‏نمایش پست‌ها با برچسب نظر به چپ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نظر به چپ. نمایش همه پست‌ها

۲۶ آذر ۱۳۹۱

درباره تفاوت اعتراض اجتماعی با سکس دسته جمعی



من آدم فعالی در اجتماعات مجازی نیستم. تا یک ماه پیش فیسبوک هم نداشتم. اما این دلیل نمی‌شود که ندانم فضای فیسبوک محیط جدی و قابلی برای گفتگوهای اجتماعی نیست. تا آنجا که فهمیده‌ام اساسا فیسبوک اجتماع مجازی نیست. یکجور تلفن متنی است که به جای گوشی با کیبورد و وبکم کار می‌کند. عمه‌ها و پسرخاله‌ها - و حتی در مواردی نوه عمو‌ها - هم مثل لیست دفتر تلفن، همین بغل‌اند. بساط «دمت گرم» هم که به لطف فناوری لایک برپاست. از مریخ نیامده‌ام. می‌دانم که در محیط دمت گرم نباید ایمان و اعتقاد رو کرد. نباید کسی را جلوی چشم شوهرخاله‌اش یقه کرد و صرف روشن شدن مرز‌ها - از سر حسن نیت - به هیکلش گند زد. این کاری است که باید در محیط مناسب گفتگو انجام داد. 

می‌دانم فیسبوک جای این حرف‌ها نیست. ملت باید شکلک لبخند پخش و پلا کنند و خواص خیلی زور بزنند نهایتا متلک. عده‌ای هم می‌بایستی دغدغه‌شان خلق جملات تایید آمیزی باشد که در سایر کامنتهای پست مورد نظر استعمال نشده باشد. حتی مهم نیست مضمون استتوس یارو گلایه از دست بابا مامان «بی‌توجه» باشد، معشوقه جفاکار، حکومت جائر یا روزگار غدار.
با این آگاهی است که ترجیح می‌دهم از فیسبوک به طرز صحیح‌‌اش استفاده کنم. یعنی به جای آنکه موزیک‌ها و عکس‌هایی که می‌پسندم را با گوشی و زحمت برای رفقای دنیای واقعی بلوتوث کنم، در آنجا با یک کلیک به اشتراک می‌گذارم. 

عجالتا پس از فاجعهٔ سوختن تعدادی بچه مدرسه‌ای در روستای شین‌آباد، در شرایطی که یک هفته ده روز است هربار به صفحه‌ام سر می‌زنم فقط نک و ناله‌ و آخ و اوخ می‌شنوم، از خودم توقع سکوت ندارم.

البته که من هم معتقدم ضجه مویه مثل تمامی اشکال تجلی ضعف آدم در محیط خصوصی بی‌اشکال است. مشکلی ندارم. از قضا عده‌اي می‌گویند برای جلای روح آدمیزاد خنج بر گونه کشیدن نه فقط مفید، که مستحب است. اگر کسی حالش با سلیطه‌گری بهتر می‌شود من که باشم بخواهم منصرفش کنم. برود در مراسم روضه توی مسجد و کلیسا و کنیسه برای خودش حال کند. به من چه. زمانی با این ماجرا مشکل پیدا می‌کنم که پستان به تنور چسباندن جای اعتراض اجتماعی می‌نشیند. آن هم با چه ادبیاتی؟ شرم‌آور است. ببینید‌ چه ادبیات سخیف و مو به تن سیخ کنی برای اعتراض به یک فاجعه تمام عیار تولید شده است: «جگر گوشه»، «طفلک بی‌پناه»، «گل پرپر شده»، «لاله سوخته» و قس علی هذا.
آخر کسی که با دیدن گوشت ذوب شده‌ بر استخوان یک دختر بچه، به یاد گل پر پر شده بیافتد صلاحیت اعتراض اجتماعی دارد؟ شک دارم که او حتی لحظه‌ای برای هیچ نوع فاجعه بشری - خارج از حلقه رفقا و خانواده‌اش - توانایی غمگین شدن داشته باشد. 

بگوییم این جماعت که مثال زدم قشر بنجل فیسبوک‌اند. درست و حسابی‌هایشان لابد همان‌هایی هستند که دارند خودشان را اذیت می‌کنند - امیدوارم معلوم باشد که سعی کردم نگویم جر می‌دهند - که چرا وزیر آموزش و پرورش استعفا نمی‌دهد؟ همان‌هایی که زیر عکس بدن‌های سوخته، به دولت احمدی‌نژاد طعنه می‌زنند؟

قضیه را اینطور مي‌بينم: تعدادی بچه به خاطر جمع شدن تمام امکانات موجود در شهرهای بزرگ، که طبیعتا به محرومیت نقاط پرت کشور می‌انجامد، در یک روستا زنده زنده کباب شده‌اند. آنوقت این جماعت مشکلشان این است که چرا وزیر آموزش و پرورش استعفا نمی‌دهد؟

 «آهان. پس تقصیر دولت احمدی‌نژاد است.»
اگر موسوی یا کروبی رئیس‌جمهور بودند این اتفاق نمی‌افتاد؟ لازم است بدانید در دولت خاتمی هم مدرسه‌ای در یکی از روستاهای پرت آتش گرفت و تعدادی بسیار بیشتر از بچه‌های شین‌آبادی به همراه معلم‌شان کشته شدند. (الان عصبانی‌ام، عجله دارم و حوصله گوگل‌كاري را هم ندارم. اگر شک دارید در کامنتها خبر بدهید، می‌گردم پیداش می‌کنم.) خب؟ اگر دولت عاقل سرکار بود این اتفاق نمی‌افتاد؟ هیچ ربطی به دولت ندارد. خانم نسرین ستوده یا حضرت منصور اسانلو هم اگر رئیس جمهور بودند، تا وقتی که من و شما جای گرم نشسته‌ایم و از نهاد اساسا ظالمانه و فاسد دولت (هر دولتی) انتظار «خدمت» به مناطق محروم را داریم، این اتفاق غیر طبیعی نبود. به هر شکلی روزی رخ می‌داد.
هر دولتی که سر کار باشد، درآمد مملکت در شهر‌ها خرج می‌شود چون ۸۰ درصد آرء بالقوه‌اش (طبق آمارگیری سال ۹۰. الان قطعا بیشتر شده) را باید از شهر‌ها بگیرد. رئیس دولت هم اگر مثل احمدی‌نژاد (با قصد جمع کردن لشکر و ناامیدی از شهر‌ها؟ به زودی می‌فهمیم) این را نخواهد، بودجه‌اش را تعدادی اراذل و لاشخور در مجلس تصویب می‌کنند که به نسبت جمعیت منطقه‌شان وارد مجلس شده‌اند و هر چهار سال یکبار هم باید از آن‌ها رای بگیرند. طبیعی است که زور شهر‌ها بیشتر باشد. اگر روزی جمهوری اسلامی بالاخره کار را یکسره و خیال مردم را از قرتی‌بازی انتخابات راحت کند هم باز این اتفاق می‌افتد چون برای دیکتاتوری مطلق هم نمی‌شود با ۸۰ درصد مملکت - با وجود امکانات و منابع محدود - از این شوخی‌ها کرد: تقسیم عادلانه؟ باشه.
جمهوری اسلامی هم نباشد ما شهرنشینان تنها جایی که در روستا‌ها آسفالت می‌کنیم، دهن روستانشینان است.

از مسیر اصلی خارج نشویم.
وزیر آموزش و پرورش حق داشت در مقابل خواست استعفا بخندد. این جماعت که استعفای وزیر آموزش و پرورش را بهانه کرده‌اند یا واقعا نفهمند یا هدف‌شان که ریدن به دولت احمدی‌نژاد باشد وسیله را توجیه می‌کند. وسیله هم تعدادی بچه کباب شده‌اند. البته که من هم معتقدم هدف وسیله را توجیه می‌کند، اما فقط برای پفیوز‌ها - در مجموع خاک بر سرشان.
(برای آنکه شائبه دفاع از وزیر آموزش و پرورش پیش نیاید، در آخر بند لازم به عرض است که اگر به من بود علی‌الحساب‌‌ همان بخاری ارج ناقص گداخته را با تمام ضمائمش حقنه می‌کردم به‌‌ همان وزیر، به صرف وزیر بودنش در دولت کودتا. این از این.) 


مي‌خواهم مثل آدم حسابی‌ها تمام جوانب را بررسی کنم. فرض بگیریم آن‌ها نه نفهمند و نه هدفشان وسیله را توجیه می‌کند. پس چه؟ غمگین‌اند و از سر استیصال مزخرف می‌گویند؟ تا جایی که من در این ۳۰ سال زندگی فهمیده‌ام غم آدم را میخکوب می‌کند. زبان آدم را بند می‌آورد. تا چند روز از چیز داغی که توی سینه‌ات است و مزه گهی که ته حلق‌ات جمع شده نمی‌توانی زبان بچرخانی. مادری که بچه‌اش را در سانحه رانندگی از دست داده می‌آید توی فیسبوک استتوس می‌گذارد، خواستار استعفای وزیر راه می‌شود؟ 
 
بگیریم اصلا من برای فهم ابعاد غم هنوز خیلی جوانم. خیلی خب. یک ماجرای دیگر: بچه‌های روستای شین‌اباد که اکنون با بدن‌های سوخته گوشه بیمارستان یا قبرستان افتاده‌اند، در متعالی‌ترین شکل، ممکن بود در آینده یک نیروی مولد برای اجتماع باشند. (اگر دلال دلار و خفاش شب و نیک‌آهنگ کوثر بار نمی‌آمدند.)
فارغ از جنسیت، آن‌ها بالقوه می‌توانستند یکی از ۱۸ کارگر کارخانه فولاد غدیر یزد باشند که ۲۰ آذر پارسال یک ربع ساعت قبل از خاتمه شیفت کاری‌شان با انفجار کوره ذوب فلزات کشته شدند. از آنجا که کلا آدم خوشبینی‌ام فکر نمی‌کنم هیچ‌یک از مخاطبان این نوشته چنان رذل باشند که فکر کنند ارزش جان این بچه‌های مجروح، از ۱۸ کارگری که پارسال در یزد کشته شدند بيشتر است. تا آنجا که اطلاع دارم پارسال همین ایام فیسبوک اختراع شده بود. پس چرا این شیون دسته جمعی برای آن جان‌های شریف به پا نشد؟ 


قطعا شعور خودشان قد نمی‌دهد اما پشت این ظاهر غمناک، آن ادبیات رقت‌انگیز، آن طعنه‌های مو به تن سیخ کن (خطاب به تخمی‌ترین دولت روی زمین پس از اسرائیل) یک دو جین بشکن و بالاانداز خوابیده. قدما پرت نمی‌گفتند که عزای دسته جمعی عروسی است. حتی نه مراسم مهمانی عروسی که ملت با لباس‌های شیک در آن شام می‌خورند، بلکه جماعت لخت و عور وسط حجله‌اند. ببینید چطور هم را تهییج می‌کنند. همدیگر را به ناله‌های بلند‌تر تشویق می‌کنند - مثل سکس.
این لامصب‌ها از یک فاجعه انسانی چیزی شبیه به پروسه ارگاسم مردانه ساخته‌اند. به تدریج تحریک می‌شوند و هم را تهییج می‌کنند و اوج می‌گیرند و ناگهان سقوط. تهش لابد احساس پيروزي هم مي‌كنند. اسمش را هم می‌گذارند اعتراض اجتماعی؛ ارواح خیک‌شان. این است که من را عصبانی می‌کند و وادارم می‌کند به نوشتن این چیز‌ها تا صراحتا از بودن در جمعشان ابراز برائت کنم.

در عوض گاهی دلم برای آن چهارشنبهٔ ۲۷ خرداد ۸۸ تنگ می‌شود که از میدان هفت تیر به پل کریم‌خان نزدیک می‌شدم. پل کریم‌خان را می‌دیدم که هر دو لاین‌اش از مردمی که شانه به شانه هم راه می‌رفتند پر شده است. خیلی زیاد بودیم. می‌گفتند این جمعیت که از میدان هفت تیر راه افتاده، یک سرش به میدان ولیعصر می‌رسد. وسط مردمی بودم که هم عصبانی بودند، هم معترض و هم غمگین. اما جز صدای نفس‌های هم و برخورد کفش‌ها به آسفالت چیزی نمی‌شنیدیم. احتیاجی نداشتیم کسی ما را تهییج کند. حتی بی اراده‌ای از بالا همدیگر را کنترل می‌کردیم. نخاله‌ها را پس می‌زدیم. اعتراض اجتماعی‌مان ایجاب می‌کرد که سکوت کنیم. وقتش که رسید داد هم زدیم. اما جز همین جنس جماعت، کسی از این آخ و اوخ‌های شنیع راه نیانداخت. 

پ. ن: این نوشته می‌تواند برای واکنش‌های مشابه در قبال سایر فجایع، در گذشته و امروز، از زلزله بم بگیر تا آذربایجان، با کمی تغییرات خوانده شود.

۱۸ آذر ۱۳۹۰

جفنگ غلط نیست

می‌خواستم شدت عجیب بودن واگذاری بازرسی کار به بخش خصوصی + را با مثالی برای یکی از رفقا روشن کنم.


گفتم بازرسی کار وظیفه‌ی حاکمیتی است. خصوصی کردن بازرسی کار همانقدر عجیب است که بشنویم وزارت کشور برگزاری انتخابات را به یک شرکت خصوصی واگذار کرده، که دیدم مثال جفنگی شد. اولا اگر سپاه را همانطور که در پیمانکاری استخراج و اکتشاف نفت بخش خصوصی محسوب می‌شود، بخش خصوصی بدانیم حکومت همین الان هم انتخابات را به بخش خصوصی واگذار کرده. دوما در شرایط فعلی واگذاری انتخابات به بخش خصوصی نه تنها بد نیست که خیلی هم خوب است.. به هر حال کاسبکارها شریف‌تر و قابل اعتمادتر از دولت تقلبی‌اند.

گفتم خب حالا وظیفه‌ی حاکمیتی هیچی، نهادی باید بازرسی کار را انجام بدهد که ذی نفع نباشد. باز دیدم دارم جفنگ می‌گویم چون دولت خودش بزرگترین کارفرمای کشور است و تنها در بازرسی معدود کارخانه‌های ظاهرا خصوصی ظاهرا ذی نفع نیست.

که کلا بی‌خیال شدم.

حالا دارم فکر می‌کنم جفنگ بودن استدلال‌های من دلیل غلط بودن اصل شکایت نیست، نتیجه‌ی جفنگ بودن اوضاع کشور است. موضوع این است که نظارت بر فراهم بودن ایمنی کار وظیفه‌ی نهادی است که نه ذی‌نفع باشد و نه دنباله‌رو قواعد بازار. ما حق داریم از سپردن حفاظت از جان آدمها به کاسب‌ها و دلال‌ها شاکی باشیم، چه پشت اسم دولت پنهان شده باشد و چه بخش خصوصی. وقتی این دو با هم تفاوتی ندارند، واگذاری وظایف یکی به دیگری صرفاً تغییری بروکراتیک است و اعتراض ما البته همچنان برجاست.

۱ آبان ۱۳۹۰

صحبتی با فعالان کارگری



در این چند وقتی که پیش نویس اصلاح قانون کار منتشر شده +، جز صدای ضجه مویه از فعالان کارگری نشنیده‌ام. ماتم گرفته‌ایم که با تغییر قانون کار امنیت شغلی کارگران از بین می‌رود. نفس این عزاداری شریف است اما نمی‌توانیم منکر شویم در حال حاضر و با همین قانون، با وجود  قراردادهای سفیدامضا و شرکت های دلال نیروی کار (پیمانکاری) هیچ تضمینی برای امنیت شغلی کارگران وجود ندارد.
درباره دستمزد هم به همین صورت. داد و هوار راه انداخته‌ایم که دولت با افزایش حق رای خودش در شورایی که ماهیت سه جانبه دارد می‌خواهد دستمزد ناعادلانه تصویب کند. مگر دستمزد تا امزوز و زیر سایه‌ی همین قانون، عادلانه تصویب می‌شده؟ مگر شورای نه نفره‌ای که شش رای آن در اختیار کارفرمای بزرگ (دولت) و کارفرمایان خرده پا بوده ـ و حتی در صحت کارگری بودن سه رای باقی مانده هم همیشه تردید بوده ـ می توانسته دستمزدی عادلانه تصویب کند؟
درباره بیمه، ایمنی، ساعت کار و درباره تمام مواد حمایتی قانون کار که دولت قصد نابودی‌شان را دارد هم این حرف صادق است: قانون انسان‌مدار و افتخار آمیزی که از آن دفاع می‌کردیم در عمل مانع محکمی در مقابل وحشی گری های دولت و کارفرمایان خرده پا نبود. آنجا که منافع شان ایجاب می‌کرد زیر سایه‌ی همین قانون مترقی عملاً برده‌داری می کردند و ما دلمان خوش بود با دفاع از قانون کار داریم از انسان دفاع می‌کنیم. 
وقتش شده از خودمان سئوال کنیم در این سالها از چه دفاع می‌کردیم؟

 حالا از چه نگرانیم؟ که دولت می‌خواهد سنگر کاغذی و بی‌خاصیتی که پشتش پنهان شده بودیم را نابود کند؟ خب به درک. مگر حقوقی که قرار است از قانون کار حذف شوند حقانیت شان را از ثبت شدن در کتاب قانون می‌گرفتند؟

بعد از سیلی جانانه‌ای که خوردیم، وقت از خواب پریدن است. یادمان بیاید در قانون کاری که سال 69 تصویب شد تمام حقوق کارگران محترم شمرده می‌شد جز تشکیل سندیکا و حق اعتصاب. و دقیقاً به دلیل فقدان همین دو حق بود که تمامی حقوق کارگران طی این سالها ذره ذره از قانون کنده شدند و از بین رفتند و صدای‌مان به جایی نرسید. تجربه‌ی این سالها ـ اگرچه تلخ و خونین ـ برای‌مان روشن کرد که بدون تشکیلات مستقل کارگری صاحب ابزار اعتصاب، قانون کار یک مشت بند و تبصره‌ی بی‌خاصیت است که مطلقاً ضمانت اجرایی ندارد. حالا (خوشبختانه؟) در موقعیتی هستیم که سندیکا همانقدر غیر قانونی است که سایر حقوق. امیدوارم این بار بدانیم ابتدا برای دستیابی به کدام حق باید مبارزه کنیم.


۳۱ فروردین ۱۳۹۰

درباره‌ی ماجرای پرسپولیس استیل آذین ـ درباره‌ی آنارشیسم


پریشب برنامه‌ی فوتبالی نود درباره‌ی یک قضاوت پیچیده‌ی اخلاقی بود.
ماجرا از آنجا شروع شد که در دقایق پایانی مسابقه‌ی پرسپولیس و استیل آذین، دروازه بان استیل آذین به نشانه‌ی مصدومیت توپ را در نزدیکی نقطه‌ی کرنر به بیرون می‌زند. بازیکنان پرسپولیس هم اوت را پرتاب می‌کنند و از قضا توپ گل می‌شود.
(برای دوستان فرهیخته‌ای که با فوتبال میانه‌ای ندارند این توضیح را عرض کنم که در فوتبال عرف است که اگر بازیکنی ـ مخصوصاً دروازه بان ـ مالک توپ باشد و خارج از جریان بازی مصدوم شود توپ را به بیرون می‌زند تا با قطع بازی پزشکان بتوانند برای رسیدگی به او وارد زمین شوند. طبق قوانین فوتبال برای ادامه‌ی بازی توپ در اختیار تیم حریف است اما بازیکن حریف اخلاقاً وظیفه دارد توپ را در اختیار تیمی که بازیکنش مصدوم شده قرار دهد. به این می‌گویند
fair play ، ما بگوییم بازی عادلانه، منصفانه، جوانمردانه.. همچین چیزهایی.)
اتفاقی که در مسابقه‌ی پرسپولیس و استیل آذین افتاد این بود که همه (غیر از ذی نفعان) قبول داشتند دروازه بان مصدوم نشده و برای تلف کردن دقایق پایانی تمارض کرده است، تصویر هم گواه بود. اما بعضی شک داشتند که آیا تمارض دروازه بان به بازیکنان پرسپولیس این مجوز را می‌دهد که بازی جوانمردانه را رعایت نکنند؟ بحث این بود که اگر رعایت اخلاق به قضاوت شخصی افراد منوط شود و نه یک قانون محکم و لازم الاجرا، آیا بازیکنی که از ابتدای مسابقه مثل اسب دویده و از آدرنالین لبریز است، مخصوصاً وقتی خطر باخت را پیش چشم داشته باشد، هیچوقت به این قضاوت می‌رسد که حریفش واقعاً مصدوم شده و به رسیدگی فوری پزشکی نیاز دارد؟ اساساً می‌شود از چنین آدمی انتظار ترحم داشت؟
نظر سنجی برنامه نود هم در همین رابطه بود. از مردم سئوال شده بود که آیا ادامه‌ی بازی توسط بازیکنان پرسپولیس درست بوده یا نه. بیشتر از سه میلیون نفر در این نظرسنجی شرکت کردند و از این میان حدوداً هفتاد درصد موافق عمل پرسپولیس بودند. رای من به عنوان یکی از این هفتاد درصد هیچ ربطی به پرسپولیسی بودنم نداشت، که از بعد از دور اول مربی‌گری قطبی اصولا پرسپولیسی محسوب نمی‌شوم که هیچ، مثل این عشاق شکست خورده یک نموره تنفر هم احساس می‌کنم.
رای من در دفاع از اخلاق است. حرفم این است که نباید برای دفاع از اخلاق قانون ساخت. در این صورت رعایت اخلاق نیاز به انسان ندارد، یک ماشین اخلاق‌گرا می‌تواند به محض اعلام مصدومیت بازیکن حریف وظیفه‌اش را انجام دهد، ضمانت اجرایی‌اش هم سوت داور. این نوع اخلاق‌مداری فرمالیته فرقی با قانون ندارد. اخلاق وقتی به قانون تبدیل شود خود غیر اخلاقی می‌شود: مثل تمام قوانین که داعیه‌ی رعایت انسان را دارند اما وجودشان به معنی انکار قدرت تشخیص و قضاوت فردی آدم‌هاست.
اخلاق تنها جایی معنا پیدا می‌کند که انسان مختار باشد. به تصمیم آدم ِناچار که نمی شود گفت رعایت اخلاق. این اختیار البته که گاهی باعث اتخاذ مواضع متناقض می‌شود. هر انسانی بسته به موقعیتی که در آن قرار می گیرد تصمیم می‌گیرد و گاهی این تصمیمات یکسان نمی‌شوند چون در موقعیت های یکسانی قرار ندارند. اشتباه این است که برای رفع این تناقض‌ها به دامن "حکم اخلاقی" و قانون آویزان شویم. اخلاق اگر مشمول حکمی کلی شود اختیار قضاوت شخصی را از آدم می‌گیرد.
 (مثل اینکه من با ادعای چپ‌گرایی زیر چتر حکم کلی "مخالفت با هر نوع دخالت نظامی در امور کشورها" برای خودم لم بدهم و خیالم راحت باشد که تکلیفم ـ موضع اخلاقی‌ام ـ تا ابد روشن است. در این صورت اگر ارتش صرب‌ها شروع به نسل کشی وحشایه‌ی یک اقلیت مسلمان در محدوده‌ی کشورش کرد تکلیفم چیست؟ باز هم مخالف دخالت آمریکا و لشگرکشی برای دفاع از آن اقلیت بی دفاع هستم؟  جواب من: خیر. موافقم. حالا اگر همین ارتش «نیکوکار» آمریکا با ادعای گسترش دموکراسی و سرکوب تروریسم صدها هزار بی‌گناه را در افغانستان و عراق کشت چطور؟ جواب من: قطعاً مخالفم. مواضعم متناقض است که باشد. من که ماشین چپ‌گرا نیستم. بر اساس موقعیت موضع‌گیری می‌کنم.)
مخالفان می‌گویند اگر بازیکنی خارج از جریان بازی افتاد و در آستانه‌ی مرگ بود چطور؟ امیدوار باشد بازیکن حریف تشخیص بدهد که او تمارض نمی‌کند؟ جواب من مثبت است. اگر بازیکنان با آگاهی از اینکه هیچ دستی از بالا نمی‌تواند رقیب را وادار به رعایت اخلاق کند جز قضاوت شخص او، وارد زمین شوند پس عواقبش را پذیرفته اند. جنایتی در مرگ بازیکن در حین این بازی احمقانه به خاطر قضاوت اشتباه یا رذالت حریفش نمی‌بینم. اما قطعاً من هم بر اساس قضاوت شخصی ام از هم نوع بودن با بازیکن بی رحم حریف احساس شرم می‌کنم چرا که به صرف انسان بودنش از او انتظار دارم که اگر به وضوح ندید، و شخصاً به یقین نرسید که رقیبش تمارض می‌کند برای رعایت انسان از "حق" خودش بگذرد. من به این می‌گویم اخلاق.

۲۳ بهمن ۱۳۸۹

گیجی

من بسیار علاقمندم که پیروزی انقلاب مصر را به مردم این کشور تبریک بگویم. اما گیج شده‌ام که انقلاب مصر دقیقاً در چه زمینه‌ای پیروز شده که یکاره بیایم اینجا و آن پیروزی را تبریک بگویم. بگذارید مکانیزم گیج شدنم را تشریح کنم: آنطور که از ساعتها لم دادن مقابل تلویزیون و پلاس بودن در اینترنت مطلع شده‌ام از زمان جمال عبدالناصر قدرت اصلی در مصر در اختیار ارتش بوده و انور سادات را هم ارتش بعد از ناصر به مردم تحمیل کرد. بعد از ترور سادات، حسنی مبارک هم که از بدنه‌ی ارتش بود با حمایت ارتش به قدرت رسید. در سی سال حکومت مبارک هم که ارتش شریک استبداد او بود ــ دقیق‌تر: پایه‌ی استبداد او بود.. خب، حالا مردم حسنی مبارک را ساقط کرده‌اند. اما باز هم شورایی از ارتش حکومت را در دست گرفته و کار انقلاب به ارتش واگذار شده و مردم هم جدی جدی خوشحالند.. طبیعتا از ارتش نمی‌توان انتظار داشت بر علیه خودش اقدام و نظام خودش را دگرگون کند.. گیج شده‌ام که مردم برای چی خوشحالند؟


نباید بدبین بود. انقلاب که تنها برای رهایی از استبداد داخلی نیست. شاید مردم از وفاداری سگ‌منشانه‌ی دولت‌شان در مقابل قدرت‌های خارجی (اسرائیل و آمریکا) به پا خاسته بودند و حالا از رسیدن به این هدف خوشحالند. در این صورت هم باز اوضاع مصر من را گیج می‌کند چون ارتش مصر نه فقط بلحاظ مالی وابسته، که اساساً ساخته‌ی دولت آمریکاست و در وقایع اخیر نشان داد که فرمانده‌ واقعی‌اش کیست. پس تغییراتی که به دست چنین ارتشی صورت بگیرد، هر نتیجه‌ای که داشته باشد قطعاً به رهایی از سلطه‌ی آمریکا منجر نخواهد شد. پس مردم نه از شر مستبد داخلی خلاص شده‌اند و نه از شر سلطه‌گر خارجی.. جریان چیست؟ اینها برای پیروزی کدام انقلاب خوشحالند؟

با این اوصاف امیدوار نیستم که انقلاب مردم مصر به ثمر بنشیند. اما آرزومندم.


پی‌نوشت: از حسرت کشان و چس ناله کنان حرفه ای/گودری که بگذریم نمی‌دانم چه اصراری است که شورش مصر را به تاریخ ایران بچسبانیم. ولی گویا اصراری "هست". یکی آن را به انقلاب 57 و دیگری به جنبش سبز نسبت می‌دهد و مقایسه می‌کند. از نظر من هرچند وقایع مصر (از این جهت که مردم می‌دانند چه نمی‌خواهند اما نمی‌دانند که چه می‌خواهند) به انقلاب 57 نزدیک‌تر است، اما دور از انصاف و ناشی از نادانی است که وقایع مصر را با بلوغ سیاسی حیرت آوری که مردم در جنبش سبز نشان دادند/می‌دهند مقایسه کنیم.
با توجه به اینکه عده‌ای به مقایسه‌ی وقایع تاریخی در این دو کشور اصرار دارند، طی گپ زدن با رفیقی به این نتیجه رسیدیم که شبیه‌ترین واقعه‌ی تاریخی ایران و وقایع اخیر مصر، ماجرای آغاز قیام مشروطه به قصد سرنگونی عسگر گاریچی است.

۲ دی ۱۳۸۹

شرح زنده به گور کردن آن چهار نفر

یک ماه پیش که رسانه‌ها ماجرای نجات معدن‌چی‌های شیلی را ثانیه به ثانیه توی حلق‌مان فرو می‌کردند، حرفم این بود که آنها با این نمایش شلوغ حواس‌مان را از علت رخ دادن این واقعه به سمت قربانیان آن پرت می‌کنند، انگار که حادثه‌ای طبیعی مثل زلزله رخ داده و ملت زیر زمین گیر کرده‌اند و نه حادثه‌ای قابل پیشگیری که با ایمن کردن معادن می‌توانست از اساس اتفاق نیافتد. خیال می‌کردم خیلی بد است اگر حوادث قابل اجتناب را در زمره‌ی حوادث طبیعی جا بزنند.. که بدترش را هم دیدیم.


امشب را که ساعت از سه گذشته اگر پنجشنبه دوم دی‌ماه حساب کنیم هشت روز از ریزش معدنی در کرمان و مفقود شدن سه کارگر می‌گذرد، ده‌ها خبر از طریق خبرگزاری‌های رسمی منتشر شده اما کل اطلاعات ثابتی که می‌شود از مجموع این اخبار کسب کرد همین یک جمله است: «ریزش معدن زغال سنگ در کرمان و کشته شدن یک کارگر و مفقود شدن سه کارگر دیگر.»

موضوع عجیبی که از طریق بازخوانی و به هم چسباندن اخبار رسمی دریافته‌ام این است که منابع خبری حتی درباره مکان این حادثه با هم توافق ندارند. یک خبرگزاری از وقوع حادثه در معدن راور کرمان گزارش می‌دهد، یکی در معدن هجدک کرمان، یکی در معدن اشکیلی کرمان.. یکی از آنها هم که مکانی جدید به نام «هجتک» به نقشه‌ی کرمان و به تبع ایران اضافه کرده. این اسم‌ها چنان گیج‌کننده است که مخاطب این اخبار نمی‌تواند مطمئن باشد همه‌ی این خبرها راجع به یک حادثه است.
ماجرا این است که رسانه‌های ایران آنقدر همت نکرده‌اند که لااقل نام محل حادثه را از روی نقشه پیدا کنند و بفهمند اشکیلی نام معدنی در بخش هجدک از توابع شهرستان راور است که در استان کرمان واقع شده.
نمی‌خواهم اینجا درس خبر نویسی بدهم اما ذکر دقیق این جزئیات بسیار مهم است. به این دلیل که سال گذشته، همین روزها در همین معدن اشکیلی حادثه‌ای مشابه رخ داده بود و چهار کارگر دیگر کشته شده بودند. اما در خبری که سال گذشته خبرگزاری مهر منتشر کرد به حادثه ای در معدن زغال سنگ هجدک اشاره شده بود. حالا با وقوع حادثه‌ی جدید اگر ما بدانیم که در بخش هجدک پنج معدن فعال وجود دارد و از میان آنها تنها معدن اشکیلی در طی یک سال دو حادثه‌ی منجر به مرگ کارگران داشته، اهمیت ذکر دقیق نام معدن روشن می‌شود.

موضوع عجیب دیگری که با خواندن خبرها متوجه شدم در مورد زمان وقوع این حادثه است. رسانه‌ها در مورد زمان ریزش معدن و گرفتار شدن چهار کارگر هم توافق ندارند. یکی به ما می‌گوید ساعت 10 صبح اتفاق افتاده، یکی می‌گوید ظهر و یکی دیگر هم شب.. این وسط کاش یکی پیدا می‌شد به ایلنا و بی بی سی می‌فهماند آن سه‌شنبه‌ای که معدن ریزش کرده 25 آذر نبوده، تقویم روی میز حاضر است قسم جلاله بخورد که سه‌شنبه می‌شود 23 آذر. از این اشتباهات رایج که بگذریم ذکر دقیق زمان حادثه برای فهمیدن وسعت اشتباهات گروه امداد و در نتیجه مرگ کارگران بسیار مهم است. در این قبیل حوادث (یعنی ریزش معدن و نه انفجار یا گازگرفتگی) ساعات اولیه برای نجات کارگران حیاتی است چون با گذشت زمان بر میزان آوار افزوده و در نتیجه دسترسی به کارگران سخت‌تر می‌شود. به این ترتیب ما حق داریم بدانیم حادثه دقیقا چه ساعتی اتفاق افتاده و گروه امداد از چه زمانی وارد عمل شده است.
با توجه به اهمیت زمان برای نجات کارگران در این قبیل حوادث که ذکر کردم، بد نیست در جریان باشید که گروه امداد به صورت زمینی یعنی با اتومبیل به محل حادثه اعزام شده بودند چون در بین راه تصادف می‌کنند و الان خودشان در بیمارستان هستند. پس با این آگاهی که در کرمان یا هنوز هلیکوپتر اختراع نشده یا استفاده از آن قرتی بازی محسوب می شود و امدادگرانی که زمینی اعزام شده بودند هم در راه تصادف کرده‌اند، می‌شود نتیجه گرفت اساساً عملیات جدی و واقعی برای نجات کارگران صورت نگرفته است.

اما عجیب‌ترین موضوعی که در اخبار این حادثه دیدم، احتمال زنده به گور کردن این کارگران است یعنی مرده تصور کردن آنان و تغییر عملیات نجات به عملیات کشف جنازه. لابد می‌دانید که در "عملیات نجات" آوار برداری باید ایمن و اصولی و حساب شده باشد تا عمل آوار برداری خود منجر به مرگ کارگران نشود. اما در "عملیات کشف جنازه" به صورت خرکی با ماشین‌آلات سنگین آوار را می‌شکافند تا به محل حادثه برسند و اگر این آدمها تا آن زمان زنده مانده باشند به این ترتیب دیگر عملاً می‌میرند. تنها در صورتی می‌شود عملیات نجات را به عملیات کشف جنازه تغییر داد که انفجاری رخ داده باشد یا لااقل دلیل روشنی بر مرده بودن این آدمها وجود داشته باشد. دلیل مرده انگاشته شدن این سه نفر را از قول دادستان عمومی و انقلاب راور در گفتگو با ایرنا بخوانید: «با توجه به اینکه به گفته برخی افراد در روزهای گذشته صداهایی از داخل معدن شنیده می شده و اکنون این صداها قطع شده، احتمال جان باختن کارگران گرفتار افزایش یافته است.» نمی‌توانم درک طنزم را انکار کنم و بگویم این استدلال مضحک نیست، اما در عین مضحک بودن وحشتناک است.
در همین روز از قول معاون معدن استان کرمان می‌خوانیم: «عملیات نجات معدنچیان معدن هجدک کرمان که بر اثر ریزش این معدن زیر آوار مدفون شده بودند پایان‌یافته است. این معدنچیان قطعاً کشته شده‌اند. تلاش برای یافتن اجساد آن‌ها ادامه دارد.»
توجه داشته باشید که دادستان راور و معاون معدن کرمان روز شنبه 27 آذر یعنی پنج روز بعد از حادثه این مصاحبه‌ها را انجام داده‌اند. اگر یادمان باشد که ده روز بعد از زلزله بم یک پیرزن را از زیر آوار زنده بیرون آوردند، پنج روز برای مردانی که همگی کمتر از 28 سال سن داشته‌اند چندان ناامید کننده نیست.

اما موضوعی که به اهمیت موضوعات بالا نیست ولی من را عصبانی کرده اظهارات مدیر کل کار و امور اجتماعی استان کرمان در گفتگو با خبرگزاری مهر است. او گفته: «بازرسی های مداوم از معادن استان کرمان انجام می شود... دلیل اصلی بروز سوانح عدم رعایت نکات ایمنی است. کارگران باید در راستای رعایت نقاط ایمنی دقت بیشتری انجام دهند.» با این تذکر که منظور آقای مدیر کل از "نقاط" نکات بوده (در غیر این صورت یکی ازش بپرسد نقطه‌ی ایمنی دقیقاً کجای ایمنی است؟) به این دقت کنید که ایشان هم با من موافق است که نکات ایمنی در معادن رعایت نمی‌شود، اما نه توسط کارفرمایان بخش دولتی و خصوصی برای کسب سود بیشتر، بلکه نکات ایمنی توسط کارگران رعایت نمی‌شود و آنها به دست خود نابود می‌شوند. این بیشترین میزان وقاحتی است که تابحال در جانوری مشاهده کرده‌ام..
به اولین جمله‌ی مدیر کل کار کرمان بازگردیم: «بازرسی‌های مداوم از معادن استان کرمان انجام می‌شود.» زر مفت می‌زند، چرند مطلق می‌گوید. اولاً اداره کل کار کرمان با وجودی که بیشترین معادن خطرناک کشور در این استان قرار دارد، بازرس متخصص و ویژه‌ی معدن ندارد. همان بازرسی که کارگاه تولیدی پوشاک را بازرسی می‌کند به معادن هم سرکشی می‌کند. دوماً با توجه به تعداد بازرس‌ها و مراکز صنعتی، از خودشان شنیده‌ام که سالی یکبار بیشتر نمی‌توانند از یک معدن بازرسی کنند. سوماً در صورت ایمن نبودن معدن نمی‌توانند جلوی کار کارگران را بگیرند. مثال مثل روز روشن‌اش همین معدن اشکیلی که دو سال قبل به دلیل ناامن بودن توسط بازرسان کار تعطیل شده بود، سال قبل به بخش خصوصی واگذار شد و مجدداً شروع به کار کردو ازآن زمان تا به حال، در عرض یک سال گذشته باعث دو حادثه‌ی منجر به مرگ کارگران شده است.




انگار جدی جدی صبح شده و از قضا امروز از نادر روزهایی است که من واقعاً کار دارم و کلی حرف که می‌خواستم بگویم و وقت و حوصله‌اش نیست. گفتن این حرف‌ها هم نمی‌دانم دقیقاً چه اهمیتی دارد. چیزی نیست که ندانید. بدترش را عاشورای پارسال در خیابان‌های تهران دیده‌اید. بهتر است همینجا تمامش کنم و به عنوان حسن ختام شما را به آدم‌هایی که راجع بهشان حرف زده‌ام معرفی کنم:

حسين گريكي‌پور 28 ساله، طيب وليان 25 ساله، مسلم نجفي 25 ساله و حسين يزدي‌زاده 25 ساله.



۲۹ آذر ۱۳۸۹

از پشت مانیتور

خبر خوش اینکه رضا شهابی به اعتصاب غذایش پایان داد. خبر بد اینکه سه کارگر معدن اشکیلی کرمان علی رغم امیدهای کم‌رنگی که به زنده بودن شان وجود دارد همینطور الله بختکی مرده محسوب شدند و عملیات نجات و امداد به عملیات یافتن جنازه‌ها تغییر پیدا کرد. فریبرز رئیس دانا را هم که خودتان خبر دارید دستگیر کردند.


خب. به پایان امروز رسیده‌ایم. پیش از خواب بیایید از پشت مانیتور شهدا، مجروحین و اسیران‌مان در کارزار امروز را بشماریم.

۱ آذر ۱۳۸۹

چریک نشوید 2

خدمت رفیق ناشناس


قصد داشتم مفصل و دقیق درباره کامنت و ایرادات مورد نظر شما (که فکر من را هم مشغول کرده) توضیح بدهم که متاسفانه الان تمرکز لازم برای این کار را ندارم. پس به رفع بعضی ابهامات قناعت می کنم.


اول اینکه نقد مبارزه‌ی مسلحانه را صرفا به نقد و رد شخصیت چند چریک تقلیل نداده‌ام. نقد من نه به چریک‌ها که به مبارزه‌ی مسلحانه است. مشکل را در خود ِ بازی می‌بینم، نه بازیکنان. این بازی اسلحه دست‌گرفتن از سر ناامیدی و یأس یا به قصد تغییر است که از باسوادترین و مومن‌ترین آدم‌های دوران‌شان گاهی توی کتاب های تاریخ "مشنگ" یا "جانی" می سازد.

به عنوان نمونه از مشنگ بازی چریک های فدایی می توانم جواب شان را به کتاب انقلاب (شورش) شعاعیان یادآوری کنم. اینکه برای نقد کتابی که در ضدیت با مارکسیسم-لنینیسم نوشته شده از شخص لنین نقل قول می‌آورند و برای رد کردن چنین کتابی آن را مغایر با اندیشه‌های لنین می‌دانند، خب احمقانه است دیگر.

یا در مورد مجاهدین، ماجرای شکنجه ی آن جوان در اردوگاه الفتح بغداد توسط محسن فاضل که منجر به کشته شدنش شد مسلماً جنایت بود.

اما با وجود مثال های زیادی که به جنایت و حماقت چریک ها گواهی می دهد من چریک ها را مقصر این جنایت ها و حماقت ها نمی دانم. بازی ای که آنها واردش شده بودند این جنایات و حماقت ها را اقتضا می کرد. به مثال های بالا برگردیم:

من چطور می توانم حمید اشرف و علی اکبر جعفری را به خاطر حماقتشان در فکت آوردن از لنین برای کتابی در ضدیت با اندیشه های لنین شماتت کنم؟ رفتار آنها حتی امروز هم برای من قابل درک است. یعنی وقتی می‌خوانم که مصطفی شعاعیان دنبال حمید اشرف و علی اکبر جعفری راه افتاده و گیر داده که باید به کتاب من جواب بدهید به اشرف و جعفری حق می دهم که با آنهمه گرفتاری شعاعیان را قال بگذارند. دارم می‌گویم حمید اشرف که هر لحظه در خطر کشته شدن بوده، هر لحظه اضطراب لو رفتن خانه‌های تیمی یا باز شدن زبان چریک‌های دستگیر شده زیر شکنجه‌ی ساواک را تحمل می‌کرده، در عین حال درگیر طرح و عملیات گروه‌های مختلف تحت فرماندهی‌اش بوده و الخ، حق داشته شعاعیان را که دنبالش راه افتاده بوده که الی و لابد باید برای کتاب تئوریک من (انقلاب) پاسخی بنویسی را به هر نحو ممکن از سر خودش باز کند، حتی با وعده های خنده دار.

در مورد جنایت فاضل هم به همین ترتیب. درک می‌کنم چرا محسن فاضل آن جوان بی‌گناه را در اردوگاه الفتح بغداد زیر شکنجه به قتل رسانده. تخیل کنید چریکی که از ضربه‌ی شهرویر 50 جان سالم به در برده و از کشور خارج شده و تجربه‌ی وحشتناکی از خیانت و جاسوسی دارد به فردی مشکوک شود و به دلیل اهمال در فرستادن اطلاعات فرد مشکوک از تهران، ظن او تقویت شود. طبیعی است که این چریک برای حفاظت از جان صدها نفر از هم‌رزمانش به هر کاری دست بزند، حتی شکنجه و قتل.

می بینید؟ بر خلاف آنچه چریک های قدیمی به امثال من و نسل ما نسبت می دهند، ما می توانیم موقعیت چریک ها را تخیل و درک کنیم. در این بازی هر جنایت و حماقتی قابل درک است و بازیکنان بی‌تقصیرند. اما دلیلی ندارد این بازی را که از مومن ترین آدمهای آن نسل گاهی مشنگ و جانی ساخته بود را تقبیح نکنیم و حق داریم از تکرار آن بازی کثیف و از پیش باخته بترسیم.

در مقابل، استدلالی که من هم دلم می‌خواهد باور کنم می‌تواند این باشد که به دلیل تجربه‌ی تاریخی سازمان‌های چریکی در ایران و تغییر گفتمان مسلط در جهان، امروز ما از خطر ورود به این بازی و ناچاراً قبول قواعدش مصون شده‌ایم. این دل خوش کنک خوبی است اما تا جایی که من خوانده و دیده‌ام غالباً در شرایط مشابه تاریخی اشتباهات مشابهی را مرتکب شده‌ایم. چرا این بار نکنیم. همان یأس و ناامیدی بعد از کودتا را داریم و با همان وحشی‌گری حکومتی ـ گاهی وقیح‌تر ـ مواجهیم. پس به گمان من خطر رفتن به سمت مبارزات مسلحانه جدی است. اما این مبارزه به مراتب پر خطرتر و ویرانگرتر از مبارزات چریک‌های قبلی است چون پهلوی دهه‌ی 40 شناخت و آمادگی مقابله با این مبارزات را نداشت و تا مدتها دستپاچه اقدام می‌کرد (نگاه کنید به روند تشکیل کمیته‌ی مشترک ضد خرابکاری) و تا آخرین روزهای حیاتش هم نفهمید از کدام جهت ضربه می‌خورد. اما حکومت فعلی با شناخت کامل از تمام جریانات، نه تنها آماده‌ و منتظر شروع مبارزات مسلحانه است بلکه علناً مشوق خروج نیروها و گروها از فاز سیاسی و ورود به فاز مسلحانه است. چون همانقدر که ج.ا در فاز سیاسی کندذهن است، عمل نظامی زبانی است که خوب می‌فهمد و آمادگی پاسخگویی فصیح به آن زبان را دارد. در صورتی که این اتفاق بیافتد دیگر فقط چند جوان مسلح نیستند که کشته می‌شوند. آنوقت هرچه در این سی سال و به خصوص هر چه در این یک سال بعد از انتخابات رشته بودیم پنبه می‌شود.

ما نباید قدرت و نفوذ دستگاه تبلیغاتی ج.ا را دست کم بگیریم. آنها در ماجرای خونین عاشورای تهران نشان دادند که می‌توانند روی نیروهای میانه و سمپات های جنبش سبز با یکسری تکنیک تبلیغاتی نخ نما "هنوز" تاثیرگذار باشند.

به گمان من نقطه‌ی قوت این جنبش در خواسته‌های معقول و شرافتمندانه‌اش است، و اساساً همین شرافت و تعقل است که ج.ا را گیج کرده. اینکه میلیون‌ها نفر از مردم ِ تا پیش از این عقیم انگاشته شده توسط ج.ا یکجا و بر سر یک مرز تمام قد و تا پای مرگ ایستادگی می‌کنند: مرز تاثیرگذاری ـ هر چند اندک ـ بر سرنوشتشان. به گمان من هیچ کس با هرانگیزه و استدلالی حق ندارد این قدرت را از مردم بگیرد. می‌پرسید اگر شد آنچه نباید بشود چه؟ جواب من این است که از الان هشدار می دهم تا اگر شد با وجدان آسوده محکوم کنم.



اما نکته‌ی دیگر متن شما در مورد آگاهی بود. اولاً دور باد از من که از دامن مفهوم کلی و پدرمنشانه و ابطال‌ناپذری مثل "آگاه کردن مردم" آویزان شوم. مردم خود ِ ما هستیم و آگاه سازی فقط "حرف" نیست. یادمان نرود خون مردم شریفی که مظلومانه در خیابان‌های تهران ریخته شد از محمد نوری زاد که تا پیش از این یکی از ابزارآلات حقیر دستگاه ج.ا بود، قهرمانی اینچنین ساخت. بعد از وحشی گری ج.ا من تغییر و آگاه شدن را نه فقط در خودم و آدمهای اطرافم که در انزوا و کرختی فقط روز را با کمک سیگار و صکث و کتاب به سمت شب هل می‌دادیم مشاهده کردم، بلکه این آگاهی در متعصب ترین و وفادارترین آدم های ج.ا هم نمود پیدا کرد. معجزه ای اتفاق افتاد. چشم ها و گوش های طرفداران چشم و گوش بسته ی ج.ا ناگهان باز شد. برای ج.ا طرفداری باقی نماند جز تعدادی جیره‌خوار و لژیونر که مسئولان حکومتی را برای شنیدن صدای تشویق آنها به راههای دوری کشاند، گاهی خارج از مرزهای ایران. این کار ِ حرف نبود و نخواهد بود.

قبول دارم گاهی اوقات سرخورده و ناامید هم می شویم. آدمیم با هزار غده‌ی عجیب و غریب که هر کدام ترشحات عجیب و غریب خودشان را دارند. طبیعی است که احوالاتمان نوسان داشته باشد. اما جا برای امیدواری هم کم نیست. کافی است فراموش نکنیم که سی سال پیش در بین روشنفکر ترین آدمهای پایتخت انگشت شمار بودند کسانی که فرق یک نظام تماماً دموکراتیک را با جمهوری با پسوند اسلامی بفهمند. امروز در دورافتاده ترین روستاها انگشت شمارند کسانی که به این اگاهی نرسیده باشند. سی سال نفس گیر و تجربه‌ های تلخی باعث این آگاهی شد. اما کار کرد.

وقتی می بینیم این سیستم کار می‌کند و ما را بلحاظ آگاهی های سیاسی و اجتماعی در جایگاه بسیار بالاتری از مردم منطقه (که پیشرو‌ترین‌شان در آستانه‌ی تجربه‌ی انقلاب اسلامی سی سال پیش ما قرار دارند و اگر فشار آمریکا برای سرکوب جریانات قدرتمند اسلامی ـ بخصوص در مصر و ترکیه ـ نبود آرزوی انقلاب اسلامی را تابحال صدباره محقق کرده بودند) و حتی در بین به ظاهر متمدن‌ترین مردم جهان (معتقدم تجربه‌ی تظاهرات سکوت هفت تیر تا انقلاب، در هیچ کجای جهان از جمله فرانسه امکان وقوع ندارد.) قرار می دهد دیگر جا برای اطوار ناامیدی نیست. شخصا اگر خیلی ناامید شوم ترجیح می دهم خودکشی کنم تا اینکه اسلحه دست بگیرم و با مشروعیت دادن به جنایات ج.ا خللی در روند کند اما موثر و ملموس "آگاه شدن" ایجاد کنم .



مرتبط: همنوایی با نصیحت پیرمردانه: چریک نشوید

۱۱ آبان ۱۳۸۹

همنوایی با نصیحت‌‌ پیرمردانه: چریک نشوید


لطف الله میثمی در سرمقاله‌ی دوماهنامه‌ی چشم انداز ایران هشداری به جنبش سبز داده است. این چند وقته هرچه چشم دواندم جایی کسی را ندیدم که حرف این چریک پیر را جدی گرفته باشد، جز خودم. این شد که آمدم چند خطی در مقام تایید بنویسم.


قبل از اینکه مقاله‌ی میثمی را بخوانید و بگویید «بی‌خیال بابا. کی حال اسلحه دست گرفتن داره؟» در جریان باشید که دو سازمان اصلی چریکی ایران (مجاهدین و فدائیان خلق) هر دو در اوج خفقان و کسالت بعد از کودتای 28 مرداد پدید آمدند: در زمانی که احزاب رسمی محدود و منکوب شده بودند، سازمان مجاهدین از بدنه نهضت آزادی جدا شد و چریک‌های فدایی هم از حزب توده. این شرایط به نظرتان آشنا نیست؟ کودتا.. ناامیدی.. سرکوب احزاب رسمی.. عریان شدن دیکتاتوری.. ناامیدی....

در چنین شرایطی است که میثمی درسی برای امروز را می‌نویسد.



پیوست: قصدم از این پست فقط دعوتی بود به خواندن مقاله‌ی میثمی. اما از آنجا که احتمال می‌دهم در کامنت‌ها کار به جدل بکشد و حرف اصلی‌ام گم شود همینجا روشن می‌کنم: من با اسلحه دست گرفتن به قصد هل دادن تاریخ مخالفم. برای به پیش بردن تاریخ جای روشنفکر یا باید بین مردم باشد یا توی زندان. من زندانی بودن روشنفکر را به مراتب از مخفی شدن‌اش در خانه‌های تیمی، برای انقلاب مفیدتر می‌دانم.

اساساً برای انقلابی که با اسلحه دست گرفتن روشنفکرها پیروز شده باشد سرنوشتی روشن‌تر از ج.ا تصور نمی‌کنم. به عبارتی ما خیلی شانس آوردیم که انقلاب به دست آیت الله خمینی افتاد و نه امثال مسعود رجوی و حمید اشرف و تقی شهرام و الخ. تصور قدرت گرفتن مسعود رجوی که در زندان ادعای پیامبری می‌کرد و در عراق ادعای خدایی، حمید اشرف که در زمان مبارزه، قبل ازآنکه امیدی به پیروزی باشد هم صدای مخالف یکی از معقول ترین روشنفکران چپ‌گرای ایران ـ مصطفی شعاعیان ـ را تاب نیاورد یا تقی شهرام که برای کنترل اعصابم به کثافتکاری‌هایش اشاره نمی‌کنم، وحشتناک است. خیلی وحشتناک‌تر از کشتار دهه‌ی شصت.

حرفم این است که فراموش نکنیم چریک‌ها آدم‌حسابی‌ترین آدم‌های نسل‌شان بوده‌اند. تقصیری نداشتند جز چریک شدن. دیکتاتوری در ذات مبارزه‌ی مسلحانه است. حکومتی که با زور اسلحه به دست بیاید و نه با رشد آگاهی مردم (مردم: همه‌ی مردم و نه فقط یکی از طبقات تهران)، برای نگه داشتن‌اش هم باید به اسلحه متوسل شد. چنین انقلابی فقط نام حاکمان و خیابان‌ها را عوض می‌کند.

فعلاً همینا.

۲۶ مهر ۱۳۸۹

آروغ یک گزارش شفاهی نیست



یکی از بانمک‌ترین قصه‌هایی که برای هجو نمایش "نجات معدن‌چیان شیلی" شنیده‌ام از این قرار است:


در شهر اسپرینگفیلد بچه‌ا‌ی مظلوم و مودب و فقیر به نام تیمی تول در یک چاه عمیق و خشک (که در حومه‌ی شهر بدون هیچ حفاظی از سالها قبل فراموش شده بوده) می‌افتد. توجه رسانه‌ها به موضوع جلب می شود و خبرنگاران به همراه مردم از تمام شهر اطراف چاه متروکه تجمع می‌کنند. هر کس بسته به نبوغ‌اش برای نجات او راهی پیشنهاد می‌دهد. یکی می‌گوید عقابی آموزش دیده را به این چاه ِ تنگ بفرستند تا با پنجه‌هایش بچه را بیرون بکشد. یکی دیگر پیشنهاد می‌دهد او را با نیتروژن مایع فیریز کنند تا با پیشرفت تکنولوژی، نسل‌های آینده راهی برای بیرون آوردنش پیدا کنند. یکی دیگر می‌گوید شکلاتی را به قلاب ماهیگیری وصل کنند و به ته چاه بفرستند.

تیمی تول هر روز از ته چاه به کمک میکروفن با رسانه ها حرف می زند و از مظلومیت و فقرش می گوید. مردم شهر هم هر لحظه تازه‌ترین اخبار مربوط به نجات او را از تلویزیون و روزنامه‌ها دنبال می‌کنند و به شدت نگرانش هستند. خانواده‌ها سر میز غذا برای او دعا می‌کنند و هنرمندان مشهور برای امید دادن به او آهنگ مشترکی به نام «عشق خود را به ته چاه می فرستم» اجرا می‌کنند و در برنامه‌ی کودک کارتون محبوب ایچی و اسکراتچی به او تقدیم می‌شود و حتی در شعرهایی که دختربچه‌ها موقع بازی می‌خوانند هم از او یاد می‌شود. به این ترتیب تیمی تول قهرمان مردم اسپرینگفیلد می‌شود.

در این حین دختر کنجکاوی از پدرش می‌پرسد «چرا تیمی قهرمانه؟» پدرش جواب می‌دهد «چون افتاده توی چاه و نمی‌تونه بیرون بیاد.» دختربچه که هنوز قانع نشده با معصومیت سئوالش را تکرار می‌کند «خب این چه ربطی به قهرمان شدنش داره؟» و پدرش با عصبانیت می‌گوید «کاری که تیمی کرده از کارهایی که تو می‌کنی که مهمتره!»

خلاصه در نهایت مردم شهر دست به دست هم می‌دهند و با حفر چاهی موازی، بچه را نجات می‌دهند و همه‌چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود. دست آخر هم برای تکرار نشدن حوادث مشابه، به جای پوشاندن سر چاه، تابلویی کوچک نزدیکی اش نصب می‌کنند که رویش نوشته شده «احتیاط ــ چاه»



داستانی که خواندید حدود بیست سال قبل از اینکه نمایش نجات معدن‌چیان شیلی اجرا شود، در کارتون سیمپسون‌ها نمایش داده شده بود (+). حالا هم بد نیست یکی از باباش سئوال کند این 33 نفر برای چی قهرمان هستند؟ چون معادن ایمن نیستند؟ چون هزینه‌ی ایمن کردن معادن عمیق دو تا چهار برابر ــ بسته به نوع ماده‌ی استخراجی ــ قیمت محصول را بالا می‌برد و تنها محل سود مالکان معادن ریسکی‌ است که کارگران معدن با زندگی شان می‌کنند، پس این 33 کارگری که از سر اتفاق زنده مانده‌اند قهرمانند.. با توجه به تجهیزاتی که برای نجات‌شان به کار رفت توی مایه‌های بتمن لابد؟
با این حساب آن بیست و پنج نفری که دو ماه پیش در معادن نیجریه کشته شدند و اینهمه آدمی که یک روز در میان در معادن چین دفن می‌شوند (آخرین نمونه‌اش یازده نفری که همین دیروز در یکی از معادن چین کشته شدند) و آن 19 نفری که پارسال در معادن کرمان منفجر شدند و تمام معدن‌چیانی که در سراسر جهان هر روز در عمق زمین کشته می‌شوند و اکثر اوقات حتی خبر‌شان هم به بالا نمی‌رسد... اینها لابد باید سوپرمن باشند، با توجه به فقدان تجهیزات.

من این قهرمان‌سازی‌ها را درک نمی‌کنم. این نمایش رسوا به جای آن گرمای شادی و امید (و این قبیل مزخرفاتی که رسانه‌ها در این دو ماهه زورچپان‌مان کرده اند) که احتمالا باید در اعماق قلبم حس‌اش کنم، در ناحیه‌ی معده‌ام ظهور می‌کند.



راستی، داستان رادیو بارت (فصل 3 / اپیزود 13) اینطور تمام می‌شود که وقتی کم کم ماجرای تیمی تول داشت سرد می‌شد، رسانه‌ها یک موش‌خرما شبیه آبراهام لینکلن پیدا کردند و دوربین‌ها و تیترهای‌شان را به آن سمت چرخاندند.



* تیتر بی ربط اما  مربوط به یکی از تخته نوشته های بارت سیمپسون است



۲۳ اسفند ۱۳۸۸

تا اینجا که خوب بوده

دیشب، برنامه‌ی نگاه یک (هلاک این اسم‌گذاری‌های تلویزیونی‌ام. بله. دقیقاً از کانال یک پخش می‌شود) با وزیر کار مصاحبه می‌کرد. چند دقیقه از برنامه‌اش را دیدم. داشت می‌گفت:

"جلسه‌ی «شورای عالی اشتغال» که برای تعیین دستمزد سال 89 برگزار شد یکی از افتخارات دولت و نظام بود چون نمایندگان کارگران و کارفرمایان و دولت «عارفانه و عاشقانه» دور هم نشستند و حرف زدند و به نتیجه رسیدند و این در حالی است که در کشورهای غربی شرکای اجتماعی به دلیل «نگاه صنفی‌شان» بعد از کلی دعوا و بحث به نتیجه می‌رسند." (نقل به مضمون کردم اما داخل گیومه‌ها عین عبارات وزیر کار است.)

امروز، عصری که پام به زمین رسید آمدم سرچ کردم ببینم نتیجه‌ی این جلسه‌ی عارفانه و عاشقانه چه بوده: « افزایش 15 درصدی پایه حقوق کارگران به 303 هزار تومان و در سایر سطوح هم 7 درصد.»  +


اول اینکه وزیر کار طبق گفته‌ی خودش در یک جلسه‌ی عارفانه ـ عاشقانه‌ی اشتباهی رفته نشسته و تصمیم گرفته چون دستمزد باید در «شورای عالی کار» تعیین شود و نه در «شورای عالی اشتغال». اینها با هم فرق دارند. آدم‌های تصمیم گیرنده‌ی این دو شورا هم با هم فرق دارند. روئسای این دو شورا هم با هم فرق دارند. محل تشکیل جلسات‌شان هم با هم فرق دارد. فقط تشابه‌شان در این است که در هر دو تا جلسه وزیر کار باید شرکت کند که کرده. اما انگار جا به جا رفته.

دوم، این جلسه‌ی «عارفانه و عاشقانه» دیگر چه صیغه‌ای است. البته طبیعی است وزیری که فرق شورای عالی کار و اشتغال را نمی‌فهمد، فرق جلسه‌ی چانه زنی شرکای اجتماعی برای تعیین دستمزد و جلسه‌ی خواستگاری را هم متوجه نمی‌شود.. هرچند جلسه‌ی خواستگاری هم انصافاً همچین عارفانه و عاشقانه برگزار نمی‌شود با آن دعوای مهریه و شیربها. توصیف جناب وزیر از جلسه‌ی شورای عالی کار بیشتر به درد توصیف مراسم مخ‌زنی یک سیبیل کلفت نخراشیده برای لخت کردن یک دختر آفتاب مهتاب ندیده می‌خورد: عارفانه و عاشقانه. لابد با نور شمع و اینها. نتيجه هم که البته لازم به ذکر نيست.

سوم آن چیزی است که وزیر بهش افتخار می‌کند، که در جلسه‌ای که کارگران و کارفرمایان بر اساس منافع متضاد‌شان (پرداخت مزد کمتر: کارفرمایان ــ دریافت مزد بیشتر: کارگران) کنار هم نشسته‌اند تا درباره تعیین مزد تصمیم بگیرند، نگاه صنفی حاکم نبوده. خب، این آدم‌هایی که به نمایندگی از طرف صنف‌شان آمده‌اند تا با حریف چانه‌زنی کنند، خیلی غلط می‌کنند که حرف‌های عارفانه و عاشقانه می‌زنند. به جای لاس زدن باید از طرف صنف‌شان حرف می‌زدند..
هر چند، کدام صنف؟ تا پیش از دولت احمدی‌نژاد کارفرمایان برای شرکت در جلسات سه جانبه، تشکل مستقلی داشتند اما نمایندگان کارگران حتی پیش از دولت نهم، در دولت‌های خاتمی و هاشمی و قبل‌تر هم مستقل نبودند چون تشکیلات‌شان وابسته به حاکمیت بود. از زمان روی کار آمدن دولت نهم حتی همین تشکیلات شبه کارگری هم به رسمیت شناخته نشد و دولت عملاً تشکل‌های چهارـپنج نفره‌ای به نیابت از کارگران تشکیل داد و ثبت کرد و آنان را برای نمایندگی از تمام جامعه‌ی کارگری به رسمیت شناخت. این طوری شد که الان منصور اسالو و ابراهیم مددی و چند نفر دیگر از فعالان سندیکاهای مستقل در اوین و رجایی شهر تشکیل جلسه می‌دهند و یکسری از محصولات کارخانه‌‌ی احمدی‌نژاد در جلسه‌ی شورای عالی کار از طرف کارگران تصمیمات عارفانه ـ عاشقانه می‌گیرند.

چهارم نتیجه‌ی بانمک این جلسه‌ی عارفانه و عاشقانه است. ماجرا این است که معیار تعیین دستمزد طبق قانون بر اساس سبد هزینه خانوار و نرخ تورم است. سبد هزینه که توی سرشان بخورد. حتی اگر فقط همان نرخ تورم را معیار قرار بدهیم در سالهای پس از جنگ ما هر سال میانگین 20 درصد رشد نرخ تورم داشته‌ایم که در واقع این رقم می‌توانست کف مطالبات کارگران برای بحث درباره دستمزد قرار بگیرد اگر ما یک سال عادی را در پیش می‌داشتیم. اما طبق اعلام دولت در سال 89 قانون هدفمند کردن یارانه‌ها اجرا می‌شود که در خوشبینانه‌ترین حالت، اگر پیش‌بینی اقتصاددانان نزدیک به دولت را قبول کنیم 40 درصد تورم خواهیم داشت. حالا طبق چه فرمولی و با چه منطق و انصافی پایه دستمزد کارگران تنها 15 درصد رشد خواهد داشت سئوالی است که جوابش را باید در توصیف وزیر کار از آن جلسه‌ی کذایی پیدا کرد.. یعنی بیشتر از 80 درصد جامعه کارگری که با قرار داد موقت شاغل هستند و غالباً پایه حقوق می‌گیرند سال آینده باید هزینه‌ی مسکن و پوشاک و خوراک و تحصیل و.. خانواده‌شان را با ماهی 300 هزار تومان بپردازند.

پنجم حرفی است که این چند وقته که فیلم نفرت + را دیده‌ام روی دلم مانده و هی از ترس چس‌ناله پیش رفقایی که حال‌شان از من خراب‌تر است بلند نگفته‌ام. همان جک قدیمی که "jusqu'ici tout va bien". یعنی تا اینجاش که خوب بوده. این را آن بنده‌ی خدایی می‌گفت که از یک برج 50 طبقه پرت شد و در طبقه‌ی دهم یکی ازش پرسید: چطوری؟

۲ بهمن ۱۳۸۸

نقد اسطوره؛ مسیر انقلاب

نویسنده: ایرج




1 – اشتباه نکنیم

ما در موقعيت انقلاب نيستيم. انقلاب در مرحله ي تفكر ؛ ايده اي ارائه مي دهد و براي نيل به آن مي كوشد. اين يعني انقلاب ماهيتي مثبت انديش است. انقلاب در نفي بدي متوقف نمي شود. بلكه بيان مي كند كه از نظرگاه آن "نيكي" چيست. به شعارهاي جنبش سبز اما وقتي نگاه مي كنيم مي بينيم كه اين وجه در آن غايب است. معترضين مي دانند چه نمي خواهند. مي دانند حاكميت موجود بد است. اما بر سر آن جايگزين "نيك" چنان اختلاف و تشتتي در آراء وجود دارد كه مطلقا نمي توان حتي برآيندي معين از خواست نهايي جنبش تصور كرد.

از سوي ديگر انقلاب در مرحله ي عمل ساختارهاي پيشين را نفي مي كند و جهت برپا داشتن مقصود و راي فكري خود نهادهايي نو مي آفريند. نهادهايي از بيخ و بن متفاوت با آنچه در جريان انقلاب سرنگون مي شود. اين پروسه اي بديهي است كه تفكر جديد ساختار اجتماعي جديد پديد مي آورد. شعار آزادي برابري و برادري انقلاب كبير نمي توانست در همان ارتش اشرافي لوئي چهاردهم تجلي كند و غايت راستين آن انقلاب (دولت-ملت) پديد آمدن ارتش مبتني بر خدمت نظام وظيفه بود. در عرصه ي عمل نيز مي بينيم كه معترضين فقط در لغو (يا تحديد اختيارات) شوراي نگهبان و رهبر نظام متفقند و هيچ افقي براي خرد كردن ماشين بوروكراسي در پيش چشم ندارند.

علت چيست؟

تقريبا واضح است كه حركت اعتراضي اخير برخاسته از طبقه ي متوسط جامعه است. اين طبقه هرچند از فساد احمدي نژاد و استبداد رهبري ج.ا. و حماقتها و فرصت سوزيهاي نظام به فرياد آمده است ؛ اما همچنان ريشه در جامعه ي بوروكرات دارد و چشم انداز جامعه اي غير سلسله مراتبي برايش خوف انگيز است.

از سوي ديگر اين توقع كه جنبش حاضر به پيش رود و سپس نتايج و پيروزيهاي آن همچون ميوه اي رسيده به دامن طبقات مستعد انقلاب بيافتد بيهوده است. حاشيه نشينان جامعه ي ما به دليل فقر شديد فكري بيشتر دوستدار احمدي نژاد هستند و نمي بينند (هنوز) كه سياستهاي اين مدعي عدالت اجتماعي و مرفه ستيزي چند قدمي از راستگراترين سياستها نيز آنسوتر است. كارگران نيز تا آنجا كه به چشم مي رسد اغلب متفرق هستند و گروههاي كارگري منسجم نيز خرجشان را از جنبش سوا مي دانند و كمتر حمايتي از آنان در اين حركت به چشم مي رسد. البته هنوز دير نيست و بعيد نيست با بالا گرفتن آتش؛ كارگران نيز در جريان اين موج به راه افتاده قرار گيرند. اما اين كه ايشان در آن مرحله خواهند توانست بر جريان خواستها و عملكرد جنبش اثر بگذارند و ماهيت آن را به انقلابيگري سوق دهند محل ترديد است. روشنفكري جامعه ي ما بسيار نحيف است و همين بدنه ي لاغر نيز كمتر انقلابي و بيشتر خواهان رفرم است. به نحوي كه بيش از آن كه كار روشنفكري در اين جامعه پديد آوردن دلايلي براي عصيان توده ها باشد؛ به دعوت ايشان به سكون و آرامش و اميدوار كردن ايشان به قدمهاي كوچك و پيوسته خلاصه شده است.

به اين ترتيب؛ به نظرم بعيد است حركت حاضر به يك انقلاب بيانجامد. اما اين هرگز به معناي كوچك شمردن اين حركت نيست. هر قدمي –هرقدر و هرچند ناچيز- در ستيز با ستم، ارجمند و بزرگ است تا چه رسد به چنين اعتراض شكوهمند با چنين شهداي دلير و بزرگواري. شهدايي كه آنطور كه واكنش و روش خانواده هاي محترم ايشان را مي بينيم و مي شنويم؛ به "شرافت و اصالت نسب" معتقد مي شويم.

2 - تامل کنیم

من انقلاب را تقريبا همانطوري مي فهمم كه لئون در مطلب كوتاهش در زمينه ي آنارشيسم مطرح كرده بود. بنابراين هرچند جامعه ي ايراني را مستعد امر انقلاب نمي بينم؛ اما معتقدم مي توان بذرهاي انقلاب را در دل اين حركت كاشت و به انتظار به بار نشستن آن بود. چه اين جنبش در عزل رهبر ج.ا. و اصلاح قانون اساسي موجود به يك قانون عاقلانه تر موفق شود و چه خداي نخواسته سركوب خونيني در كمين آن باشد؛ در هيچيك از اين دو حالت توليد زبان و نقد اسطوره نبايد فراموش شود. اسطوره ي علي خامنه اي امروز و به مدد حماقتهاي پي در پي او به مضحكه اي مبدل شده است كه پيروان او را به حق شايسته ي نام "سانديس خوار" ساخته است. اين لقب البته بيش از اشاره به شكم پرستي يا طمعكاري آن جماعت بي مقدار –كه خون عاشورا را به عينه ديدند و حتي به حد كوفيان شرف نداشتند كه بر آن خون دل بسوزانند و بگريند- به گداطبعي و كم قيمتي آنان اشاره دارد. با اين حال عرصه ي زبان فارسي نبايد از نقد (هرچند با زبان هجو) آن خالي بماند. چرا كه در غياب يك نقد راستين ؛ اين حوزه از مداحيهاي رذيلانه يا مخالفتهاي مبتني بر حماقت (مثل آن كه كسي همه هماننديهاي اين حاكميت با اسرائيل را ناديده بيانگارد و بخواهد تنفر عمومي از خامنه اي را به سود اسرائيل مصادره كند) پر خواهد شد. از سوي ديگر همهمه اي كه در آن مي زييم فقط مشتمل بر اين اسطوره ي درهم شكسته نيست. از قضا اسطوره هاي قوي تر و خطرناكتر در جبهه ي سبز است. اسطوره هايي از قبيل قانونگرايي؛ جمهوري ايراني؛ نه غزه نه لبنان و ...... اگر مايليم جنبش موجود به يك انقلاب راستين بيانجامد نخستين قدم اين است كه ضمن تحسين و تعظيم شرافت و دلاوري درخشنده در آن؛ تلقي فكري آن را با نقد مداوم ارتقا دهيم و آن را حقگراتر و انساني تر از آنچه كه است سازيم.

3 – چپ را فراموش نکنیم

اين فراموش نكردن چپ صرفا به معناي تاكيد بر مسئله ي كارگران در نوشته هايمان نيست. فقط نقد جنبش سبز از ديدگاه منافع طبقه ي كارگر نيست. بلكه از سوي ديگر يادآوري مسئوليت طبقه ي كارگر به ايشان است. با آنچه كه دوستمان در "اينجا و اكنون" نوشته است؛ به گمانم بتوان شعر برتولت برشت را خطاب به كارگران خواند كه:

بيرون بيا رفيق

رها كن مزدي را كه ديگر شكمي را سير نمي كند

و سقفي را كه

ديگر حريف باران نمي شود

از سوي ديگر من برخلاف دوست رزا در "حاشيه ها" و بعضي ديگر دوستان اصلا به تقدم شكم بر آزادي قائل نيستم. من مطمئنم مشغوليت ذهني اصلي هر انساني (اعم از كارگر يا غيره) حقوق و شأن انساني او است. اگر كارگران حقوق اقتصادي خود را مطالبه مي كنند جز به اين دليل نيست كه بدون آن حقوق ؛ خود را در برابر مصائبي كه شرف ايشان را تهديد مي كند (از قبيل شرمساري در برابر فرزند گرسنه يا بيمارشان) بي دفاع مي بينند. اما اين به معناي بي توجهي يك انسان (كارگر) به ديگر حرمتهاي انساني او نيست. توضيح بديهي اين ادعا را با يك مثال مي دهم: اگر به كارگري كه چندين ماه است حقوق دريافت نكرده و به راستي مستاصل است پيشنهاد شود كه هردو كليه ي خود را؛ چشمان خود را يا دختر خود را به فروش برساند؛ ممكن است بپذيرد؟!

وظيفه ي چپ علاوه بر حمايت از حقوق اقتصادي كارگران؛ همچنين نشان دادن اين موضوع به ايشان است كه آزادي انساني دختر او كمتر از حرمت جنسي او نيست. و اين كه آگاهي مختارانه؛ چيزي كم از چشم ندارد و اين كه اگر قلب آدمي براي زندگي بيولوژيك او قطعا لازم است؛ بدون سربلندي و حق "بدون ترس زيستن" ؛ زندگي انساني غيرممكن خواهد بود.

از نظر من تعلق خاطر چپ به رنجبران جامعه بيش از هرچيز ناشي از آن است كه نوع زندگي اينان با "كار" به زندگي انساني شبيه تر است. و به اين دليل كه نفعي در نظام بهره كشي و تحقير ندارند؛ به آرمان برابري و برادري نزديكترند. اما اين تئوري هرقدر درست باشد؛ نمي تواند چشم مرا بر واقعيت ببندد. تعلق خاطر چپ به كارگران در اين موقعيت بايد در تشويق ايشان به حركت تجلي كند. وگرنه حقيقت ذاتي طبقه ي كارگر نيست. از نظر من انسان سربلندي كه در برابر ستم قد علم مي كند (هركه باشد) بسيار زيباتر و دوست داشتني تر از آدميزاد ترسيده و سرفروافكنده است (هرچند كارگر باشد.)


۳ دی ۱۳۸۸

خارش ده ساله

فرض بگیریم الان ده سال بعد است. من همینجا نشسته‌ام و دارم یک مقاله درباره تبصره‌ی فلان ِ ماده‌ی فلان ِ قانون کار می‌نویسم. من که کاملاً خودم هستم دارم به شما اطمینان می‌دهم این تصویر از ده سال بعدم ابداً دور از واقعیت نیست. فقط ممکن است از اتاق کناری صدای ونگ زدن یک بچه بیاید. ممکن است زن گرفته باشم و بچه‌دار شده باشم (یا برعکس) و زنم ترکم کرده باشد (مثلاً با یک 27 ساله‌ی دیگر رفته باشد، چون تا آن وقت من 37 ساله‌ شده‌ام) و حالا از اتاق کناری صدای ونگ زدن یک بچه بیاید. یا اصلا نیاید. ممکن است ده سال بعد هم بدون زن و بچه، مثل همین الان تازه از یک سرما‌خوردگی ِ کیــ... (اگر تا ده سال بعد صفت مودبانه‌ای که جان کلام ِ سرما‌خوردگی را برساند اختراع شد جایگزین می‌کنم) برخاسته باشم و از آشپزخانه صدای جلز ولز شلغمی‌ بیاید که آب‌اش تمام شده و کسی نیست خاموشش کند و بوی گندش قرار باشد تا چند روز بعد سوژه‌ی اولین حرف عشوه‌آلود هر تازه‌واردی باشد: «اوف.. باز یه چی سوزوندی؟».. یا نه. اصلا تو بگو ده سال بعد پوچ بودن تئوری‌ ده سال قبلم (مبنی بر اینکه پسرها سه دسته هستند: یا دوست‌پسرهای خوبی هستند و یا شوهرهای خوبی. و دخترها همیشه یک دسته هستند: کسانی که می‌خواهند از دوست‌پسرهای خوب، شوهرهای افتضاح بسازند و بلعکس.. اما دسته‌ی سوم پسرها: عین من. هیچ‌کدام، نه دوست‌پسرهای خوبی می‌توانند باشند و نه شوهرهای خوبی.) اگر شما هم سر و ته جمله را گم کردید از ..یا نه. اصلا تو بگو ده سال بعد تکرار می‌کنم که: یا نه. اصلا تو بگو ده سال بعد  از صدای کرفس خرد کردن عاشقانه‌ی عشقم ــ که محض بستن دهن مردم و اطمینان خرکی از ثابت ماندن میزان عشق‌مان یک جاهایی را امضا کرده‌ایم ــ که از پشت در می‌آید و این صدا با رعشه‌ای که به جانم می‌اندازد پوچ بودن تئوری‌ ده سال قبلم را به رخم می‌کشد و.. از اینا.

این صداها که افکت است. به چشم نمی‌آید. هر چیزی می تواند باشد. ونگ بچه‌ی مادر رفته و جلز ولز شلغم ِ آب تمام شده و چرق چرق کرفس زیر چاقوی عشق ازل ابدی.. مهم نیست. اکسسوار صحنه منم که ده سال بعد برای کمرنگ کردن هر صدایی بیرون از این اتاق، در را بسته‌ام و همینجا نشسته‌ام و دارم مقاله‌ای درباره تبصره‌ی فلان ِ ماده‌ی فلان ِ قانون کار می‌نویسم. همچنان دارم از تبصره‌ی فلان ِ ماده‌ی فلان دفاع می‌کنم. همچنان دارم می‌گردم و یک چیزهایی برای دفاع در این قانون پیدا می‌کنم. فارغ از اینکه خیلی پیش از ده سال قبل هم حرف قابل دفاعی در این قانون برای یک مدافع این قانون باقی نمانده بود، باور نمی کنم بازی تمام شده و دروازه ها را هم جمع کرده اند. همچنان بازیکن هستم و دارم از آخرین سنگر دفاع می‌کنم. و آن وقت، همینجا، در یک لحظه (حتی دو یا بلکم سه لحظه) انگار در ناحیه‌ی انگشت کوچک دستی که سالها پیش از آرنج قطع شده، احساس خارش کنی، در حین خاراندن بی هوا نگاه کنی که چی را داشتی می‌خاراندی؟

۲۴ مهر ۱۳۸۸

آنارشیسم 2 / انقلاب تمامی ِ فرهنگ

امید: مسخره نیست لئون که انگار تا ابد در این کشور آنارشیسم را اینطور نگاه می کنند؟! منظور نوع نگاه حاکم در کامنت ها [ی این پست] است ..

لئون: نه راستش. مسخره نیست. به نظرم آدمهای این کشور (و آمریکا و چین و همه ی دنیا) حق دارند تصویری از آزادی بیرون از سایه ی یک قدرت بزرگ (رئیس جمهور یا حزب و پارلمان) نداشته باشند.
یکجا در رمان محبوب، تونی ماریسون برده ای را توصیف می ‌کند که مثل قاطر بسته شده و در آن وضعیت احساس می‌کند چقدر علف شبنم ‌زده دعوت کننده است. دارم فکر می‌کنم همه چیز به نوع بسته شدن ما بستگی دارد. وقتی مثل قاطر بسته شویم مسخره نیست اگر چشم ‌اندازمان علف باشد، چه بهتر که شبنم ‌زده هم باشد. و قطعاً باید ارباب داشته باشیم. چه بهتر که مهربان باشد. و شلاق در دست ارباب، قانونش، کاش منعطف باشد. ارباب و علف و شلاق در زندگی قاطر بدیهی هستند. نمیتواند زندگی بدون اینها را تصور کند. همینطور که چشم انداز آدمی که مثل قاطر بسته شده علف است، چشم انداز آدمی که در ایران یا آمریکا یا کوبا زندگی می کند هم دولت آزاد است. نمی توانیم به سادگی از آنها انتظار داشته باشیم زندگی بدون دولت را تصور کنند چون فکر می کنند در هر شرایطی و با هر انقلابی در نهایت به چوپان نیاز دارند. چون هیچوقت در هیچ کجا هیچ انقلابی واقعی نبوده. در بهترین حالت انقلابی ها قدرت را از شاه گرفتند دادند دست رئیس جمهور. از حاکمی به حاکم دیگر. دعوی بر سر وجود نداشتن سروَر و ارباب نبوده. کل دعوی این بوده که چه کسی ارباب باشد و ارباب پاسخگو باشد و قانونمدار باشد و اینها.. حالا تو بیا به این آدمهای انقلابی بگو به جای ارباب خوب به زندگی بدون سرور فکر کنند. خب نمی فهمند. حق هم دارند که نفهمند و به محض خلاص شدن از شر یک قدرت، به زیر سایه ی قدرت دیگری پناه ببرند.
علت تکرار شدن این داستان احمقانه ی ــ خوشبختانه اینبار نه وطنی که ــ انترناسیونال به گمانم از تعبیری که تولستوی برای جامعه به کار میبرد قابل فهم است. او گفته: «جامعه چیزی شبیه بلور است. اهمیتی ندارد چگونه آن را خرد کنید، در هم بفشارید، در هر حال در اولین فرصت دوباره به شکل اولیه خود درخواهد آمد. شکل و شمایل یک بلور فقط وقتی تغییر می کند که درون آن تغییر شیمیایی رخ دهد.» این تغییر شیمیایی جامعه، انقلاب ذهنی آدمهای جامعه است. این انقلاب (که زمانش مشخص نیست و ما فقط می توانیم امیدوار باشیم، آنهم تازه نه زیاد) اولین انقلاب بشر خواهد بود.  این انقلابی است که باید در ذهن ها پا بگیرد. در این صورت نمی شود آن را مثل یک قیام مسلحانه در هم شکست. به قول هوارد زین "انقلاب تمامی ِ فرهنگ" انقلابی که «در زندگی روزمره به پا می شود، در سوراخ سمبه های ریزی که دست زورمند اما درشت و زمخت قدرت دولت نمی تواند به آن برسد. این انقلاب آنقدر متمرکز و منزوی نیست که ثروتمندان، پلیس یا ارتش بتوانند آن را از میان بردارند. این انقلاب همزمان در صدها هزارجا اتفاق می افتد. در خیابان ها، محله ها، محیط های کار و خانواده ها.» وقتی تک تک مردم از زندگی گوسفند وار زیر سایه چوپان ــ هر چوپانی ــ منزجر شوند.

۱۹ مهر ۱۳۸۸

آنارشیسم ؛ بی ‌امید و بی‌ ناامیدی

وظیفه‌ی آنارشیست این نیست که نزدیک بودن عصر طلایی را
ثابت کند، بلکه باید ارزش و اهمیت عقیده به امکان‌پذیر بودن
 آن را توجیه کند.
[کارل مانهایم]

شاید صد یا هزار سال طول بکشد تا بالاخره آدم‌ها امیدشان را از ساختن دولت ــ یا هر نهاد قدرتی بر علیه خودشان ــ ببرند و دست به کار آفریدن نظمی بر مبنای روابط انسانی شوند: بی‌نیاز به رئیس‌جمهور، پارلمان و توهین مجسمی به اسم پلیس. تا آن روز به جای بمب ساختن صبر می‌کنیم. «بی امید و بی ناامیدی». اما خب.. ممکن است هیچ وقت آدمها به این میزان رشد شعور نرسند و نهایت آزاد‌خواهی‌شان همان "دولت آزاد" باشد که در آن صورت، «حیف از پروسه‌ی تکامل.» بی‌خود از برکه‌ها بیرون آمدیم.

۱۲ مهر ۱۳۸۸

حالا می‌توانیم با انگشت نشان بدهیم و بگوییم ایناهاش: «خصوصی‌سازی»

نمی‌دانم من را می‌بخشید یا نه اگر که احساس می‌کنید بهتان تجاوز شده و دارم ازتان سئوال می‌کنم اگر جای متجاوز پشمالو و نخراشیده، یک متجاوز ملوس و شیک و ترجیحاً ظریف بهتان تجاوز می‌کرد باز هم همچین حسی داشتید.. که مورد تجاوز واقع شده‌اید؟ اما تمام سعی‌تان را بکنید که من را ببخشید چون می‌خواهم ازتان سئوال ‌کنم که اگر از خواندن خبر واگذاری سهام مخابرات به سپاه خون‌تان به جوش آمده است، در صورتی که مطلع می‌شدید به جای سپاه یک شرکت کاملاً خصوصی وارد رقابتی عادلانه شده و بلوک سهام مخابرات را خریداری کرده، آیا باز کل ماجرا به مویرگ‌تان هم بود یا نه.

عقب افتاده‌هایی که در این سالهای بعد از برنامه‌ی سوم توسعه هر جا مخالفتی با خصوصی‌سازی شنیدند و خواندند مثل عجوزه‌‌ها ــ از هر دو جنس ــ گیس کشیدند که ناموس قیاس‌آبادی لیبرالیسم به فنا رفت، حالا چاره‌ای ندارند جز اینکه همه‌ی آن حرف‌هایی که به تدریج با زبان خوش نفهمیدند را در عرض سی و پنج دقیقه شیرفهم شوند، با واگذاری مخابرات به سپاه (این خصوصی‌سازی در عرض سی و پنج دقیقه هم دست کمی از هشتاد و پنج صدم درصد کروبی ندارد).

یک وقتی قرار بود تیم‌های فوتبال تهرانی با استناد به اصل 44 قانون اساسی خصوصی شوند و به شهرستان‌ها منتقل شوند. عادل فردوسی‌پور در برنامه‌ی نود حرفی زد که به نظرم همچنان دقیق‌ترین استدلال مخالفان خصوصی‌سازی است. گفت اگر می‌خواهید تیم خصوصی داشته باشید چرا تیم‌های دولتی را خصوصی می‌کنید؟ از پایه سرمایه‌گذاری کنید، تیمی تماماً خصوصی را از محلات ساماندهی کنید و به لیگ دسته سوم و دوم و نهایتاً لیگ برتر برسانید.

 اگر به پای نُنُربازی نگذارید یکجورایی خوشحالم که مخابرات به سپاه واگذار شد و نه مثل کارخانه‌ها و معادنی که با همین روش در این سالها خصوصی شدند به یک شخص گمنام حقیقی یا حقوقی. اینطور پرده‌ای که هاشمی و خاتمی در سالهای ریاست‌شان مقابل خصوصی‌سازی گرفته بودند کنار رفت و لااقل حالا می‌توانیم با انگشت نشان بدهیم که داریم از چی حرف می‌زنیم. از طرفی.. این اموال به مردم تعلق دارند و یک روز (که امیدوارم دور نباشد و چیزی از آنها باقی مانده باشد) باید به مردم بازگردانده شوند، با سپاه طرف حساب معلوم‌تر و طبیعتاً دردسرش کمتر است.

۳۱ مرداد ۱۳۸۸

وای اگر موسوی حکم جهادم دهد

سنتِ همه‌ی نسل‌های مردگان همچون کابوسی بر مغز زندگان سنگینی می‌کند. و درست هنگامی که به نظر می‌رسد این زندگان در حال بر پا داشتن انقلابی در خودشان و چیزهای اطراف‌شان هستند، دست به کار آفرینش چیزی سراپا تازه‌اند، درست در همین دوره‌های بحران انقلابی، ناگهان مشتاقانه ارواح گذشتگان را به یاری می‌طلبند و از آنها نام و شعارهای نبرد و رسوم‌شان را به عاریه می‌گیرند تا این صحنه‌ی نوین تاریخ جهان را با همین لباس مبدلِ کهنسالی و با این زبان عاریه‌ای نمایش دهند.

 مارکس - هجدهم برومرلویی بناپارت

۲۳ مرداد ۱۳۸۸

چپ فسیل

در جواب کامنت ریرا درباره تفاوت چپ دوزاری با چپ فسیل توضیحاتی دادم که این بالا تکرارش میکنم تا خیال خودم هم بابت رعایت انصاف راحت باشد.

چپ های فسیل بر خلاف دوزاری ها ناجور آدمهای درستی هستند. آدم حسابی ترین آدمهای نسل شان بوده اند. سالهای قبل از انقلاب زندگی شان را وقف کار چریکی کرده بودند برای انقلاب و بعد از انقلاب در زندانهای ج.ا تلخ ترین روزهایی که بشر می تواند تخیل کند را تجربه کرده اند. من برای رنجی که این آدم ها کشیده اند احترام قائلم. می فهمم اگر اسم گنجی، جلائی پور، حجاریان، موسوی و... می آید رو ترش می کنند یاد چه روزهایی می افتند که رو ترش می کنند. رفقا و جوانی از دست رفته و همه ی چیزهایی که نمی شود جبران اش کرد. کاری از دست ما برای شان ساخته نیست، از آنها هم کاری برای ما.

اما چپ دوزاری. این دوزاری ها هیچوقت هیچ غلطی نکرده اند جز لاف زدن، گنده گوزی و رجز خواندن. سالهایی که از آن به عنوان سالهای مبارزه یاد می کنند سالهای درس خواندن یا ول گشتن شان توی اروپا و آمریکا را می گویند که احتمالا یواشکی عضو کنفدراسیون هم بوده اند (سالهایی که چریک های آن روزها و فسیل های فعلی داشتند توسط رژیم شاه -یا خودشان- لت و پار می شدند).
دوزاری ها بعد از انقلاب هم اگر دستشان رسید ابایی از آویزان شدن به حکومت و مثلا "مرکز تحقیقات تامین اجتماعی" نداشتند. لاس زدنشان با قدرت را هم که دیده ایم. عذاب من مواقعی است که مصاحبه ای چیزی با آنها به عنوان نیروی سیاسی چپ گرا توی روزنامه ها چاپ می شود. چپ بدنام کنند. یک مشت احمق فریز شده ی دوزاری. گندشان بزند کلا.






مرتبط: چپ هپروتی / چپ دوزاری / چپ فسیل

۲۲ مرداد ۱۳۸۸

چپ دوزاری

این چپی که بر خلاف ورسیون هپروتی صکثی نیست که از قضا زیادی زمخت و زبر است را هم خیلی چپ نمی‌دانم (قابل تحمل‌‌تر چرا.. یکمی). دوزاری‌ها بر خلاف هپروتی‌‌ها توی فضا سیر نمی‌کنند و شاخک‌شان فقط در فواصل مطمئنه تیز نمی‌شود. اینها همین دور و بر را رصد می‌کنند، از سر ناچاری، چون پاهای‌شان روی زمین نیست، توی زمین است. از لنین سال پیش جم نخورده‌اند. مثل درخت که نه، مثل مجسمه، یا بهتر: گوشت فریز شده.
دوزاری‌ها وانمود می‌کنند که تفکر تاریخی دارند در صورتی که آلوده به تاریخ هستند. آدم‌ها را هم  نمی‌توانند از تاریخ‌شان پاک کنند. به طور مشخص فرقی بین میرحسین موسوی قبل از 22 خرداد 88 با میرحسین موسوی بعد از 22 خرداد 88 نمی‌بینند.

تا پیش از شب شمارش آرا توی تلویزیون و پوسترهایی که در خیابان دست سبزها بود مردی را می‌دیدم که پروژه‌ی پاکسازی کارخانه‌ها از کارگران سندیکالیست/کمونیست را اجرا کرد و قدرت صنفی را با زور اسلحه از آنها گرفت و به اعضای شاخه کارگری حزب جمهوری اسلامی تقدیم کرد، که در دوره‌ی نخست وزیری‌اش پیش‌نویس اولیه‌ی قانون کار با اجاره‌ای فرض کردن نیروی کار نوشته شد، که در چهار سال نخست‌وزیری او حقوق کارگران علی‌رغم رشد تورم جنگ افزایش پیدا نکرد.
حالا مردی را می‌بینم که تمام قد مقابل یک ظلم آشکار ایستاده، معامله هم نمی‌کند، وقتی بزرگان نظام ملتمس و مفلوک در خانه‌اش جمع می‌شوند دور از چشم هواداران‌اش زیر و رو نمی‌کشد، مصلحت‌اندیشی کاسبکارانه در حرف‌هایش نمی‌بینم. دقیقاً موسوی باید چکار کند؟ چکار کند تا پاک شدن او را از تاریخ‌‌اش ببینیم؟ چپ بودن که نه یعنی ندیدن.
 من در تجمع‌ها بدون خجالت اسم کوچک او را فریاد می‌زنم، هرچند "یاحسین" اش را می‌گذارم برای بقیه.

  اما درباره‌ی هاشمی، حتی هاشمی – که اگر دکمه‌اش دستم بود فشار می‌دادم تا به خاطر سالهای "تعدیل اقتصادی"‌اش در دادگاهی عادلانه محاکمه شود، و از این جهت و از جهت رغبت به شکنجه‌ی یک نفر با اره‌ی کند و کشیدن چارپایه از زیر پای چند نفر، هیچ ارادتی به گاندی ندارم- روز نمازجمعه حرف‌هایی را زد که هر آدم منصفی در آن شرایط باید می‌زد. می‌توانست سکوت کند. حتی اگر از او نفرت داریم این توانستن‌اش را ببینیم لااقل.

 دوزاری‌ها می‌گویند این جنبش طبقه‌ی ما (خودشان که البته نه، منظورشان کارگران است) نیست پس به ما ربطی ندارد. راست هم می‌گویند. اما نمی‌فهمند که می‌تواند باشد. انتظار دارند یک نفر بیاید در خانه‌شان را بزند و بپرسد خواسته‌ی شما چیست؟ شعار شما چیست تا ما برای/به‌جای شما فریادش بزنیم.

 تحلیل من این است که در نهایت کارگران بخشی از این جریان می‌شوند و مسیر آن را از اصلاح به سمت انقلاب می‌برند. سه-چهار سال پیش در جواب دوستانی که انقلاب کارگری را محتمل و حتی قریب‌الوقوع می‌دانستند حرفم این بود که وضع برای بدتر شدن جا زیاد دارد. اما حالا با ملموس شدن اثرات تمام شاهکارهای دولت احمدی‌نژاد و آخرین نمونه‌اش - نمونه اعلایش - فرم جدید قرارداد کار (بخشی از نقدم به تیپ جدید‌ قراداد کار را اینجا می‌گذارم) به آخرین مرحله‌ی بردگی نیروی کار رسیده‌ایم. هیچ‌جایی برای وخیم‌تر شدن اوضاع نمانده. در شرایط سرکوب شدید سندیکاهای مستقل و عدم امکان شکل‌گیری یک جنبش تماماً کارگری، کارگران چاره‌ای ندارند جز اینکه به تنها جنبش اعتراضی موجود بپیوندند. این جنبش هم آنقدر سالم هست که بتواند خواسته‌ها‌ی آنان را نمایندگی کند.





مرتبط: چپ هپروتی / چپ دوزاری / چپ فسیل

۲ تیر ۱۳۸۸

بحثی درباره‌ی اعتصاب

بلانشت: سلام. خواستم بپرسم "اعتصاب" در شرایط موجود چه جایگاه یا مفهومی می تونه داشته باشه؟ کارگرها (و کارمندهائی که با نهایت اغماض و صرفا برای یکی شدن صورت مساله در این ردیف قرار می دم) در دولتی که اکثریت قریب به اتفاق شاغلینش ساعتی یا قراردادی هستند، چطور می تونند تن به اعتصاب بدند؟ کارگرهائی که حتی در صورت تمکین به انجام کار "طابق نعل بالنعل" قراردادهای استثماریشون هم نمی تونند نسبت به تداوم کارشون برای فردا یا فرداها اطمینانی داشته باشند چطور ممکنه با هر انگیزه ی ارزشی، انسانی، اخلاقی یا ... از این تنها روزنه ی ادامه ی بقا چشم پوشی کنند؟ واقعا در این شرایطی که "استخدام رسمی" و "امنیت شغلی" فقط یه سرابه توی برهوت بیکاری و گرسنگی، امکان تن دادن به اعتصاب وجود داره؟

لئون: چند ماه پیش می‌توانستم حرف شما را تمام و کمال تایید کنم. اگر چند ماه پیش بود در تایید اضافه می‌کردم که اساساً اعتصاب یک ابزار اقتصادی است، وقتی مفید است که کار کارگر ارزش اقتصادی داشته باشد تا او بتواند با دریغ کردن کارش یک امتیاز صنفی طلب کند یا مثل امروز به تقلب در انتخابات یا کشتن مردم اعتراض کند. خب، اگر پایه را این تعریف از اعتصاب قرار می‌دادیم متعاقباً نتیجه می‌گرفتیم که در شرایط امروز ایران چون عرضه و تقاضای بازار کار برابر نیست و جهت سرمایه به سمت دلالی است تا تولید، وقتی اکثر کارخانه‌ها با ضرب و زور وام‌های دولتی لک و لکی می‌کنند پس محروم کردن کارفرما یا دولت از کار کارگران ارزش کافی برای طلب کردن امتیاز یا بیان اعتراض را ندارد.
تا چند ماه پیش به نظرم این استدلال مشکلی نداشت. اما الان سراپا اشکال است. علت‌اش هم بحث طولانی (و گاهی اوقات حتی فرسایشی) بود که از یکی دو سال قبل تا چند ماه پیش در همین رابطه با آدم محشری به اسم ایرج داشتم (شما که ایرج را می‌شناسید. باقی دوستان که احتمالا نوشته‌های او را در فاروم گفتمان دنبال نمی‌کردند می‌توانند یک بخش کوچکی از ایرج را که در وبلاگش جا شده ببینند، هرچند با زحمت).
در آن بحث طولانی یک چیزهایی یاد گرفتم از جمله اینکه ژست چپ بودن نگیرم و از آن طرف بر پایه‌ی فرضیات - انگار محتوم - راست استدلال کنم. ما وقتی ارزش آدم‌ها را به ارزش اقتصادی‌شان محدود می‌کنیم (فرو می‌کاهیم) و با آن اعتصاب را ناکارآمد جلوه می‌دهیم ‌در واقع یکمی شکل استدلال را تغییر داده‌ایم وگرنه این همان ضرب و تقسیم کردن‌ها و در فرمول گذاشتن‌های کذایی است که اگر با "یک لیوان چای داغ" صرف شود مو به تن‌مان سیخ می‌کند.
من الان نمی‌توانم به دلیل ارزش اقتصادی نیروی کار ارزش سیاسی آنان را انکار کنم. نگرانی شما به جاست. به دلیل نبود فصل اعتصاب در قانون کار هر اعتصابی "ترک کار" تلقی می‌شود و در شرایط فعلی بدون تداوم هم می‌تواند اخراج کارگران را در پی داشته باشد. قطعا اگر کارگران تصمیم به اعتصاب بگیرند از عاقبت کارشان خبر دارند. اما نباید اراده‌ی آدمی را که با قبول بیکاری و گرسنگی ارزش سیاسی‌اش را نمایش می‌دهد نبینیم. همان‌طور که اراده‌ی آدمی را که با دست خالی در مقابل این حیوانات زره‌پوش ایستاد و در نهایت روی آسفالت جان داد را دیدیم.