برپا می‌کنند، در هنگام قدرت به فکر گشت ارشاد برای تحمیل سلیقه‌شان بیافتند.


۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

ترشحات عاشقانه



چند روز پیش یک فیلم مستندی درباره وظیفه‌ی هورمون‌ها در بدن می‌دیدم، یارو می‌گفت عشاق وقتی کنار هم هستند به شدت دوپامین ترشح می‌کنند و آن حال خوش و خرم عاشقانه از همین هورمون می‌آید.

بیایید برای چند لحظه ـ لااقل تا آخر این پست وبلاگی ـ قبول کنیم که "علم" خرافات مقبول علما نیست و یکمی هم حاوی حقیقت است. در این صورت اگر عشاق وقتی کنار هم هستند به شدت دوپامین ترشح می‌کنند، پس وقتی کنار هم نیستند به شدت دوپامین ترشح نمی‌کنند. می‌دانیم که دوپامین مثل مورفین و همه‌ی چیزهای خوب دنیا اعتیاد آور است. (به هر حال طبیعت شوخ‌طبع است و کاریش هم نمی‌شود کرد: هر چی حال آدمیزادُ بهتر کنه خطرناکه!) به این ترتیب وقتی برای مدتی طولانی با یک بابایی رابطه داشته‌ای و مثل تراکتور دوپامین ترشح می‌کردی، و ناگهان به دلیل قطع رابطه این ترشح هم قطع یا کم شده، طبیعی است اگر حالت بد باشد. خب، این بی‌قراری و درد فراق هم که می‌گویند عوارض ترک است دیگر.. و میل به دیدن معشوقه هم در واقع میل به مصرف دوپامین و تجربه‌ی مجدد آن حال خوش است، که می‌دانیم بین همه‌ی عملی‌ها مشترک است
.

پس رفقا، بالا غیرتاً به جای چس ناله‌های مو به تن سیخ کن و آه‌های جگرسوز و سرودن شعرهای تخمی و لایک زدن برای اشعار تخمی‌تر، بیاییم از داروهای
 دوپامینرژیک استفاده کنیم و به مرور دوزش را کم کنیم تا کاملاً پاک شویم.. یا نه، به روش سنتی خودمان را ببندیم به تخت. این به صواب نزدیک‌تر است



۳۱ فروردین ۱۳۹۰

درباره‌ی ماجرای پرسپولیس استیل آذین ـ درباره‌ی آنارشیسم


پریشب برنامه‌ی فوتبالی نود درباره‌ی یک قضاوت پیچیده‌ی اخلاقی بود.
ماجرا از آنجا شروع شد که در دقایق پایانی مسابقه‌ی پرسپولیس و استیل آذین، دروازه بان استیل آذین به نشانه‌ی مصدومیت توپ را در نزدیکی نقطه‌ی کرنر به بیرون می‌زند. بازیکنان پرسپولیس هم اوت را پرتاب می‌کنند و از قضا توپ گل می‌شود.
(برای دوستان فرهیخته‌ای که با فوتبال میانه‌ای ندارند این توضیح را عرض کنم که در فوتبال عرف است که اگر بازیکنی ـ مخصوصاً دروازه بان ـ مالک توپ باشد و خارج از جریان بازی مصدوم شود توپ را به بیرون می‌زند تا با قطع بازی پزشکان بتوانند برای رسیدگی به او وارد زمین شوند. طبق قوانین فوتبال برای ادامه‌ی بازی توپ در اختیار تیم حریف است اما بازیکن حریف اخلاقاً وظیفه دارد توپ را در اختیار تیمی که بازیکنش مصدوم شده قرار دهد. به این می‌گویند
fair play ، ما بگوییم بازی عادلانه، منصفانه، جوانمردانه.. همچین چیزهایی.)
اتفاقی که در مسابقه‌ی پرسپولیس و استیل آذین افتاد این بود که همه (غیر از ذی نفعان) قبول داشتند دروازه بان مصدوم نشده و برای تلف کردن دقایق پایانی تمارض کرده است، تصویر هم گواه بود. اما بعضی شک داشتند که آیا تمارض دروازه بان به بازیکنان پرسپولیس این مجوز را می‌دهد که بازی جوانمردانه را رعایت نکنند؟ بحث این بود که اگر رعایت اخلاق به قضاوت شخصی افراد منوط شود و نه یک قانون محکم و لازم الاجرا، آیا بازیکنی که از ابتدای مسابقه مثل اسب دویده و از آدرنالین لبریز است، مخصوصاً وقتی خطر باخت را پیش چشم داشته باشد، هیچوقت به این قضاوت می‌رسد که حریفش واقعاً مصدوم شده و به رسیدگی فوری پزشکی نیاز دارد؟ اساساً می‌شود از چنین آدمی انتظار ترحم داشت؟
نظر سنجی برنامه نود هم در همین رابطه بود. از مردم سئوال شده بود که آیا ادامه‌ی بازی توسط بازیکنان پرسپولیس درست بوده یا نه. بیشتر از سه میلیون نفر در این نظرسنجی شرکت کردند و از این میان حدوداً هفتاد درصد موافق عمل پرسپولیس بودند. رای من به عنوان یکی از این هفتاد درصد هیچ ربطی به پرسپولیسی بودنم نداشت، که از بعد از دور اول مربی‌گری قطبی اصولا پرسپولیسی محسوب نمی‌شوم که هیچ، مثل این عشاق شکست خورده یک نموره تنفر هم احساس می‌کنم.
رای من در دفاع از اخلاق است. حرفم این است که نباید برای دفاع از اخلاق قانون ساخت. در این صورت رعایت اخلاق نیاز به انسان ندارد، یک ماشین اخلاق‌گرا می‌تواند به محض اعلام مصدومیت بازیکن حریف وظیفه‌اش را انجام دهد، ضمانت اجرایی‌اش هم سوت داور. این نوع اخلاق‌مداری فرمالیته فرقی با قانون ندارد. اخلاق وقتی به قانون تبدیل شود خود غیر اخلاقی می‌شود: مثل تمام قوانین که داعیه‌ی رعایت انسان را دارند اما وجودشان به معنی انکار قدرت تشخیص و قضاوت فردی آدم‌هاست.
اخلاق تنها جایی معنا پیدا می‌کند که انسان مختار باشد. به تصمیم آدم ِناچار که نمی شود گفت رعایت اخلاق. این اختیار البته که گاهی باعث اتخاذ مواضع متناقض می‌شود. هر انسانی بسته به موقعیتی که در آن قرار می گیرد تصمیم می‌گیرد و گاهی این تصمیمات یکسان نمی‌شوند چون در موقعیت های یکسانی قرار ندارند. اشتباه این است که برای رفع این تناقض‌ها به دامن "حکم اخلاقی" و قانون آویزان شویم. اخلاق اگر مشمول حکمی کلی شود اختیار قضاوت شخصی را از آدم می‌گیرد.
 (مثل اینکه من با ادعای چپ‌گرایی زیر چتر حکم کلی "مخالفت با هر نوع دخالت نظامی در امور کشورها" برای خودم لم بدهم و خیالم راحت باشد که تکلیفم ـ موضع اخلاقی‌ام ـ تا ابد روشن است. در این صورت اگر ارتش صرب‌ها شروع به نسل کشی وحشایه‌ی یک اقلیت مسلمان در محدوده‌ی کشورش کرد تکلیفم چیست؟ باز هم مخالف دخالت آمریکا و لشگرکشی برای دفاع از آن اقلیت بی دفاع هستم؟  جواب من: خیر. موافقم. حالا اگر همین ارتش «نیکوکار» آمریکا با ادعای گسترش دموکراسی و سرکوب تروریسم صدها هزار بی‌گناه را در افغانستان و عراق کشت چطور؟ جواب من: قطعاً مخالفم. مواضعم متناقض است که باشد. من که ماشین چپ‌گرا نیستم. بر اساس موقعیت موضع‌گیری می‌کنم.)
مخالفان می‌گویند اگر بازیکنی خارج از جریان بازی افتاد و در آستانه‌ی مرگ بود چطور؟ امیدوار باشد بازیکن حریف تشخیص بدهد که او تمارض نمی‌کند؟ جواب من مثبت است. اگر بازیکنان با آگاهی از اینکه هیچ دستی از بالا نمی‌تواند رقیب را وادار به رعایت اخلاق کند جز قضاوت شخص او، وارد زمین شوند پس عواقبش را پذیرفته اند. جنایتی در مرگ بازیکن در حین این بازی احمقانه به خاطر قضاوت اشتباه یا رذالت حریفش نمی‌بینم. اما قطعاً من هم بر اساس قضاوت شخصی ام از هم نوع بودن با بازیکن بی رحم حریف احساس شرم می‌کنم چرا که به صرف انسان بودنش از او انتظار دارم که اگر به وضوح ندید، و شخصاً به یقین نرسید که رقیبش تمارض می‌کند برای رعایت انسان از "حق" خودش بگذرد. من به این می‌گویم اخلاق.

۲۸ بهمن ۱۳۸۹

ژاله می‌چکد از ابر بهمنی


آقا قبول. ترمینولوژی سبز اموی و علوی ندید دربست قبول. ما که مجهز به پیراهن و شلوار توی پیاده‌رو راه می‌رویم سبز اموی هستیم و شما مجهز به سگ‌های زره‌پوش و مسلح ِ بی‌قلاده سبز علوی. خب پس چرا خودتان باورتان نمی شود؟ ای بابا.. پس چرا از روی دست معاویه تقلب می‌کنید؟ 



[عمار یاسر در صفین همراه سپاه علی بود که کشته شد و معاویه از ترس انتساب این حدیث نبوی که "عمار را متجاوزان و ستمگران می‌کشند" عزاداری باشکوهی برایش ترتیب داد و راساً مدعی خون او شد.] 



*تیتر مطلع غزلی از حافظ است

۱۰ بهمن ۱۳۸۹

عالی جناب فرهاد




اکریلیک   50 * 80

ب.ت: یک توضیح که قبلا لازم به نظر نمی رسید، لازم شد. این نقاشی از روی عکس فرهاد کار یکی از دوستان است و صرفا جهت عرض ارادت به فرهاد روی وبلاگ گذاشته شد. بنده کماکان از کشیدن یک خط نسبتاً صاف هم عاجزم.

۲۱ دی ۱۳۸۹

داستان‌های بهرام صادقی


برای مخاطب فارسی زبان ادبیات زیاد پیش آمده که آرزو کند کاش زبان‌ مادری‌اش روسی بود، یا آلمانی و بیشتر صدالبته فرانسه. مخاطب پی‌گیر ادبیات می‌داند که ترجمه و یا خواندن با ذهن ترجمه‌گر فقط سطحی‌ترین لایه‌ی اثر ادبی را منتقل می‌کند: قصه. اتفاق اصلی در زبانی می‌افتد که نویسنده با آن زندگی کرده و لذت اصیل و عمیق و کامل از اثر او تنها مختص مردمی است که با زبان نویسنده زندگی می‌کنند.

شخصاً در ادبیات معاصر فارسی کسی را سراغ ندارم که قادر باشد چنین حسرتی را در مخاطبان غیر فارسی زبان برانگیزد، جز بهرام صادقی که به سلیقه‌ی من فقط چهار داستان خوب دارد و باقی داستان‌های کوتاهش مطلقاً شاهکارند.

اگر سعادت آشنایی با بهرام صادقی را نداشته‌اید می‌توانید مجموعه‌ی «سنگر و قمقمه‌های خالی» و همچنین چند داستان کوتاه دیگر که توسط دوست بزرگواری برای انتشار در اینترنت تایپ شده‌اند را از اینجا بردارید و بخوانید و طبیعتاً کف کنید.

۱۳ دی ۱۳۸۹

این چند روزه دو تا آهنگ هست که دائم گوش می‌دهم. اولی پرتقال که بی‌دلیل من را به یاد زنی می‌اندازد که از بند متادون اوین در تنهایی به یاد فرزندش این شاید لالایی را زمزمه می‌کند. آن یکی بهار که عبدی بهروان‌فر انگار درباره مادربزرگم خوانده.

۲۶ آبان ۱۳۸۹

درباره وحشت داف

تصویری که از داف داریم زنی است که از تمام امکانات بدن‌اش برای آویزان کردن زیورآلات استفاده می‌کند، بلحاظ عرضی نسبت سینه و کمر و باسن‌اش به ترتیب سه/دو/چهار است (اگر متوجه نشدید این نسبت را روی یک کاغذ شطرنجی پیاده کنید)، هر کدام از اجزاء صورتش را با مواد و ابزار آرایشی متفاوتی رنگ‌آمیزی می‌کند، با لحاظ کردن پاشنه‌ی کفشش برای تخمین زدن قد او همیشه پنج تا پانزده سانتیمتر امکان خطا وجود دارد، لب‌های قلوه‌ای و دماغ نخودی و گونه‌های برجسته و...


محض تفنن این بار که یک داف را از نزدیک ملاقات کردید، مثل یک منتقد ساختارگرای بیرحم سلاخی‌اش کنید. تجسم کنید چه همتی لازم است برای حمل آنهمه فلز و پلاستیک و شیشه و سنگ روی مچ دست‌ها و انگشت‌ها و گوش‌ها و گردن و بعضاً پیشانی و مچ پا. سعی کنید بفهمید برای ساختن آن صورت و رساندن سایز سینه و کمر و باسن‌اش به سیستم سه/دو/چهار چکار کرده؟ اگر جراحی که شک نکنید به اندازه‌ی یک لشکر شهید شهامت‌ لازم است برای فداکاری ِ زیر تیغ و سرنگ ِ پروتز و چربی انسانی رفتن و تراشیدن دماغ و افزودن به سینه و باسن و لب‌ها و گونه‌ها. اگر هم توانسته با ورزش به این سیستم برسد که خب، آنطور که متخصصین این رشته گواهی می‌دهند حجیم کردن بعضی عضلات و در عین حال لاغری موضعی به اندازه‌ی چهارتا فتح کوبا ایمان چگوارایی لازم دارد، تازه بدون نیاز به طی کردن سیرا مائسترا با کفش‌های پاشنه بلند و تحمل آنهمه مواد آرایشی روی صورت. اصلا چگوارای کافر هیچی، کدام یک از این خداپرستان نامی که از وعده‌ی آتش جهنم تب می‌کنند طاقت ساعت‌ها حرارت سشوار برای حالت دادن هر شاخه‌ی مو به سمتی را دارند.

پیامی که از مجموعه نشانه هایی که داف را ساخته استنباط می‌شود "سرخوشی" است. اما یک چیز غم‌انگیزی پشت شنگولی ِ آویزها و رنگ‌ها و برجستگی‌ها و فرورفتگی‌های داف‌ پنهان شده که او را از کالای لوکس اتاق خواب به مقام بالاتری ارتقاء می‌دهد: به یک نقاشی آبرنگ از بچه‌ای با بیلچه‌ی پلاستیکی در دست که توی ساحل گیج شده با اینهمه شن چکار کند، به داستان قریب‌الوقوع بهرام صادقی، به لحظه‌ی سقوط هنرپیشه‌ی سان‌ست بلوار بیلی وایلدر ــ به هنر.

داف مثل اغلب آثار هنری مورد پسند من در ظاهر شنگول و سرخوش است اما کافی است مثله‌اش کنیم تا پشت هر کدام از آن علائم شنگولی، وحشت از تنهایی را کشف کنیم. وحشتی که داف برای گریز از آن مومنانه تلاش کرده اما ما در جایگاه مخاطب اثر می‌دانیم که سرنوشتی جز تن دادن به آن ندارد. این قسمت غم‌انگیز ماجراست.

۱۵ دی ۱۳۸۸

درباره خوشی

دارم لای وبلاگهای تینیجررنگ‌کن می‌گردم و از خوشی‌های‌شان می‌خوانم و به خوش بودن فکر می‌کنم. قطعاً آنقدری حسود هستم که دلم بخواهد از طعم اسپرسو دوبل در فلان کافه چنان به هیجان بیایم که بردارم بنویسم مثلا: «یکی هم بردارد بنویسد» از طعم اسپرسو دوبل فلان کافه که بهتر است از بیصار کافه و ازینا. یا ازونایی که آخرشب پای بازی 21 یا هفت کثیفی چیزی چنان احساس خوشی می‌کنند که به نظرشان تکیلا تیزی همیشگی را ندارد و یکاره می‌آیند این را می‌نویسند. حتی از اینایی که یک نسیم خنک، عصری که از فلان جا بر می‌گردند توی دود و شلوغی «پوست صورتشان را نوازش می‌کند» و یهویی حس می‌کنند چقدر همه چیز خوب است و آنقدر همه‌ چیز‌شان خوب می‌ماند که بیایند خانه کامپیوتر را روشن کنند و بنویسند چقدر همه چیز خوب بود. یا ازونایی که بساط جوجه را می‌برند آب کرج و شوهرخاله‌ی وبلاگ‌نویس مربوطه همچین که بال مرغ کباب می‌کند، می‌زند زیر آواز، به مدد هوای خوب و عرق دو آتشه‌ی سرکیس‌نشان.


کی دلش نمی‌خواهد به این راحتی خوش باشد؟ شخصاً حاضرم یک وجب ِ بی‌خطر از هر جایی‌م را بدهم اما تا آخر عمر بتوانم با این زپرتی‌جات حال خودم را خوب کنم. اگر بهای خوشی صبح جمعه رفتن تا کُلک چال (همینه؟) باشد آدم باید خیلی خر باشد که ظهر جمعه از صدای زنگ تلفن عروس‌عمه‌اش از خواب بپرد. اگر با عوض کردن قد و وزن و سن‌ ِ پارتنر یا برنامه چرخشی گذاشتن برای سایزهای مختلف یک چسک بهبودی حاصل شود، اساساً پروستات اینجانب تمام‌وقت وقف زنان سراسر گیتی. منکه بخیل نیستم. اما کو؟ دروغ است. خوب که نگاه کنی، درست که نگاه کنی دروغ رقت‌انگیزی هم است. حالا می‌گویم چرا.

تو وقتی خوش بودن‌ات را هوار می‌زنی که به خوش بودن‌ات اطمینان نداری. این است که چارچوب‌های (به قول رفیق ما) ایدئولوژیک خوشی پدید می‌آیند تا بشود توصیفشان کرد. هوای خوب، باران پاییزی، هزار چم، جوجه، کوه، داف، عاقله مرد، زن جا افتاده، باده‌ی کهن دو منی، قهوه‌ی فلان کافه، لبخند فلان کافه‌چی، قورمه‌سبزی مامان، کلم‌پلوی عمه، آش مامان‌ بزرگ ــ اسطوره.
آدمی که خوش بودنش را توصیف می‌کند آن را پشت اسطوره‌های خوشی قایم می‌کند. آن را قد ِ اسطوره‌های خوشی می‌کند. هر کسی از روی تجربه می‌فهمد که بالا رفتن از سربالایی آدم را به هن هن می‌اندازد. اینجاست که اسطوره‌ی کوه متولد می‌شود. کلی راه کوبیده‌ای رفته‌ای که کنار علف‌ها بنشینی کباب باد بزنی: اسطوره‌ی باغ. جاده‌ی خطرناک و پیچیدن دل و روده و رطوبت کلافه کننده: اسطوره دریا. طعم زهر ماری و در بهترین حالت سرگیجه و استفراغ: اسطوره‌ی الکل. و مثل اینها.

اما خوشی استتیک. این خوشی واقعی است و به همین دلیل وصف‌پذیر نیست. توصیف‌اش، شفاهی و علی‌الخصوص کتبی مساوی‌ است با نابود کردنش. در مقابل این خوشی می‌توانی نظاره‌گر باشی. نمی‌شود توی قالب بازاری گذاشت و تبلیغ‌اش کرد. توصیف نمی‌شود، توصیه‌ چرا. درباره‌ی حواشی‌اش می‌شود یک چیزهایی گفت (ادبیات). می‌شود دیگران را به تجربه کردن آن دعوت کرد اما آن تجربه را نمی‌شود توصیف کرد. غیر از موزیک و فیلم و کتاب (که طبق تجربه‌های اخیرم به ترتیب "ترانه‌های جنوب" سهیل نفیسی، "3-iron" کیم کی دوک و "عامه پسند" بوکوفسکی را توصیه می‌کنم) که مثالهای سردستی این نوع لذتند، بهترین نمونه‌اش را در راهپیمایی‌های بعد از انتخابات سراغ دارم. چطور می‌شود راهپیمایی سکوت هفت‌تیر تا نقلاب را توصیف کرد؟ نهایتا می‌شود درباره‌ی تصویر سبز شدن پل کریمخان حرف زد که آنهم تقریبا یعنی هیچی.


۱۲ تیر ۱۳۸۸

ریدمانی بر خلاقیت به ضمیمه‌ی تاریخ کامل ژنتیک

روزهای اول عید سرزده به خانه پدر و مادرم رفتم و دیدم مراسم آشنایی با داماد جدید خاله‌ام برپاست. وقتی مهمان‌ها رفتند مادرم گفت «چه بچه‌ی خجالتی ای بود.» داماد را می گفت.

 [دختر خاله ام را دو جور می‌شود محاسبه کرد. بدون لب‌ها یک دختر کاملاً معمولی است و با لب‌ها نسبتاً زیبا. بالاخره برای داماد باید روزی فرا می‌رسید که پدرزن به مناسبتی - عید و به اجبار ماچ کردن ملت - سیبیل‌هایش را کوتاه کند و لبهایش را در معرض دید عموم قرار دهد. کپی پیست لبهای دختر خاله‌ام.. چه روز شرم آوری.]

 خیار توی دهن‌ام بود. با سر حرف مادرم را تایید کردم.

۲۸ خرداد ۱۳۸۸

شنبه حوالی هفت

برای آدمی که تا به حال دستهایش را جز برای درآوردن بلوز‌ش بالا نیاورده (و چند مورد جزئی دیگر از همین قبیل) و صدایش در اوج بیشتر از یک متر از خودش فاصله نگرفته، برای آدمی که تعداد حضورش در جمع‌های بیشتر از دو-سه نفره در تمام عمر بعد از دوران رسمی بچگی‌اش اندازه‌ی نصف پاکت سیگار یک روزاش هم نمی‌شود، برای آدمی مثل من ایستادن در یک اجتماع میلیونی، مشت گره کردن، شعار دادن و آواز خواندن و نعره کشیدن و دست زدن و پا کوبیدن... همین پا کوبیدن برای آدمی که تا به حال نرقصیده و همیشه یواشکی از خودش - و یکی دو نفر مثل خودش - پرسیده چرا مردم خودشان را تکان غیر ضروری می‌دهند.. خب، از شنبه حوالی هفت به سختی خودم را به جا می‌آورم.

رفته بودیم پرده‌هایی که هفته قبل سفارش داده بودم را از سهروردی بگیریم تا چرخی هم توی شهر بعد از انتخابات زده باشیم. یونس صندلی عقب نشسته بود و مکابیز کنار من که رانندگی می‌کردم. برای آنکه تا حدودی فضای آن جمع سه نفره دستتان بیاید دو نفر را تصور کنید که با یادآوری حال کروبی موقع اعلام نتایج - مخصوصا وقتی غلامحسین می‌خواهد تفاوت هشتاد و پنج درصد را با هشتاد و پنج صدم درصد برایش تشریح کند - هره کره می‌کنند و نفر سوم که آن پشت می‌خندد، همراهی می‌کند و بر خلاف ما عصبانی است و گیج و نگران اخبار ساعت هفت. توافقی بدون کلام می‌کنیم که برای مراعات حال یونس هم که شده پارچه‌های صورتی‌مان را غلاف کنیم و فعلا از خیر حسن حبیبی بگذریم.. اما خب، نمی‌توانیم درک طنز آدمی را که یک گوشه‌ای – لابد چند روز یا چند ماه پیش – نشسته و برای هر کدام از کاندیداها سهمی را تعیین کرده و به کروبی که رسیده هشتاد و پنج صدم درصد را در نظر گرفته ستایش نکنیم. پیر کیارا (به گمانم) این حرف حق را می‌زند که چرا نباید به همان اندازه که در زیبایی، در زشتی هم هنر جستجو کنیم: هشتاد و پنج صدم درصد، و نه حتی یک درصد.. همچین فضایی بود خلاصه.
پرده‌ها را که گرفتیم موقع برگشت فکر کردیم شریعتی را برویم تا تجریش و بعد از پارک وی برای شب‌مان تصمیم بگیریم که کدام وری. به میدان تجریش که رسیدیم ترافیک سنگین شد و کمی بعد تقریبا ایستاد. بوق‌ها شروع شدند و فلاشرها به کار افتادند. سرعت ماشین‌هایی که از روبرو می‌آمدند به قدری بود که می‌شد چند جمله‌ی کامل ازشان شنید و نمی‌دانم چه اشتیاقی بود برای حرف زدن: «موسوی را اطلاعات گرفته. بی بی سی داشت می‌گفت از صبح...» و باقی جمله‌اش را به ماشین پشت سر ما می‌گفت. یکی از این مکالمات اما برای من یکی روشن کرد معجزه زیاد هم شایعه نیست، وقتی زنی – من درباره‌ی قیافه آدمها عمرن همچین حرفی نمی‌زنم، به عهده‌ی یونس که برایش ساخت: کرگدن‌آسا – که از چند متر مانده به ماشین ما با اصرار سعی داشت چیزی بگوید که توی آنهمه بوق و سر و صدا و حالا دیگر شعار و فریاد گم بود و من به سپر ماشین جلویی چسباندم تا بشنوم و او هم کمی پیش آمد تا از میان آنهمه ماشین، آنهمه آدم یکاره توی چشم من نگاه کند و بگوید: «این عمله‌ها که مثل ما نیستند. اینترنت و ماهواره چه می‌فهمن چیه. اون میمون دوزار گذاشت روی حقوق‌شون رفتن بهش رای دادن..» بین آنهمه.. با اصرار... «مثل ما».. چسبانده به سپر ماشین جلویی برای شنیدن این حرف... هنوز معجزه شایعه است؟
از میدان تجریش تا پارک وی دو ساعتی توی راه بودیم. حدود پانصد متری پل، ماشین‌ها کاملا توقف کردند و چراغ ترمز‌ها خاموش شدند، مردم ترمز دستی‌ها را کشیده بودند و داشتند پیاده می‌شدند که صحنه‌ای را تماشا کنند. صدای جیغ و فریاد می‌آمد. یونس پیاده شد برود ببیند چه خبر شده. گفت جلوتر سوار می‌شوم. با مکابیز داشتیم حرف می‌زدیم و من یونس را نگاه می‌کردم که از بین ماشین‌ها می‌گذرد و گم می‌شود. حواسم رفت به حرف زدن و چند لحظه بعد ناگهان یونس را دیدم که به همراه چند نفر دیگر به سمت ما می‌دوید. به سرعت از کنار ما گذشت. فکر کردم می‌خواهد از پشت ماشین را دور بزند و سوار شود. رد شد. از توی آینه می‌دیدم که فقط می‌دود. بوق و فریاد ما هم که وقتی همه بوق می‌زدند معنی نداشت. گذاشتیم برود. نمی‌فهمیدم چه خبر شده تا اینکه سنگ‌باران شروع شد. از روبرو. آدمهایی با یونیفرم پلیس به سمت مردم پیاده و ماشین‌ها سنگ پرتاب می‌کردند. باورش کمی سخت بود اما جدی جدی آدمهای خیلی جدی، حافظان نظم و قانون داشتند در جواب بوق‌ها سنگ‌ پرتاب می‌کردند. هفت-هشت تا دختر و پسر جوان هم به تلافی چند تا سنگ انداختند که با حمله‌ی پلیس فرار کردند اما از پشت سرشان هم لباس‌شخصی‌ها با موتور سیکلت و باتوم نیروی انتظامی در دست سر رسیدند. مردم راه فرار نداشتند. ما از پشت شیشه‌های ماشین داشتیم لت و پار شدن‌شان را تماشا می‌کردیم. برای‌شان فرقی نداشت باتوم که فرود می‌آید به زن یا مرد یا پیر یا جوان یا بچه.. فقط می‌زدند. نه فقط توی دست و پا. فقط می‌زدند. کاری نداشتند کی سنگ را پرتاب کرده. هر کسی که توی خیابان پیاده بود و شانس این را نداشت که سوار یکی از ماشین‌ها باشد را می‌زدند. کنار ماشین ما یک سرباز و یک لباس شخصی دو نفر را گیر انداختند و راه‌شان را بستند. یک نفر دیگر از پشت سرباز را هل داد و وقتی ما سربرگرداندیم دیدیم هر سه روی صندلی عقب نشسته‌اند. جای یونس. مامورها هم فرصت بیرون کشیدن آنها را نداشتند و به سراغ باقی پیاده‌ها رفتند. هنوز خیلی کار داشتند. پارک‌وی را که بسته بودند. از جای خالی ماشین کناری استفاده کردم و دور زدم. سه نفر تازه‌وارد مدام عذرخواهی می‌کردند. نمی‌دانستم تعارف است که با تعارف جواب‌شان را بدهم یا واقعا خیال می‌کردند کار بدی مرتکب شده‌اند که باید عذرخواهی کنند. در لاین مقابل هم باز راهبندان شد. هنوز داشتند می‌زدند. یکی از تازه‌واردها گفت حین کتک خوردن زن حامله‌ای را دیده که آن وسط گیر افتاده بوده و کتک می‌خورده. بعد گفت شوهر الاغش نباید می‌آوردش. فکر کردم «نباید می‌آوردش توی خیابان؟»  نفهمیدم از کجا و چطور اما ناگهان دیدم یونس در را باز کرده و سعی دارد کنار مکابیز بنشیند. شیشه‌خرده‌های روی سر و یقه‌اش را تکاند. گفت که سوار ماشین همان زن – به قول خودش – کرگدن‌آسا بوده و شیشه خرده‌ها هم از همانجا می‌آیند. سه نفری که پشت نشسته بودند وقتی فهمیدند یونس را می‌شناسیم از او هم عذرخواهی کردند. تا وقتی که پیاده شدند همچنان عذرخواهی می‌‌کردند.
شنبه آخر شب توی خلوتی اتوبان داشتم به این فکر می‌کردم که هیجان پیش از انتخابات این آدمها، خب، به من ربطی نداشت اما این وحشی‌گری‌ها چرا.

در خانواده تیبو پسر 14 ساله‌ای را می‌شناسم که یک شب وقتی برای اولین بار بدن زنی را لمس کرد صبح‌اش متوجه شد دامن‌ها دیگر راز بدن زن‌ها را نمی‌پوشانند. به گمانم ما هنوز سرشب لمس خشونت لخت و وقیح هستیم. 

۱۴ آبان ۱۳۸۷

دیگر نمی توانم مثل قبل پلاک خیابان دکتر محمد قریب را به آسانی بخوانم


مريم: مشعوفم که اسم روزگار قریب را در لیست لذات خوشي‌ها و روزهای شما می بینم. فکر نمی کنم دیگر هرگز مخاطبان تلویزیون شانس این را پیدا کنند که همچون چیزی از صدا و سیمای ملی و غیرملی ببینند. کیانوش عیاری همیشه خوب بود. در آنسوی آتش، شبح کژدم، بودن یا نبودن و در عکسهای آبادانی ها!(تنها تصاویری که از این فیلم حیف شده دیده ام) ولی روزگار قریب یک شاهکار ممتاز است که واقعا به هیچ قبل و بعدی مربوط نیست و به یک اتفاق قائم بالذات تبدیل شده. باورم نمی شد که یک گروه وطنی به این خوبی و بی عیب و نقصی از پس چنین کار گروهی طاقت فرسایی برآمده اند. خود عیاری هم اما با آن ظاهر دوست داشتنی یک داستانگوی روح پرور است. جسارت مثال زدنی اش در ایده و ایده پروری، با فیلمنامه یگانه و حقیقتا بدون ضعفی که یک الف کم و زیاد ندارد، خط داستانی"دیگر هرگز تکرار نشونده"، کارگردانی بی نظیر و بازی گرفتن های فوق تصور از کوچک و بزرگ فقط بخشی از کاری ست که کرده. واقعا یکسال است در آتش اشتیاق زیارت این آدم و یک سلام و خسته نباشید قربان گفتن به او می سوزم و دیگر نمی توانم مثل قبل پلاک خیابان دکتر محمد قریب را به آسانی بخوانم. لحظه به لحظه این کار آنقدر درگیر کننده، جذاب و اصیل بود که مقدور است آدم تمام قسمتهایش را در یک روز ببیند و حتی با این که از خیلی از قسمت ها قریب هفشت ماه گذشته است هنوز از اکران مغزم پایین نیامده اند. من به اجبار شیفتگی، در یک قدمی مرگ و زیر سِرُم هم آن را از دست ندادم.
*اگر جای یکی از این کارگردان خوشحال ها بودم که برای خوش خوشان عمه خاله شان سریال و فیلم می سازند، بعد از دیدن یک قسمت از روزگار قریب از رشک و حسادت می مردم و یا دست کم از خجالت، کار فیلم و تصویر را برای همیشه کنار می گذاشتم.


لئون: همچین شاهکاری را حتی اگر سینمای ما آزادی اروپا را می‌داشت و امکانات هالیوود را هم، از هیچ کارگردان ایرانی توقع نداشتم. از فیلم های عیاری فقط بودن یا نبودن را دیده بودم که نهایتا می‌شد گفت بدک نبود و قبلا هم یک سریال مزخرفی برای تلویزیون ساخته بود به اسم هزاران چشم. اما روزگار قریب شاهکار بود. نه فقط ظرائف داستانگویی و لحظات نابی که با یک کلمه یا یک اشاره دست و لب ورچیدن می ساخت و نه حتی بازی های درخشان کسانی که در سریال و یا حتی فیلمی مشابه طبيعتا نقش دکور را بازی میکردند (بازی پسری که فقط قرار بود خانه‌ای که مرد فراری در آن پنهان شده بود را نشان دهد و آن اطراف بپلکد را به یاد بیاور) و نه هیچی.. اینها را بگذار کنار. ببین این مرد چطور از فقر حرف زد و زشت ترين چهره‌اش را نشان‌مان داد و شکایت کرد و عصبانی شد و ما را عصبانی کرد بدون آنکه ضجه مویه کند و اطفار بريزد. بدون اینکه گیس بکشد و سلیطه بازی در بیاورد. بدون آنكه باعث تحريك حس كاسبكارانه ترحم ما شود. تمام لحظات اين سريال در پاسداشت انسان بود بدون آنكه از انسان بت بسازد و اين خيلي سخت است. حالا مي‌گويم سخت است كه اين سريال ساخته شده وگرنه مي‌گفتم غير ممكن است. عجبش اينجاست كه اين آدم روشنفكرانه‌ترين و هنرمندانه‌ترين اثر نمايشي ايراني را براي خانواده‌هايي ساخت كه همزمان داشتند از همان كانال تلويزيون قصه آبكي-آموزنده يتيم‌هاي بي‌نوا كه دايي ناخلف مي‌خواهد خانه‌شان را بالا بكشد را دنبال مي‌كردند و يك كانال آن طرف‌تر هم فريدون جيراني معركه‌ي گرگ ناقلا-بز سم‌طلا راه‌ انداخته بود و کمال تبریزی هم که به ما یادآوری میکرد که یک دوره ای از تاریخ ایران کلهم ملت توی کف شهریار بوده اند و اینکه ما با "حیدر بابا یالوندی" به عرش اعلا نمی رویم فقط به این دلیل است که ترک نیستیم و ترکی نمی فهمیم... و در همچين شرايطي من و مادرم (كه طرفدار متعصب اين سريال‌هاست) در كمال تفاهم كنار هم مي‌نشستيم و روزگار قريب را تماشا مي‌كرديم. ما دوتا كه موقع پخش سريال تفنگ‌ سر پر و كيف انگليسي نزديك بود كارمان به طلاق و طلاق‌كشي برسد تا اينكه خودش يك نفر را آورد كه سيم تلويزيون داخلي اتاقم را درست كنند و ماجرا ختم به خير شد... اصلا همين دو تا سريالي كه اسم بردم. ببين با روزگار قريب سليقه ما چقدر رشد كرد.
خلاصه اگر موفق شدي و بالاخره جايي اين آدم بزرگ را ديدي يكطوري كه يعني حواست نيست و مثلا داري شانه‌اش را مي‌تكاني كنار گوشش بگو دو نفر ديروز عصر كه دوشنبه بود، گير كرده در ترافيك وليعصر كه با باران و نور و دود اکزوز و صدا، طاقت‌بر و مردافكن شده بود، فكرشان پيش دوشنبه‌های بدون روزگار قریب بود، که چکارش کنند.
(راستي اگر توي صدا و سيما آشنا ماشنا داري بپرس مگر خداي نكرده آن حوالي قحطي خنگ و خل آمده يا منبع لایزال شورجه‌هاي‌شان ته كشيده بوده كه اين سريال را دادند كيانوش عياري بسازد؟ بگو خب نامردها مي‌گذاشتيد خود شورجه سلحشور كارش با يوسف تمام بشود و سر فرصت برود سراغ دكتر قريب تا اينطور جهان‌بيني ما به هم نريزد و تن‌ خودتان هم موقع پخش تصوير مهندس بازرگان بدون فحاشی و فرح بدون اینكه خون از لب و لوچه‌اش بچكد، مثل بيد نلرزد.)



مکابیز: من هم فکر می کنم روزگار قریب شاهکار بود. نه در مقایسه با بقیه ی سریالهای ایرانی. در مقایسه با هر قطعه ی دراماتیکی که با دوربین فیلمبرداری شده باشد.ایرانی و خارجی هم ندارد. بالاخره ما باید یک جایی خجالت را کنار بگذاریم و از این واژه استفاده کنیم. من شخصا انزجارم را از هر کسی که گمان می کند آنچه در قاب تلویزیون می بیند لزوما مبتذل تر از آن چیزی است که بر صحنه ی تئاتر می بیند اعلام می کنم. به همین دلیل دیده اید که در همین فضای وبلاگشهر برای یک تئاتر نیمه روانشنسانه ی دوزاری چه به به و چه چهی راه می اندازند اما اسم این شاهکاری را که نجیبانه دوشنبه ها از جلوی مان رد شد را نمی آورند.مسئله ی شاهکار بودن روزگار قریب چند بعد دارد. اولش از نظر نشان دادن جزییات که به خودی خود لذتبخش بود( دکتر قریب داشت می مرد و آب می خواست و زری مامان لیوان را گرفته بود به دکتر آب بدهد پرستار گفت برایش خوب نیست زری مامان مستاصل و عصبانی بود یک بچه لباسش را می کشید و آب می خواست . زری مامان آب را داد بهش . بچه دستش را کرد توی لیوان و زری مامان بی حواس لیوان را گرفت و برد) بعد دیگرش بعدی است که لئون هم اشاره کرد. دید درستی نسبت به انسان دارد. بدون دلسوزی کردن واقعیت را نشان می دهد.برای وضع مطلوب شعار نمی دهد و نوحه نمی خواند. همانطور که چخوف گفته. بهترین راه برای ترسیم وضع مطلوب نشان دادن وضع موجود است.مثلا قسمت مداد. یک بچه چشم آن یکی را ناکار کرده بود آن یکی چاقو زده بود به این یکی و هیچکدام آنها به نظر ما گرگ های دیگری نمی آمدند. بچه های فرشته خصال لباس پاره ی حکمت گوی سینمای سالکان فستیوال هم نبودند. آدمهایی بودند اسیر وضعیت. این سریال هم وضعیت را نشان می داد.
امتیاز سوم سریال هم جذابیت داستانهایش بود که به گمانم همان وجهی است که ادمهایی با توقع های متفاوت را پای سریال نگه داشت.البته در نهایت همین امتیاز برای عالی بودن یک سریال کافی است. ولی گاهی درام را برای پرداختن به جزییات رقیق می کرد. در اینجا حوصله ی بیننده ی عادت کرده به سکانس پلان های نیم ثانیه ای سر می رفت. ولی در همان صحنه های کشدار هم گاهی آنقدر چیزهای جالب توجه می ریخت که بیینده از روی کنجکاوی(مثل یک فیلم مستند) نگاهش کند. مثلا صحنه های خزینه در بازگشت از گرکان که تقریبا یک قسمت کامل را گرفت ولی دنیایی را که دیگر کاملا از بین رفته بود بازسازی کرد.

۲۹ فروردین ۱۳۸۷

در ستایش مزه

ما چند نفر بوديم كه در محل كار به پست هم خورده بوديم و جفت شده بوديم. كلا خوش مي‌گذشت. كسي از ما توقع نوشتن نداشت. اتفاقا حواس‌شان بود چيزي ننويسيم كه يك وقت كار به دادگاه و احيانا توقيف بكشد. بعد از جریان توقیف های کیلویی بود و حضرات حسابی ماست ها را کیسه کرده بودند. خلاصه كاري نداشتيم جز اينكه از ظهر تا سرشب چرند بگوييم و بخنديم و سيگار بكشيم و آخر وقت يك مشت تلكس ايرنا را وجب كنيم و بچپانيم لاي صفحات كه جوهر بپاشند روي كاغذ و فردا صبح روزنامه بفرستند روي دكه، كه يعني ما هم رسانه داريم: ايناهاش. اين هم مدير مسئولش! گاهي مي‌شد محض خنده يكي از ما تمام صفحات را يكجا ببندد. ركورد من ۴۵ دقيقه بود براي ۱۲ صفحه. من كه اصولا وسواسي‌ام. رفقا تا ۲۰ دقيقه هم زده بودند.

بعد از ظهر‌ها محفل ما در كنار آبدارخانه برپا مي‌شد. ميزي گوشه حياط بود و مرد بزرگي به اسم عاصي و املت‌هاي شاهكاري كه بهش مي‌گفتيم املت عاصي. يكجور آدم رشتي در جهان وجود دارد كه كلا كسي را به مويرگش هم حساب نمي‌كند. وقتي مي‌خواهد جواب سلام بدهد انگار با جفت پا مي‌آيد توي صورتت. اين نوع رشتي اگر مجبور باشد چايي جلويت بگذارد كار را به جايي مي‌رساند كه محترمانه بروي و سماور بخري. در گروهمان چند تا مازندراني داشتيم كه آن اوائل كه تازه آمده بودند خواستند با بوشوبوشو و تي ‌بلا قربان گفتن و هم ولايتي بازي توجهش را جلب كنند اما با نگاهي مواجه شدند كه اگر طپانچه بود يحتمل حالا گوشه قبرستان خوابيده بودند. اين‌طور آدمي بود عاصي. اما املت‌هايش - كه قرعه مي‌انداختيم ببينيم چه كسي بايد به او زنگ بزند و سفارش بدهد، بسكه مثل سگ ازش مي‌ترسيديم -  اثر هنري بودند. نه «مثل» اثر هنري ‌ها... نه! خود هنر بود. در واقع من املت عاصي را هنرتر از خيلي چيزهايي كه به اسم هنر به خوردمان مي‌دهند مي‌دانم. تازه آن آشغال‌ها را نمي‌توان خورد اما املت عاصي را هم مي‌توان خورد و هم پرستيد.


نمی دانم چند سال گذشته. دو نفر از ما گروه را ترك كرديم و رفتيم پي زندگي‌مان. اگر دري به تخته بخورد و با رفقاي پايه قديمي كه هنوز همكارند هم‌كلام شوم چیزی جز گلایه های کارمندی که ناشی از متلاشی شدن "گروه" است نمی شنوم. گاهی که دور هم جمع  می شویم – اگر با هم قهر نباشند – ادای صمیمیت آن روزها را در می آوریم. چرند می گوییم و می خندیم. اما بی خودی. که بگوییم چیزی تغییر نکرده. حوصله همدیگر را نداریم. همه چیز نابود شده. با این حال وقتی خیلی حالم خوش باشد یا خیلی بد، پنج تا گوجه فرنگی متوسط را پوست می کنم، بعد ریز ریز میکنم و میریزم توی تابه تا بپزد و آبش تبخیر شود. کاملا له که شد روغن را اضافه می کنم و بعد دو تا تخم مرغ. پیاز سفید اگر توی خانه باشد و نان گرم هم اگر برسد ناگهان همه چیز روشن می شود. مثل ته داستان های چخوف. مزه چرب و شور و ترش شبه املت عاصی انگار در تمام این سالها یک جایی بی صدا منتظر ایستاده بوده تا بالاخره از کنارش بگذرم و تمام خاطرات را برایم زنده کند. از من می شنوید مزه ها پایدار تر از رفاقت اند.

۱۸ فروردین ۱۳۸۷

اگر تبليغات نبود عشق چي بود يا يك تيتر خنده دار، "در مقام عشق" مثلا

يك جايي خواندم "روشنفكري يعني فهميدن اينكه غير از عشق۱ چيزهاي ديگري هم براي فكر كردن وجود دارند."۲ اما مگر مي‌گذارند؟ بهترين‌ها -نه حواشي- بهترين رمان‌ها، شعرها، ترانه‌ها، موسيقي‌ها و فيلم‌ها و خلاصه تمامي محرك‌هاي انديشيدن در حال پروپاگانداي۳ عشق هستند. شيوه‌اي هم كه استفاده مي‌كنند يك شيوه تبليغاتي نخ نماست: نمي‌شود نديد، نخواند و نشنيد وقتي همه درباره يك چيز مي‌سازند و مي‌نويسند و مي‌نوازند. اين هنرمندان بزرگ با احساسات ناشي از عشق همان كاري را مي‌كنند كه خواننده‌هاي زن ترك با پروپاچه‌شان مي‌كنند. يعني از زاويه‌اي نمايش مي‌دهند - بعضا - با پوششي نمايش مي‌دهند و در نهايت آنقدر نمايش مي‌دهند كه بيننده باورش مي‌شود چيز خارق‌العاده‌اي مي‌بيند، در صورتي كه شاهد طبيعي‌ترين ماهيچه‌هاي بشري است. احساسات ناشي از عشق، اين غم‌ها و شادي‌ها - اگر تبليغات را كنار بزنيم - از سطحي‌ترين و گذرا ترين احساسات انساني هستند. شادي از يك تماس نامنتظره با غم از يك نگاه شك برانگيز هنوز آغاز نشده تمام مي‌شود، انگار اصلا وجود نداشته‌. در صورتي كه شادي‌ها و غم‌هاي واقعي تا سالها و شايد براي هميشه ماندگارند.

من حتي يك روز را هم به ياد ندارم كه بدون يادآوري خاطره آن خوشي واقعي و بي‌نظير بيدار شده باشم. ماجرا مربوط به سه سال قبل است. يك روز مثل هميشه ساعت دوازده بيدار شدم و مثل هميشه تا بازگشت هشياري كه چند دقيقه‌اي طول مي‌كشد چشم‌هايم را باز نكردم. اما آن روز هيچ انگيزه‌اي براي پيروز شدن بر كرختي و باز كردن چشم‌هايم - جنگي كه نمي‌دانم چرا هر روز در آن شركت مي‌كنم - نداشتم. صداي زنگ تلفن و كوبيده شدن در مثل نسيم خنكي كه (از پنجره‌ي اتفاقي باز مانده) مي‌وزيد و پلك‌هاي من را هدف گرفته بود، طبيعي بودند. در تمام مدتي كه به پهلو دراز كشيده بودم، بيدار بودم و مطلقا به هيچ‌چيزي فكر نمي‌كردم. نمي‌دانم چقدر طول كشيد اما به هر حال وقتي چشم‌هايم را باز كردم كه هوا كاملا تاريك شده بود.
اما غم واقعي، بر خلاف شادي‌هاي واقعي كه با شدت و ضعف متفاوت چندتايي سراغ دارم، برايش فقط يك مورد هميشه در خاطرم هست. پنج-شش سال پيش يك همكار تازه‌كار را بي‌هيچ دليلي تحقير كردم. او بي‌دفاع بود و من هم بچه، پس آنقدر زياده‌روي كردم كه بعد از تمام شدن ماجرا از نگاه متعجب همكارانم تازه متوجه كاري كه كرده بودم شدم. دو روز بعد او را اخراج كردند كه دلايل اداري داشت. من مي‌دانستم كه به اين كار احتياج دارد (تازه ازدواج كرده بود) و هنوز هم فكر مي‌كنم او من را عامل اخراجش مي‌داند. اين قضيه دست نخورده باقي ماند. حالا هم كه بعضي رفقاي قديمي كه آن روز شاهد ماجرا بودند را مي‌بينم، خودم را از نگاه آنها تماشا مي‌كنم. اما درد اصلي‌اش وقتي است كه خودم را از نگاه او مي‌بينم. تا به حال در مورد اين ماجرا با هيچ كس حرف نزده‌ام. دليل اينكه نگفتم اين است كه اگر بگويم، حتي اگر پيش خودم هم بگويم، مي‌فهمم كه حقيقت دارد.

خب. اين شادي و غم را بگذاريد در كنار شادي‌ها و غم‌هاي عشق. شوخي‌اند. شوخي هم نيستند. اصلا هيچي نيستند. كي يادش مانده در دومين ديدار با يك بنده خدايي كه قيافه‌اش را به ياد نمي‌آورد، مثلا موقع رد شدن از خيابان دستي كه بازويش را گرفت چه بلايي سر ضربان قلبش آورد. انصافا اضطراب و ناراحتي پاسخ ندادن تلفن همان بنده خداي مذكور حالا چه كسي را آزار مي‌دهد. اصلا چه كسي دل‌پيچه‌هاي يك بيماري قديمي به يادش مي‌آيد، جز كسي كه حالا اسهال دارد؟
عشق هم نهايتا يك بيماري مثل اسهال است. همه در طول عمر يكي دوبار دچارش شده‌اند (البته بعضي‌ها خيلي بيشتر) و كم و زياد با دل‌پيچه‌هايش آشنا هستند. اگر تمامي آثار هنري مهم دنيا درباره حالات و عوارض اسهال بودند، اين بيماري هم مثل عشق چيز مهمي مي‌شد.



۱ـ نظر من را بخواهيد اگر دسر نسكافه كاله درست مصرف شود اساسا عشقي به وجود نمي‌آيد.
۲ـ اين‌جور گزين گويه‌ها ممكن است خيلي هم حقيقت نداشته باشند اما تلنگري به حقيقت‌اند. بيشتر به كار حواس جمعي مي‌آيند تا برپا كردن حقيقت. (مثل اكثر گزين گويه‌هاي والتر بنيامين يا  آن جمله سيمور در پيشگفتار: آدمي كه زبان مادري‌اش را درست و عميق ياد گرفته باشد نمي‌تواند زبان بيگانه‌اي را ياد بگيرد)
۳ـ ار استفاده كردن واژه تبليغات اكراه دارم چون معتقدم شيوه‌اي كه عزيزان ما براي تبليغ عشق به كار مي‌گيرند بيشتر از آنكه به تبليغ در آن شكلي كه بين برنامه‌هاي تلويزيوني مي‌بينيم شبيه باشد، شبيه شاموتي بازي وحشي‌ها مثلا در جريان فلسطين و جنگ عراق است. يعني همان چيزي كه به اسم پروپاگاندا مي‌شناسیم.

۷ فروردین ۱۳۸۷

كار ساختن آدم


چند شب پيش مهمان دوستي بودم و چون مي‌دانستم جايي غير از رخت‌خواب خودم خوابم نمي‌برد، آنقدر كه مزه کاغذ سيگار را بگیرد سرم را گرم كردم. موقع برگشت زن و مردي را ديدم كه زير پل سعادت‌آباد ايستاده‌اند و خب حوالي سه صبح بود و حتي اگر نوروز هم نبود اتوبان نيايش به همان خلوتي بود و من هم كه - عرض كردم - هشيار بودم و اگر از تقاطع وليعصر تا آنجا محض نمونه يك ماشين ديگر ديده بودم فردين ذهنم را مي‌خواباندم و با خيال راحت مي‌گذشتم. به هر حال ايستادم. مرد (كه تازه متوجه شدم نوجوان است) در عقب را باز كرد و زن (كه اين‌يكي هم ۱۷-۱۶ سال داشت) را با زحمت نشاند. پيدا بود كنترلي روي حركاتش ندارد. زن را كه جا داد در را بست و مثل دزدها توي بيابان كنار پل گم شد. به زن گفتم من مستقيم تا انتهاي اتوبان مي‌روم و هر جا خواست پياده شود خبرم كند. گفت من هم فلكه پياده مي‌شوم. احتياجي به لحنش نبود تا بفهمم پاتيل است (اصلا از روي لحن زن‌ها كه نمي‌شود فهميد مستند، مثل اينكه از روي اداي شين بگوييم فلاني نوش‌آفرين است) همين‌كه دهن باز كرد بوي شيرين و گس عرق سگي خورد زير دماغم. اين بو از زمان داغ‌خوري‌هاي توالت دبيرستان جايي جدي‌تر از مشامم ضبط شده. (دماغ‌مان را مي‌گرفتيم و مي‌ريختيم ته حلقمان. در آن دو - سه ثانيه‌اي كه پايين برود جانمان بالا مي‌آمد، تازه اگر برنمي‌گشت كه غالبا برمي‌گشت اما خوشبختانه توالت نزدیک بود و اگر نبود هم خیالی نبود، همگي دل پري از فراش مدرسه داشتيم.) همین‌که راه افتادم از توی آینه دیدم که چشم‌هایش رفت، توي شيب تقاطع يادگار هم رسما افتاد و دراز كشيد. ديگر نمي‌ديدمش اما از صداي هن هني كه مثل ناله بود خيالم راحت شد كه زنده است وگرنه با فرار پسره شك برم مي‌داشت كه يارو بلايي سرش آورده. اما خب، نگران بالاآوردنش بودم و اينكه اگر بالا بزند چطور بايد تميزش كنم، من كه يك عمر گندكاري‌هايم را دیگران جمع كرده‌اند. به هر حال چنان آمدم كه در عرض سه-چهار دقيقه رسيديم. كنار ميدان ايستادم و گفتم پياده شود. جواب نداد. برگشتم ديدم كاملا خواب است. تكانش دادم. گفتم «هوي مشتي رسيديم.» چشمهايش را باز كرد و مدتي خيره نگاهم كرد و بعد گفت «ولمون كن بابا.» دوباره چشمهايش رفت. بازويش را گرفتم و بلندش كردم. نشست اما هنوز خواب بود. چند دقيقه‌اي توي خواب نگاهش كردم. نور ميدان و سرش كه به پشتي تكيه داده بود اين امكان را مي‌داد كه دقيق نگاهش كنم. بايد بگويم كه تا به حال چهره هيچ كس را اينقدر دقيق تماشا نكرده بودم، یا بهتر است بگویم به آن فکر نکرده بودم. چهره‌ آدم‌ها محصول يك كار فكري است. ما تصوراتمان را توي قالبي مي‌ريزيم و تماشا مي‌كنيم. اينطور است كه هر آدمي اختراع آدمي است كه او را تماشا مي‌كند. باز هم اينطور است كه خم دماغ يك آدم براي من لزوما همان تصويري را ندارد كه براي شما دارد. حتي زيبايي هم قراردادي [یک طرفه] است كه زشتي بعضي بند‌هاي آن را مخدوش مي‌كند. به همين خاطر است كه حالا دارم فكر مي‌كنم اگر آن شب دختر را به سختي بيدار و روانه نكرده بودم آيا چهره‌اش هنوز به نظرم وحشی (و به همین دلیل زیبا) مي‌آمد؟

۱۳ آذر ۱۳۸۶

در ستايش خيابان انقلاب


اوائل كه مجبور بودم هر روز از خيابان انقلاب بگذرم چيزي جز دود و كثافت نمي‌ديدم. عربده كش‌هاي بنجل‌فروشي‌ها، گداهاي توي راه‌مانده يا تازه از زندان آزاد شده، جيب‌برها، حشـري‌هاي كاپشن‌ خلباني‌پوش كف‌كرده از عكس نيكي كريمي بر سردر سينماها، كتاب درسي‌خرها و فروشنده‌هاي‌شان، پليس‌ها، خانم‌رئيس‌هاي دخترشهرستاني‌-فراري-دانشجو تور كن و... اين جنگل را چي كامل مي‌كرد؟ موتوري‌ها. از كناركيوسك‌ روزنامه فروشي توي پياده‌رو مي‌پيچيدند يا از در مغازه‌ بيرون مي‌آمدند و از پشت‌بام سرازير مي‌شدند و حضورشان براي همه كاملا عادي بود. اما من غريبه بودم. خيابان انقلاب پر از چهره‌هاي ناآشنا بود. كمي كه گذشت (مثلا يك سال) حس كردم بعضي از اين آدم‌ها را قبلا ديده‌ام. به مرور آدم‌هاي آشنا زيادتر شدند. گاهي اوقات حتي فكر مي‌كردم بعضي‌ها برايم سر تكان مي‌دهند. آن اواخر، يكبار ناگهان مچ خودم را هم در حال سرتكان دادن گرفتم. اين‌ آدم‌هاي آشنا كجاي جنگل قايم شده بودند؟ نمي‌دانم. فقط مي‌دانم آنها را هيچ كجا غير از خيابان انقلاب نديده بودم. موقع رد شدن از كنارشان. دو بار در روز. هفتصد و سي ‌بار در سال. به مدت چهار سال.
عابران هم آشنا شده بودند. قيافه‌‌هايشان نه اما مي‌فهميدم هر كس مال كدام ژانر است. مي‌شناختمشان. مي‌دانستم كسي كه پياده‌رو كتاب‌فروشي‌ها (جنوبي) را انتخاب مي‌كند با كسي كه از پياده‌رو دانشگاه (شمالي) مي‌گذرد فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي هم كسي كه جلوي هر كتاب‌فروشي مي‌ايستد و در بحر تفكر فرومي‌رود با كسي كه بي‌توجه از ميان جمعيت مي‌گذرد فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي بين همان آدم‌هايي كه بي‌توجه مي‌روند، كسي كه زيگ‌زاگ مي‌رود با كسي كه مثل تراكتور مستقيم مي‌رود فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي بين همان آدم‌هايي كه بي‌توجه مي‌روند، حتي بين همان آدم‌هايي كه مثل تراكتور مستقيم مي‌روند، كسي كه چشم توي چشم آدمي كه از روبرو مي‌آيد، توي شكمش مي‌رود با كسي كه سرش پايين است و ناخواسته به مردم تنه مي‌زند فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي بين همان آدم‌هايي كه بي‌توجه مي‌روند، حتي بين همان آدم‌هايي كه مثل تراكتور مستقيم مي‌روند، نه، اصلا تو بگو بين همان آدم‌هايي كه سرشان پايين است، كسي كه از روي حواس‌پرتي سرش پايين است با كسي كه مشتاقانه كفش ملت را تماشا مي‌كند فرق دارد... خلاصه كنم. مي‌شد در مقابل هركدام از عابران دونقطه گذاشت و تعريفش كرد. كي باورش مي‌شود. خيابان انقلاب را كشف كردم و برايم زيبا شد.

زن‌هاي زيبا....... البته كه زيبا هستند. اما به زيبايي لباسي كه محكوم است برچسب قيمتش را براي هميشه حمل كند. آنكس كه از كنارش رد مي‌شود و كسي كه آن را به تن دارد، هر دو قيمتش را مي‌دانند. دوست و غريبه و دشمن نمي‌شناسد زيبايي. چيزي كه تو مي‌بيني را همه مي‌بينند. با زن‌هاي زيبا كشفي ممكن نيست. آنكه زيباست تا شعاع هزارمتري براي هر كه مجهز به دو عدد ـ حتي يك عدد ـ چشم است، زيباست. تو نقشی در زیبایی او نداری. هيچ‌كاره‌اي. در تخيل گل گرفته است و عشقي اگر پيدا شود پفكي است. لاف است، تحت تاثير تبليغات. اينجا اشتباه است «ديگي كه براي تو نجوشد» درستش مي‌شود «ديگي كه براي همه بجوشد». خسته‌تان نكنم برادران، به فرموده بزرگ ما: زن‌هاي زيبا را براي مردان بدون تخيل بگذاريد، به ثواب نزديك‌تر است.


برو بابا


قبل از تحرير: اين آخري را پيش از نوشتن محض احتياط براي عزيزان دلم، نوگلان بشكفته در باغ ايران زمين، با نژاد خالص آريايي-اسلامي گذاشتم تا يك‌وقت خداي نكرده هوس قر ريختن به سبك «واخ. پس يعني شما فقط زيبايي رو تو ظاهر مي‌بينيد؟» به سرشان نزند زبانم لال. خب. دلگير نشويد كه دل شكستن هنر نمي‌باشد. پس ببين عسلم. كشف ظرایف و درونیات و معنویاتي كه به جذابيت و ثكثي شدن و زيبايي جسمانی طرفت منجر نشود، به درد جرز ديوار مي‌خورد.