‏نمایش پست‌ها با برچسب نویسنده مهمان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نویسنده مهمان. نمایش همه پست‌ها

۲۹ بهمن ۱۳۸۹

میرحسین ـ استراتژي و تاكتيكهاي جنبش سبز



نویسنده: ایرج

موقعيت كنوني جنبش سبز چيست؟ نقاط ضعف و قوت آن كدامند؟ و چه آينده اي براي اين جنبش قابل تصور است؟ سعي مي كنم با توجه به وقايع اخير (25 بهمن و پس از آن) ولي نه صرفا بر اساس اين وقايع تحليلي از موقعيت فعلي جامعه ي ايران داشته باشم.

1)      ميرحسين موسوي:
بخش قابل توجهي از نقدهاي وارده بر جنبش سبز معطوف به شخصيت موسوي به عنوان رهبر اين جنبش است. اين نقدها بعضا "عدم پوزشخواهي موسوي از بابت كشتار سال 67" را زير ذره بين مي گذارند و تلويحا بيان مي كنند نخست وزير حاكميتي كه آن كشتار فجيع را رقم زد نمي تواند رهبري يك جنبش آزاديخواه را برعهده داشته باشد. نوع ديگري از نقد در اين زمينه نيز گاه ديده مي شود كه تاكيد موسوي بر "جمهوري اسلامي" و قانون اساسي موجود را گواه بر اين مي داند كه موسوي خود بخشي از نظام ج.ا. است و بنابراين هرگاه امر داير شود بين انتخاب ميان جنبش و بقاي نظام؛ قطعا دومي را برخواهد گزيد و در بزنگاه ملت را تنها خواهد گذاشت.
اين منتقدين مي پذيرند كه جنبش واجد اصالت ماهوي و همچنين اهداف قابل قبول است. اما معتقدند رهبري فعلي آن قابل اعتماد نيست و مي بايد به هرنحو (در جريان رشد جنبش يا در ضمن تعميق تئوريك آن) در ساحت رهبري جنبش تجديد نظر اساسي و تغيير گرانيگاه رخ دهد.

من پيشتر گفته ام و هنوز بر اين اعتقادم (بلكه بيش از پيش) كه موسوي و كروبي نه رهبران جنبش بلكه پرچم آن استند. يعني موسوي و كروبي نيستند كه مسير فكري جنبش و توقعات و خواستهاي آن را مي سازند يا حتي كنترل مي كنند. بلكه نيكبختانه اين جريان نقد و گفتگوي دروني جنبش است كه چنين وظيفه اي را برعهده دارد. اين جريان ممكن است خطا برود يا هيجانزده شود (كما اين كه به نظرم هدف گرفتن خامنه اي و سكوت درباره ي احمدي نژاد در جريان راهپيمايي 25 بهمن امري واكنشي بود و مبتني بر تحليل درستي از ماهيت حاكميت هم نبود) اما به هرحال اين جريان توسط موسوي ساخته يا كنترل نمي شود. از سوي ديگر 25 بهمن گواهي داد كه معترضين همچنان به موسوي و كروبي به عنوان پرچم جنبش وفادارند و اگرچه در يك سال گذشته به هيچ دعوت خياباني پاسخ ندادند؛ اما در پاسخ فراخوان موسوي با همه ي توان حاضر شدند و دوباره خيابان را فتح كردند.
به اين ترتيب من موسوي را نه رهبر فكري و هدايت كننده ي افكار عمومي جنبش؛ بلكه رهبر كاريزماتيك و محرك آن مي بينم.
با اين تفصيل؛ چه پاسخي براي نقدهاي پيش گفته مي توانم داشته باشم؟! سعي مي كنم پاسخ خود را در قالب يك مثال تاريخي مطرح كنم. دكتر محمد مصدق در سالهاي 30-32شخصيتي از لاي زرورق درآمده نبود. او سوابق سياسي فراواني داشت كه بعضا از نظرگاه آزاديخواهان نمي توانست مثبت ارزيابي شود (از دوران فرمانداريش در فارس تا حضورش در هيئتي كه مجلس جهت عذرخواهي از سردار سپه و بازگرداندن او پس از تهديد نظاميان اعزام كرد و سكوتش درباره ي افزايش اختيارات شاه در موسسان اواخر دهه ي بيست و ....). مصدق همچنين هرگز از نظام پادشاهي برائت نجست و همواره بخشي از آن نظام بود؛ هرچند ديده بود كه نظام پادشاهي همواره به سوي ديكتاتوري شاه سوق خواهد يافت. با اينهمه در جريان جنبش ملي شدن صنعت نفت مصدق به عنوان رهبر آن جنبش از سوي همه ي گروههايي كه اهداف جنبش را خواستني مي دانستند؛ پذيرفته شد.
خوب من شخصا از نظرگاه تاريخي يك شخص مصدقي نيستم و به طريق اولي امروز نيز خود را از هواخواهان ميرحسين موسوي نمي دانم. ولي معتقدم اگر رهبري فكري جنبش از موسوي منتزع باشد (كه به گمانم است)؛ مي توان به او در زمينه ي رهبري تاكتيكي جنبش اعتماد كرد. چرا كه او در اين يك سال و نيم نشان داده است بسيار پايدار؛ شجاع و در عين حال سياستمدار است. شخصا وجه روشنفكري بني صدر را قوي تر از موسوي مي دانم. اما در آزمون عملي؛ حقا اين موسوي بوده است كه با ادامه ي حضورش در كشور و همزمان پايداري بر مواضع اصولي جنبش؛ از بني صدر پيش است. هرگونه ترديدي درباره ي نسبت موسوي با نظام ج.ا. به عنوان ماشين سركوب پس از 25 بهمن برطرف مي شود؛ آنجا كه همه ي بخشهاي نظام 25 بهمن و موسوي را با شديدترين ادبيات محكوم كردند. حتي ناطق نوري هم كه در برابر دوربين از احمدي نژاد فحش خورده بود و نهايت پاسخش سكوت بود؛ مجبور شد به موسوي حمله كند و به اين ترتيب به جرگه ي هواخواهان احمدي نژاد بپيوندد. اين موج برخاسته بر ضد موسوي پس از 25 بهمن در ميان اجزاي حاكميت؛ گواه بر دو معنا است: اول آن كه خامنه اي كه دريافته است با موضعگيريهاي شخصيش عليه جنبش؛ نفرت همگاني را به سوي خود جلب كرده است؛ اكنون همچون احمدي نژاد درباره ي 25 بهمن سكوت مي كند و در عوض با صدور دستوري بسيار اكيد ساير اجزاي حاكميت را وادار به موضعگيريهاي نفرت انگيزي مي كند كه براي آنان جز لجن ماليدن به صورت خويش معنايي ندارد. اين دستور به قدري اكيد و تهديدآميز بوده است كه حتي هاشمي رفسنجاني نيز خود را ناگزير ديد از 25 بهمن –گيريم با لحني ملايمتر- برائت جويد. نكته ي دومي كه از اين قضايا به دست مي آيد همين است كه ديگر و با هيچ مقياسي نمي توان موسوي و كروبي را به عنوان بخشي از حاكميت (مثلا اصلاح طلب يا ...) به شمار آورد. راه آشتي به كل بسته شده است و اين گرچه ما را به پايداري موسوي مطمئنتر مي سازد؛ از سوي ديگر من را نسبت به اتفاقات پس از اين قدري نگران مي كند. ج.ا. بارها نشان داده است كه وقتي تحت فشار قرار بگيرد؛ راه حلهاي انفجاري-انتحاري را انتخاب خواهد كرد. من در عين اين كه بعيد مي بينم؛ معتقدم كه ممكن است در يكي دو هفته ي آينده موسوي ترور شود يا از آن ديوانه وارتر؛ دستگير و طي يكي دو روز اعدام شود.

2)      استراتژي و تاكتيكهاي جنبش
در بعضي نقدهاي وارده بر جنبش (يك موردش را در وبلاگ بامدادي ديدم) اين نكته طرح مي شود كه : "خوب كه چه؟" در اين نقدها پرسيده مي شود كه تظاهرات خياباني و ادامه ي اعتراضات چه فايده اي براي جامعه دارد و جز تزريق روحيه به معترضين چه اثري داشته است. اين نقدها گاه حتي كار را به جايي مي رسانند كه معترضين را مسئول ايجاد فضاي خفقان در جامعه به شمار مي آورند و معتقدند اعتراضهاي خياباني صرفا به تندروترين جناح حاكميت ميدان مي دهد تا گروههاي ميانه روتر را به حاشيه براند و سلطه ي خويش بر نظام را تحكيم كند. من جايي پاسخ اين ادعاها را داده ام و بد نمي بينم كه بخشي از آن پاسخ را اينجا تكرار كنم:

چنين تحليلي نه تنها 19 ماه اخير بلكه حتي چهار سال پيش از آن را نيز ناديده مي گيرد. گويي هيچ كودتايي در ايران اتفاق نيافتاده است. گويي اين اعتراض 19 ماهه بوده است كه حاكميت را به مسير ميليتاريسم سوق داده است نه آن كه ميليتاريستي شدن حاكميت طي يك دهه ي اخير و نمايش رسواي آن در انتخابات خرداد 88 منجر به گره شدن مشت مردمي كه به حق خود را صاحبان اين كشور مي دانند شده باشد. جاي علت و معلول عوض شده است و به نظر مي رسد كم كم كار به جايي برسد كه حاكميت بابت استحاله اش به حاكميت نظامي از مردم طلبكار شود.

اما به هرحال پرسش "خوب كه چه؟" بر سر جايش باقي است و با اين ادعا كه جنبش استراتژي خاصي ندارد؛ آن را ضعيف و بلكه بيهوده مي نامد.
چه پاسخي به اين نقد مي توان داد؟!
من ابتدا فرض را بر صحت ادعاي محوري اين نقد مي گذارم و موقتا مي پذيرم كه جنبش در تعيين استراتژي و اهداف ميان مدت خود دچار اشكال و بلكه خلاء است. خوب؟!
حال چه بايد كرد؟! حاكميتي داريم كه به نحو سازمان يافته و كاملا مرتب مشغول چپاول ثروت ملي ؛ برقراري خفقان محض در جامعه؛ تحميل فشار شديد اقتصادي جهت خرد كردن طبقه ي متوسط و به بردگي كشيدن شهروندان؛ سركوب هرنوع "عدم موافقت" به خشن ترين وجه ممكن و تخريب زيرساختهاي حياتي جامعه (اعم از اقتصادي و اجتماعي) است. از سوي ديگر يك جنبش اعتراضي را شاهديم كه هرچند قدرت بسيج كردن بخش عمده اي از شهروندان را دارد؛ از سردرگمي در تعيين اهداف ميان مدت براي خود رنج مي برد.
تكليف چيست؟! به نظرم از سه راه خارج نيست. يا بايد سكوت كرد و جنبش را رها كرد تا فروميرد و به اصلاح حاكميت از درون آن توسط نيروهاي ميانه رو(؟!) اميد بست. يا بايد جنبشي مستقل پديد آورد كه نه تنها نقطه ي قوت معتمد مردم بودن را واجد باشد؛ بلكه به نحوي تئوريك و عملي داراي استراتژي و هدفمندي در مراحل مختلف باشد. يا بايد به جنبش موجود پيوست و ضمن تقويت نقاط قوت فعلي آن؛ باب نقد و گفتگوي دروني در آن را گشود تا نقاط ضعف آن نيز اصلاح و خلاء تئوريك استراتژي در آن پر شود.
اگر بپذيريم كه راه حل اول اصلا راه حل نيست و بايد مطلقا كنار نهاده شود؛ و اگر بپذيريم كه راه حل دوم جز براي گروههاي از پيش متشكل (مانند كارگران اگر بتوان ايشان را در ايران امروز متشكل دانست كه شك دارم) اصولا ممكن نيست؛ تنها موضع باقي مانده راه حل سوم خواهد بود.
اما اين راه حل نمي تواند و نبايد مشتمل بر تضعيف يا محو عملكرد تاكتيكي جنبش باشد. رهبري تاكتيكي جنبش بايد متمركز و مورد توافق جناحهاي مختلف آن باشد و اين از قضا نقطه ي قوت جنبش است كه موسوي و كروبي مورد اعتماد بدنه ي جنبش استند. تاكتيكهاي جنبش را مي توان و بايد در خدمت اهداف آن قرار داد ولي بايد به ياد داشت "علت" جنبش مستقل از "هدف" آن است. جنبش يك موجودي نيست كه بر اساس طراحي از پيش تعيين شده و جهت نيل به مقصودي معين خلق شده باشد. بلكه معلول عللي است كه چون موجود بوده اند؛ جنبش حاصل آمده است. نمي توان حكم كرد كه تا وقتي استراتژي مدون و معيني براي جنبش تعريف نشده است؛ كليت آن را تعطيل كنيم. حضور در خيابان نه هدف بلكه بروز طبيعي جنبش تحت مديريت رهبران تاكتيكي آن است.


۲۱ دی ۱۳۸۹

داستان‌های بهرام صادقی


برای مخاطب فارسی زبان ادبیات زیاد پیش آمده که آرزو کند کاش زبان‌ مادری‌اش روسی بود، یا آلمانی و بیشتر صدالبته فرانسه. مخاطب پی‌گیر ادبیات می‌داند که ترجمه و یا خواندن با ذهن ترجمه‌گر فقط سطحی‌ترین لایه‌ی اثر ادبی را منتقل می‌کند: قصه. اتفاق اصلی در زبانی می‌افتد که نویسنده با آن زندگی کرده و لذت اصیل و عمیق و کامل از اثر او تنها مختص مردمی است که با زبان نویسنده زندگی می‌کنند.

شخصاً در ادبیات معاصر فارسی کسی را سراغ ندارم که قادر باشد چنین حسرتی را در مخاطبان غیر فارسی زبان برانگیزد، جز بهرام صادقی که به سلیقه‌ی من فقط چهار داستان خوب دارد و باقی داستان‌های کوتاهش مطلقاً شاهکارند.

اگر سعادت آشنایی با بهرام صادقی را نداشته‌اید می‌توانید مجموعه‌ی «سنگر و قمقمه‌های خالی» و همچنین چند داستان کوتاه دیگر که توسط دوست بزرگواری برای انتشار در اینترنت تایپ شده‌اند را از اینجا بردارید و بخوانید و طبیعتاً کف کنید.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

آوازی غمناک در یکی از روزهای بی‌خورشید


برای اول ماه مه

نویسنده: بلانشت


خورشید هم داشت می‌خوابید. خسته بود. در را بست و کلید را در قفل چرخاند. حجمی جلوی در نشسته بود. توی خودش فرورفته بود و چادرش را کشیده بود روی صورتش. صدا را که شنید سرش را بالا کرد.
«رفتم... دوائی که نوشتین سیصد هزار تومن می‌شد. بیست و سه هزار تومن بیشتر همرام نبود.»
کلمات سنگین بود و به زحمت از دهانش بیرون می آمد. چشم هایش خشک بود.
پرسید «حالش چطوره؟»
«مدام هذیون میگه. دیگه منم نمی‌شناسه.»
راه افتاد. زن هم بلند شد. ساکت بود و به زمین نگاه می کرد. گفت «بیا...»
زن هم راه افتاد. راهروی دراز و بوناک را سایه به سایه رفتند. اتاق تاریک بود. روی تخت، مرد دربند بود. دست ها و پاهایش به لبه های تخت گره خورده بود. با هر جنبشی تخت به ناله می افتاد. زن نشست.
«حالش بدتر شده. از کی به این وضعیته؟»
«سفت بستنش.»
شب بود. اما شب قرمز، نه شب سیاه. زن گفت «داره از دستم میره. اول خدا، دوم...» دوم؟ به خودش ناسزا گفت. «بیمه نیست؟»
چشم های زن گنگ شد. «بیمه ی چی؟»
از خودش خجالت کشید. اما باید چیزی می پرسید. چیزی که این فضای فشرده را بشکند. این هوای غیرقابل نفس کشیدن را. به مرد نگاه کرد. به جوانکی که باید زودتر از جواز طبیعت مرد می شد. مرد می‌بود. مردی که از داربست افتاده بود. از ارتفاع بیست متری. لخته های خون را از مغزش کشیده بودند. اما حالا چرک جای خون را گرفته بود. چرکی که داشت مرد را به آغوش جنون می کشاند. و به آغوش مرگ.
خودش را روی داربست خیال کرد. حتی از نردبان هم می ترسید. از آنهمه فضای خالی که آماده است تو را بکشد پائین و پائین تر. پایش را روی زمین محکم کرد. چشم های مرد فروتر رفته بود. فکر کرد شاید بیست متر فروتر. لب هایش را گاز گرفته بود. زن دست اش را گذاشت روی پیشانی مرد. خاموش بود. خاموش تر از تخت، وقتی که با تکان های مرد به ناله نمی‌افتاد. دقیقه‌ای نگذشته بود که دیگر توی این دنیا نبود. لب هایش روی دست مرد که دیگر جنبشی نداشت قفل شده بود.
«برو داروها رو بگیر...»
اسکناس ها را گذاشت توی دست زن و مشتش را بست. زن نمی‌فهمید.
«برو...»
زن چادرش را کشید روی سرش و رفت. ته راهرو تاریک بود. زن هم جزئی شد از همان تاریکی.

ــ ــ ــ


ترافیک کلافه اش کرده بود. پیاده می رفت زودتر می‌رسید. همین حالا هم نیم ساعتی تأخیر داشت. در تاکسی را که بست سرما به استقبالش رفت. انگشت هایش را مشت کرد. خون باید جریان طبیعی‌اش را طی می‌کرد. راه افتاد. هنوز لابلای ماشین ها بود که تلفن اش زنگ خورد. ناسزای راننده ای را شنید که عهد کرده بود او را به کف آسفالت بدوزد و ناکام مانده بود.
«تا ده دقیقه دیگه خودمو می رسونم.»
بالاخره توی پیاده رو احساس امنیت کرد. برگشت و به صف ماشین ها نگاهی انداخت. هر کدام مثل فاتح خیبری بودند که به سوی غنائم می شتافت. باز احساس سرما کرد. باید زودتر می رفت. قدم هایش را تند کرد. از چهارراه اول که گذشت تلفن دوباره زنگ خورد.
«الان می رسم. فقط دو دقیقه... چی؟... »
سرما راه اش را پیدا کرد و حس کرد که خون رگ هایش دارد یخ می زند. به دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست. چادر زن توی هوا موج می خورد و بالاخره سیاهی اش نور روز را گرفت.
نفهمید کی روز شد. اما سیاهی که رفت، جوانکی را روی یک داربست بیست متری دید که می خواست زودتر مرد شود. فاصله اش تا مرگ تنها بیست متر بود. چشم هایش را بست. چادر زن باز همه جا را سیاه کرد.

۱ فروردین ۱۳۸۹

درباره‌ خوش رقصی و اعلامیه هجرت مکابیز

يکي از اين + خوش رقصي ها:


دوم)

در جریان تحریم چیزی بنام دوسالانه ی کاریکاتور، توکانیستانی زیر بیانیه ی تحریم را امضا نکرد. به این کار می گویند بی تفاوتی یا خونسردی که در شرایط عادی می تواند خصوصیت خوبی باشد. در شرایطی که خون توی خیابان ریخته می شود و هیچکس صدایش بجایی نمی رسد جالب نیست اما هرکس توانی برای پرداخت هزینه دارد و کسی را نمی توان برای محافظه کاری سرزنش کرد. بیش از آن نمی توان از او طلب کرد.در اینجور مواقع شخصا بجای سرزنش کسی که بیانیه ای را امضا نکرده ، کسی را که امضا کرده ستایش می کنم. اما بعد، آن جناب رفت در همان جشنواره ای که قرار بود تحریم شود، داور شد.تنهایی مردم رویش تاثیری نگذاشته بود اما تنهایی یک کارگزار حکومتی دلش را به درد آورد و داوری جشنواره ی تحریم شده را پذیرفت. تحریم نکردن ،رقصیدن به آهنگ زور است که گاهی همه( جز آن معدود آدمهای بزرگ، واقعا بزرگ) به آن تن می دهیم. داور شدنش قرکمر اضافه بود که در بالا به تفصیل درباره اش نوشتم و مثال علیرضا شیرازی برای فهمش کفایت می کرد و حرمت سن و سال و پیشه ی توکا که هنر است مانع از آن می شد که بعنوان مثال دوم ذکرش کنم. اما کار به همین جا ختم نشد. رفت یک پست زد و تلاش کرد دیگرانی را که تحریم کرده بودند تحقیر کند.(+)به انگ های مختلف. این کار اسم زشتی دارد. کامنت گذاشتم برایش که اسمش را یادآوری کنم. کامنت را که هیچ جمله ی بی ادبانه ای در آن نبود سانسور فرمود. یک جورهایی مثل افتادن در باتلاق است. هی فرو می روی و دست آخر می بینی کارت آنقدر زشت می شود که آدم مجبور می شود از دایره ی ادب خارج شود و بهت بگوید. "احمدی نژاد". هم گند می زند. هم به گندش افتخار می کند. هم صدای مخالف را نمی شنود و هم پیش خودش فکر می کند "چه آدم باحالی ام من" .....آخر نوشته اش هم می نویسد "تمام شذ ، به کارمان برسیم" اصلا بعد از آنکه سد علی و الفنون گفتند انتخابات تمام شده و به کارمان برسیم.من یک چیزی را فهمیده ام. چیزهایی که تمام شدنشان را اعلام می کنند تمام نمی شود.



"سفر به انتهای شب" را اینجا بخوانید

http://www.zeno1.blogspot.com/

۲ بهمن ۱۳۸۸

نقد اسطوره؛ مسیر انقلاب

نویسنده: ایرج




1 – اشتباه نکنیم

ما در موقعيت انقلاب نيستيم. انقلاب در مرحله ي تفكر ؛ ايده اي ارائه مي دهد و براي نيل به آن مي كوشد. اين يعني انقلاب ماهيتي مثبت انديش است. انقلاب در نفي بدي متوقف نمي شود. بلكه بيان مي كند كه از نظرگاه آن "نيكي" چيست. به شعارهاي جنبش سبز اما وقتي نگاه مي كنيم مي بينيم كه اين وجه در آن غايب است. معترضين مي دانند چه نمي خواهند. مي دانند حاكميت موجود بد است. اما بر سر آن جايگزين "نيك" چنان اختلاف و تشتتي در آراء وجود دارد كه مطلقا نمي توان حتي برآيندي معين از خواست نهايي جنبش تصور كرد.

از سوي ديگر انقلاب در مرحله ي عمل ساختارهاي پيشين را نفي مي كند و جهت برپا داشتن مقصود و راي فكري خود نهادهايي نو مي آفريند. نهادهايي از بيخ و بن متفاوت با آنچه در جريان انقلاب سرنگون مي شود. اين پروسه اي بديهي است كه تفكر جديد ساختار اجتماعي جديد پديد مي آورد. شعار آزادي برابري و برادري انقلاب كبير نمي توانست در همان ارتش اشرافي لوئي چهاردهم تجلي كند و غايت راستين آن انقلاب (دولت-ملت) پديد آمدن ارتش مبتني بر خدمت نظام وظيفه بود. در عرصه ي عمل نيز مي بينيم كه معترضين فقط در لغو (يا تحديد اختيارات) شوراي نگهبان و رهبر نظام متفقند و هيچ افقي براي خرد كردن ماشين بوروكراسي در پيش چشم ندارند.

علت چيست؟

تقريبا واضح است كه حركت اعتراضي اخير برخاسته از طبقه ي متوسط جامعه است. اين طبقه هرچند از فساد احمدي نژاد و استبداد رهبري ج.ا. و حماقتها و فرصت سوزيهاي نظام به فرياد آمده است ؛ اما همچنان ريشه در جامعه ي بوروكرات دارد و چشم انداز جامعه اي غير سلسله مراتبي برايش خوف انگيز است.

از سوي ديگر اين توقع كه جنبش حاضر به پيش رود و سپس نتايج و پيروزيهاي آن همچون ميوه اي رسيده به دامن طبقات مستعد انقلاب بيافتد بيهوده است. حاشيه نشينان جامعه ي ما به دليل فقر شديد فكري بيشتر دوستدار احمدي نژاد هستند و نمي بينند (هنوز) كه سياستهاي اين مدعي عدالت اجتماعي و مرفه ستيزي چند قدمي از راستگراترين سياستها نيز آنسوتر است. كارگران نيز تا آنجا كه به چشم مي رسد اغلب متفرق هستند و گروههاي كارگري منسجم نيز خرجشان را از جنبش سوا مي دانند و كمتر حمايتي از آنان در اين حركت به چشم مي رسد. البته هنوز دير نيست و بعيد نيست با بالا گرفتن آتش؛ كارگران نيز در جريان اين موج به راه افتاده قرار گيرند. اما اين كه ايشان در آن مرحله خواهند توانست بر جريان خواستها و عملكرد جنبش اثر بگذارند و ماهيت آن را به انقلابيگري سوق دهند محل ترديد است. روشنفكري جامعه ي ما بسيار نحيف است و همين بدنه ي لاغر نيز كمتر انقلابي و بيشتر خواهان رفرم است. به نحوي كه بيش از آن كه كار روشنفكري در اين جامعه پديد آوردن دلايلي براي عصيان توده ها باشد؛ به دعوت ايشان به سكون و آرامش و اميدوار كردن ايشان به قدمهاي كوچك و پيوسته خلاصه شده است.

به اين ترتيب؛ به نظرم بعيد است حركت حاضر به يك انقلاب بيانجامد. اما اين هرگز به معناي كوچك شمردن اين حركت نيست. هر قدمي –هرقدر و هرچند ناچيز- در ستيز با ستم، ارجمند و بزرگ است تا چه رسد به چنين اعتراض شكوهمند با چنين شهداي دلير و بزرگواري. شهدايي كه آنطور كه واكنش و روش خانواده هاي محترم ايشان را مي بينيم و مي شنويم؛ به "شرافت و اصالت نسب" معتقد مي شويم.

2 - تامل کنیم

من انقلاب را تقريبا همانطوري مي فهمم كه لئون در مطلب كوتاهش در زمينه ي آنارشيسم مطرح كرده بود. بنابراين هرچند جامعه ي ايراني را مستعد امر انقلاب نمي بينم؛ اما معتقدم مي توان بذرهاي انقلاب را در دل اين حركت كاشت و به انتظار به بار نشستن آن بود. چه اين جنبش در عزل رهبر ج.ا. و اصلاح قانون اساسي موجود به يك قانون عاقلانه تر موفق شود و چه خداي نخواسته سركوب خونيني در كمين آن باشد؛ در هيچيك از اين دو حالت توليد زبان و نقد اسطوره نبايد فراموش شود. اسطوره ي علي خامنه اي امروز و به مدد حماقتهاي پي در پي او به مضحكه اي مبدل شده است كه پيروان او را به حق شايسته ي نام "سانديس خوار" ساخته است. اين لقب البته بيش از اشاره به شكم پرستي يا طمعكاري آن جماعت بي مقدار –كه خون عاشورا را به عينه ديدند و حتي به حد كوفيان شرف نداشتند كه بر آن خون دل بسوزانند و بگريند- به گداطبعي و كم قيمتي آنان اشاره دارد. با اين حال عرصه ي زبان فارسي نبايد از نقد (هرچند با زبان هجو) آن خالي بماند. چرا كه در غياب يك نقد راستين ؛ اين حوزه از مداحيهاي رذيلانه يا مخالفتهاي مبتني بر حماقت (مثل آن كه كسي همه هماننديهاي اين حاكميت با اسرائيل را ناديده بيانگارد و بخواهد تنفر عمومي از خامنه اي را به سود اسرائيل مصادره كند) پر خواهد شد. از سوي ديگر همهمه اي كه در آن مي زييم فقط مشتمل بر اين اسطوره ي درهم شكسته نيست. از قضا اسطوره هاي قوي تر و خطرناكتر در جبهه ي سبز است. اسطوره هايي از قبيل قانونگرايي؛ جمهوري ايراني؛ نه غزه نه لبنان و ...... اگر مايليم جنبش موجود به يك انقلاب راستين بيانجامد نخستين قدم اين است كه ضمن تحسين و تعظيم شرافت و دلاوري درخشنده در آن؛ تلقي فكري آن را با نقد مداوم ارتقا دهيم و آن را حقگراتر و انساني تر از آنچه كه است سازيم.

3 – چپ را فراموش نکنیم

اين فراموش نكردن چپ صرفا به معناي تاكيد بر مسئله ي كارگران در نوشته هايمان نيست. فقط نقد جنبش سبز از ديدگاه منافع طبقه ي كارگر نيست. بلكه از سوي ديگر يادآوري مسئوليت طبقه ي كارگر به ايشان است. با آنچه كه دوستمان در "اينجا و اكنون" نوشته است؛ به گمانم بتوان شعر برتولت برشت را خطاب به كارگران خواند كه:

بيرون بيا رفيق

رها كن مزدي را كه ديگر شكمي را سير نمي كند

و سقفي را كه

ديگر حريف باران نمي شود

از سوي ديگر من برخلاف دوست رزا در "حاشيه ها" و بعضي ديگر دوستان اصلا به تقدم شكم بر آزادي قائل نيستم. من مطمئنم مشغوليت ذهني اصلي هر انساني (اعم از كارگر يا غيره) حقوق و شأن انساني او است. اگر كارگران حقوق اقتصادي خود را مطالبه مي كنند جز به اين دليل نيست كه بدون آن حقوق ؛ خود را در برابر مصائبي كه شرف ايشان را تهديد مي كند (از قبيل شرمساري در برابر فرزند گرسنه يا بيمارشان) بي دفاع مي بينند. اما اين به معناي بي توجهي يك انسان (كارگر) به ديگر حرمتهاي انساني او نيست. توضيح بديهي اين ادعا را با يك مثال مي دهم: اگر به كارگري كه چندين ماه است حقوق دريافت نكرده و به راستي مستاصل است پيشنهاد شود كه هردو كليه ي خود را؛ چشمان خود را يا دختر خود را به فروش برساند؛ ممكن است بپذيرد؟!

وظيفه ي چپ علاوه بر حمايت از حقوق اقتصادي كارگران؛ همچنين نشان دادن اين موضوع به ايشان است كه آزادي انساني دختر او كمتر از حرمت جنسي او نيست. و اين كه آگاهي مختارانه؛ چيزي كم از چشم ندارد و اين كه اگر قلب آدمي براي زندگي بيولوژيك او قطعا لازم است؛ بدون سربلندي و حق "بدون ترس زيستن" ؛ زندگي انساني غيرممكن خواهد بود.

از نظر من تعلق خاطر چپ به رنجبران جامعه بيش از هرچيز ناشي از آن است كه نوع زندگي اينان با "كار" به زندگي انساني شبيه تر است. و به اين دليل كه نفعي در نظام بهره كشي و تحقير ندارند؛ به آرمان برابري و برادري نزديكترند. اما اين تئوري هرقدر درست باشد؛ نمي تواند چشم مرا بر واقعيت ببندد. تعلق خاطر چپ به كارگران در اين موقعيت بايد در تشويق ايشان به حركت تجلي كند. وگرنه حقيقت ذاتي طبقه ي كارگر نيست. از نظر من انسان سربلندي كه در برابر ستم قد علم مي كند (هركه باشد) بسيار زيباتر و دوست داشتني تر از آدميزاد ترسيده و سرفروافكنده است (هرچند كارگر باشد.)


۱۴ آبان ۱۳۸۷

دیگر نمی توانم مثل قبل پلاک خیابان دکتر محمد قریب را به آسانی بخوانم


مريم: مشعوفم که اسم روزگار قریب را در لیست لذات خوشي‌ها و روزهای شما می بینم. فکر نمی کنم دیگر هرگز مخاطبان تلویزیون شانس این را پیدا کنند که همچون چیزی از صدا و سیمای ملی و غیرملی ببینند. کیانوش عیاری همیشه خوب بود. در آنسوی آتش، شبح کژدم، بودن یا نبودن و در عکسهای آبادانی ها!(تنها تصاویری که از این فیلم حیف شده دیده ام) ولی روزگار قریب یک شاهکار ممتاز است که واقعا به هیچ قبل و بعدی مربوط نیست و به یک اتفاق قائم بالذات تبدیل شده. باورم نمی شد که یک گروه وطنی به این خوبی و بی عیب و نقصی از پس چنین کار گروهی طاقت فرسایی برآمده اند. خود عیاری هم اما با آن ظاهر دوست داشتنی یک داستانگوی روح پرور است. جسارت مثال زدنی اش در ایده و ایده پروری، با فیلمنامه یگانه و حقیقتا بدون ضعفی که یک الف کم و زیاد ندارد، خط داستانی"دیگر هرگز تکرار نشونده"، کارگردانی بی نظیر و بازی گرفتن های فوق تصور از کوچک و بزرگ فقط بخشی از کاری ست که کرده. واقعا یکسال است در آتش اشتیاق زیارت این آدم و یک سلام و خسته نباشید قربان گفتن به او می سوزم و دیگر نمی توانم مثل قبل پلاک خیابان دکتر محمد قریب را به آسانی بخوانم. لحظه به لحظه این کار آنقدر درگیر کننده، جذاب و اصیل بود که مقدور است آدم تمام قسمتهایش را در یک روز ببیند و حتی با این که از خیلی از قسمت ها قریب هفشت ماه گذشته است هنوز از اکران مغزم پایین نیامده اند. من به اجبار شیفتگی، در یک قدمی مرگ و زیر سِرُم هم آن را از دست ندادم.
*اگر جای یکی از این کارگردان خوشحال ها بودم که برای خوش خوشان عمه خاله شان سریال و فیلم می سازند، بعد از دیدن یک قسمت از روزگار قریب از رشک و حسادت می مردم و یا دست کم از خجالت، کار فیلم و تصویر را برای همیشه کنار می گذاشتم.


لئون: همچین شاهکاری را حتی اگر سینمای ما آزادی اروپا را می‌داشت و امکانات هالیوود را هم، از هیچ کارگردان ایرانی توقع نداشتم. از فیلم های عیاری فقط بودن یا نبودن را دیده بودم که نهایتا می‌شد گفت بدک نبود و قبلا هم یک سریال مزخرفی برای تلویزیون ساخته بود به اسم هزاران چشم. اما روزگار قریب شاهکار بود. نه فقط ظرائف داستانگویی و لحظات نابی که با یک کلمه یا یک اشاره دست و لب ورچیدن می ساخت و نه حتی بازی های درخشان کسانی که در سریال و یا حتی فیلمی مشابه طبيعتا نقش دکور را بازی میکردند (بازی پسری که فقط قرار بود خانه‌ای که مرد فراری در آن پنهان شده بود را نشان دهد و آن اطراف بپلکد را به یاد بیاور) و نه هیچی.. اینها را بگذار کنار. ببین این مرد چطور از فقر حرف زد و زشت ترين چهره‌اش را نشان‌مان داد و شکایت کرد و عصبانی شد و ما را عصبانی کرد بدون آنکه ضجه مویه کند و اطفار بريزد. بدون اینکه گیس بکشد و سلیطه بازی در بیاورد. بدون آنكه باعث تحريك حس كاسبكارانه ترحم ما شود. تمام لحظات اين سريال در پاسداشت انسان بود بدون آنكه از انسان بت بسازد و اين خيلي سخت است. حالا مي‌گويم سخت است كه اين سريال ساخته شده وگرنه مي‌گفتم غير ممكن است. عجبش اينجاست كه اين آدم روشنفكرانه‌ترين و هنرمندانه‌ترين اثر نمايشي ايراني را براي خانواده‌هايي ساخت كه همزمان داشتند از همان كانال تلويزيون قصه آبكي-آموزنده يتيم‌هاي بي‌نوا كه دايي ناخلف مي‌خواهد خانه‌شان را بالا بكشد را دنبال مي‌كردند و يك كانال آن طرف‌تر هم فريدون جيراني معركه‌ي گرگ ناقلا-بز سم‌طلا راه‌ انداخته بود و کمال تبریزی هم که به ما یادآوری میکرد که یک دوره ای از تاریخ ایران کلهم ملت توی کف شهریار بوده اند و اینکه ما با "حیدر بابا یالوندی" به عرش اعلا نمی رویم فقط به این دلیل است که ترک نیستیم و ترکی نمی فهمیم... و در همچين شرايطي من و مادرم (كه طرفدار متعصب اين سريال‌هاست) در كمال تفاهم كنار هم مي‌نشستيم و روزگار قريب را تماشا مي‌كرديم. ما دوتا كه موقع پخش سريال تفنگ‌ سر پر و كيف انگليسي نزديك بود كارمان به طلاق و طلاق‌كشي برسد تا اينكه خودش يك نفر را آورد كه سيم تلويزيون داخلي اتاقم را درست كنند و ماجرا ختم به خير شد... اصلا همين دو تا سريالي كه اسم بردم. ببين با روزگار قريب سليقه ما چقدر رشد كرد.
خلاصه اگر موفق شدي و بالاخره جايي اين آدم بزرگ را ديدي يكطوري كه يعني حواست نيست و مثلا داري شانه‌اش را مي‌تكاني كنار گوشش بگو دو نفر ديروز عصر كه دوشنبه بود، گير كرده در ترافيك وليعصر كه با باران و نور و دود اکزوز و صدا، طاقت‌بر و مردافكن شده بود، فكرشان پيش دوشنبه‌های بدون روزگار قریب بود، که چکارش کنند.
(راستي اگر توي صدا و سيما آشنا ماشنا داري بپرس مگر خداي نكرده آن حوالي قحطي خنگ و خل آمده يا منبع لایزال شورجه‌هاي‌شان ته كشيده بوده كه اين سريال را دادند كيانوش عياري بسازد؟ بگو خب نامردها مي‌گذاشتيد خود شورجه سلحشور كارش با يوسف تمام بشود و سر فرصت برود سراغ دكتر قريب تا اينطور جهان‌بيني ما به هم نريزد و تن‌ خودتان هم موقع پخش تصوير مهندس بازرگان بدون فحاشی و فرح بدون اینكه خون از لب و لوچه‌اش بچكد، مثل بيد نلرزد.)



مکابیز: من هم فکر می کنم روزگار قریب شاهکار بود. نه در مقایسه با بقیه ی سریالهای ایرانی. در مقایسه با هر قطعه ی دراماتیکی که با دوربین فیلمبرداری شده باشد.ایرانی و خارجی هم ندارد. بالاخره ما باید یک جایی خجالت را کنار بگذاریم و از این واژه استفاده کنیم. من شخصا انزجارم را از هر کسی که گمان می کند آنچه در قاب تلویزیون می بیند لزوما مبتذل تر از آن چیزی است که بر صحنه ی تئاتر می بیند اعلام می کنم. به همین دلیل دیده اید که در همین فضای وبلاگشهر برای یک تئاتر نیمه روانشنسانه ی دوزاری چه به به و چه چهی راه می اندازند اما اسم این شاهکاری را که نجیبانه دوشنبه ها از جلوی مان رد شد را نمی آورند.مسئله ی شاهکار بودن روزگار قریب چند بعد دارد. اولش از نظر نشان دادن جزییات که به خودی خود لذتبخش بود( دکتر قریب داشت می مرد و آب می خواست و زری مامان لیوان را گرفته بود به دکتر آب بدهد پرستار گفت برایش خوب نیست زری مامان مستاصل و عصبانی بود یک بچه لباسش را می کشید و آب می خواست . زری مامان آب را داد بهش . بچه دستش را کرد توی لیوان و زری مامان بی حواس لیوان را گرفت و برد) بعد دیگرش بعدی است که لئون هم اشاره کرد. دید درستی نسبت به انسان دارد. بدون دلسوزی کردن واقعیت را نشان می دهد.برای وضع مطلوب شعار نمی دهد و نوحه نمی خواند. همانطور که چخوف گفته. بهترین راه برای ترسیم وضع مطلوب نشان دادن وضع موجود است.مثلا قسمت مداد. یک بچه چشم آن یکی را ناکار کرده بود آن یکی چاقو زده بود به این یکی و هیچکدام آنها به نظر ما گرگ های دیگری نمی آمدند. بچه های فرشته خصال لباس پاره ی حکمت گوی سینمای سالکان فستیوال هم نبودند. آدمهایی بودند اسیر وضعیت. این سریال هم وضعیت را نشان می داد.
امتیاز سوم سریال هم جذابیت داستانهایش بود که به گمانم همان وجهی است که ادمهایی با توقع های متفاوت را پای سریال نگه داشت.البته در نهایت همین امتیاز برای عالی بودن یک سریال کافی است. ولی گاهی درام را برای پرداختن به جزییات رقیق می کرد. در اینجا حوصله ی بیننده ی عادت کرده به سکانس پلان های نیم ثانیه ای سر می رفت. ولی در همان صحنه های کشدار هم گاهی آنقدر چیزهای جالب توجه می ریخت که بیینده از روی کنجکاوی(مثل یک فیلم مستند) نگاهش کند. مثلا صحنه های خزینه در بازگشت از گرکان که تقریبا یک قسمت کامل را گرفت ولی دنیایی را که دیگر کاملا از بین رفته بود بازسازی کرد.

۱۱ دی ۱۳۸۶

اسير

نویسنده: بلانشت

تنها هستيم. من و آينه. من آينه را نگاه مي كنم و متوجه ميشوم كه انعكاس تصويرم باز هم پريده رنگ تر از چهره ي واقعي ام است و حاشيه هاي صورتم كم تر شفاف و تقريبا محو هستند. مثل سنگريزه هائي كه از پس بركه يا حوضي ديده مي شوند.

زمستان است، اما مثل تابستان نمي داني چرا زن ها هميشه پاهايشان لخت است با وريدهاي واريسي كلفت؛ طناب هاي متورمي كه مثل چوب خشك از ساق ها بالا مي دوند. حكايت دخترها هميشه مثل هم است و مادرها هم اين را مي دانند و هرگز خود را فريب نمي دهند.


*

تنها بودم. با پدرشوهرم و مادربزرگ كري كه با جملاتي سست و شكسته كه به زحمت ميان لثه هايش مي سريد حكم مي كرد كه چراغ ها را خاموش كنم. اطاعت مي كردم اما تا فتيله ي چراغ را پائين مي كشيدم شبح تاريكي و ترس قد مي افراشت و من براي اين كه در روشنائي باشم كنار پنجره كز مي كردم. از شوهرم خبري نداشتم. دو سال از خدمت نظامش گذشته بود و از آخرين باري كه براي ديدن مان آمده بود هشت ماهي مي گذشت. باران روي هره ي پنجره شر شر مي كرد و اتاق تاريكم پر شده بود از اشباحي كه بخار تند و سريعي كه از دهان شان برمي خاست وجودشان را اعلام مي كرد. پائين رفتم. پدرشوهرم داشت دكمه هاي پالتوي خيس اش را باز مي كرد. اين اولين تصوير آن شب است كه به خاطر دارم. جلوي در ايستاده بود و به بيرون، گاهي به زمين و گاهي به آسمان، خيره شده بود. نيمه پوشيده رفتم پشت سرش تا من هم به بيرون نگاه كنم و آب گل آلود را كه تا پله ي اول آمده بود ديدم. آب از لوله ي ناوادان بيرون مي خزيد، همچون ماري از سبدش. برگشت و نگاهش را به من دوخت. با دست هايم روي شانه، خودم را عقب كشيدم. مچ دستم را گرفت و مرا از پله ها پائين برد. آنقدر كه خودم را در آب گل آلودي كه تا مچ پايم مي رسيد يافتم و باران شديد مجبورم كرد تا سرم را پائين بياندازم. چشم هايم را بستم اما از آب فراواني كه از ميان پاهايم مي گذشت دچار سرگيجه شدم. موهاي پدرشوهرم روي پيشاني ريخته و پوستش سفت و محكم و تيره بود. چهره اش خيس باران، اما لب هايش خشك بود و عطش داشت. در آشفتگي پله ها حركاتش مثل تموج باد، ديوانه وار و خشمگين بود. دست هايش براي خشم او كفايت نمي كرد. چشم هايش بسته بود و سنگين تكيه داده بود به ديوار، انگار براي بيرون جهاندن ناگهاني حيات. باران شدت گرفته بود. اما ديگر نمي توانست به ما و لباس هاي مان كه پيش از اين خيس شده بود آسيبي برساند. با زمين يكي شدم و گل و لاي مدفون ام كرد.

ناگهان چشمان حيرت زده ي او را ديدم و دستهايش، كه كلاهي را مي چرخاند. مثل صاعقه اي آمده بود و هنوز صداي رعدش را نشنيده بودم. لحظه اي درخشيد و بعد آرام برگشت و خودش را جمع كرد، مثل حلزوني كه هنگام خطر شاخك هايش را به درون مي كشد. شالش را دور گردن و شانه ها محكم كرد تا با چيزي كه هميشه متعلق به او بود و برايش آشنا، احساس آرامش كند. در را كه پشت سرش بست فهميدم كه اسير نگاه ابدي آينه ام.


*
زمستان است، اما مثل تابستان نمي داني چرا زن ها هميشه پاهايشان لخت است با وريدهاي واريسي كلفت؛ طناب هاي متورمي كه مثل چوب خشك از ساق ها بالا مي دوند. حالا مدت ها گذشته است و آن دختر من بودم. يا شايد مادر من. يا شايد مادر مادر من. نمي دانم. زن هائي مرده كه نيمه عريان سرخاب به صورت دارند اما رنگ پريده اند. من و آينه دوستاني ديرينيم. چهره ام به تدريج محوتر مي شود. كاش باراني آن را مي شست.