نویسنده: ایرج
موقعيت كنوني جنبش سبز چيست؟ نقاط ضعف و قوت آن كدامند؟ و چه آينده اي براي اين جنبش قابل تصور است؟ سعي مي كنم با توجه به وقايع اخير (25 بهمن و پس از آن) ولي نه صرفا بر اساس اين وقايع تحليلي از موقعيت فعلي جامعه ي ايران داشته باشم.
1) ميرحسين موسوي:
بخش قابل توجهي از نقدهاي وارده بر جنبش سبز معطوف به شخصيت موسوي به عنوان رهبر اين جنبش است. اين نقدها بعضا "عدم پوزشخواهي موسوي از بابت كشتار سال 67" را زير ذره بين مي گذارند و تلويحا بيان مي كنند نخست وزير حاكميتي كه آن كشتار فجيع را رقم زد نمي تواند رهبري يك جنبش آزاديخواه را برعهده داشته باشد. نوع ديگري از نقد در اين زمينه نيز گاه ديده مي شود كه تاكيد موسوي بر "جمهوري اسلامي" و قانون اساسي موجود را گواه بر اين مي داند كه موسوي خود بخشي از نظام ج.ا. است و بنابراين هرگاه امر داير شود بين انتخاب ميان جنبش و بقاي نظام؛ قطعا دومي را برخواهد گزيد و در بزنگاه ملت را تنها خواهد گذاشت.
اين منتقدين مي پذيرند كه جنبش واجد اصالت ماهوي و همچنين اهداف قابل قبول است. اما معتقدند رهبري فعلي آن قابل اعتماد نيست و مي بايد به هرنحو (در جريان رشد جنبش يا در ضمن تعميق تئوريك آن) در ساحت رهبري جنبش تجديد نظر اساسي و تغيير گرانيگاه رخ دهد.
من پيشتر گفته ام و هنوز بر اين اعتقادم (بلكه بيش از پيش) كه موسوي و كروبي نه رهبران جنبش بلكه پرچم آن استند. يعني موسوي و كروبي نيستند كه مسير فكري جنبش و توقعات و خواستهاي آن را مي سازند يا حتي كنترل مي كنند. بلكه نيكبختانه اين جريان نقد و گفتگوي دروني جنبش است كه چنين وظيفه اي را برعهده دارد. اين جريان ممكن است خطا برود يا هيجانزده شود (كما اين كه به نظرم هدف گرفتن خامنه اي و سكوت درباره ي احمدي نژاد در جريان راهپيمايي 25 بهمن امري واكنشي بود و مبتني بر تحليل درستي از ماهيت حاكميت هم نبود) اما به هرحال اين جريان توسط موسوي ساخته يا كنترل نمي شود. از سوي ديگر 25 بهمن گواهي داد كه معترضين همچنان به موسوي و كروبي به عنوان پرچم جنبش وفادارند و اگرچه در يك سال گذشته به هيچ دعوت خياباني پاسخ ندادند؛ اما در پاسخ فراخوان موسوي با همه ي توان حاضر شدند و دوباره خيابان را فتح كردند.
به اين ترتيب من موسوي را نه رهبر فكري و هدايت كننده ي افكار عمومي جنبش؛ بلكه رهبر كاريزماتيك و محرك آن مي بينم.
با اين تفصيل؛ چه پاسخي براي نقدهاي پيش گفته مي توانم داشته باشم؟! سعي مي كنم پاسخ خود را در قالب يك مثال تاريخي مطرح كنم. دكتر محمد مصدق در سالهاي 30-32شخصيتي از لاي زرورق درآمده نبود. او سوابق سياسي فراواني داشت كه بعضا از نظرگاه آزاديخواهان نمي توانست مثبت ارزيابي شود (از دوران فرمانداريش در فارس تا حضورش در هيئتي كه مجلس جهت عذرخواهي از سردار سپه و بازگرداندن او پس از تهديد نظاميان اعزام كرد و سكوتش درباره ي افزايش اختيارات شاه در موسسان اواخر دهه ي بيست و ....). مصدق همچنين هرگز از نظام پادشاهي برائت نجست و همواره بخشي از آن نظام بود؛ هرچند ديده بود كه نظام پادشاهي همواره به سوي ديكتاتوري شاه سوق خواهد يافت. با اينهمه در جريان جنبش ملي شدن صنعت نفت مصدق به عنوان رهبر آن جنبش از سوي همه ي گروههايي كه اهداف جنبش را خواستني مي دانستند؛ پذيرفته شد.
خوب من شخصا از نظرگاه تاريخي يك شخص مصدقي نيستم و به طريق اولي امروز نيز خود را از هواخواهان ميرحسين موسوي نمي دانم. ولي معتقدم اگر رهبري فكري جنبش از موسوي منتزع باشد (كه به گمانم است)؛ مي توان به او در زمينه ي رهبري تاكتيكي جنبش اعتماد كرد. چرا كه او در اين يك سال و نيم نشان داده است بسيار پايدار؛ شجاع و در عين حال سياستمدار است. شخصا وجه روشنفكري بني صدر را قوي تر از موسوي مي دانم. اما در آزمون عملي؛ حقا اين موسوي بوده است كه با ادامه ي حضورش در كشور و همزمان پايداري بر مواضع اصولي جنبش؛ از بني صدر پيش است. هرگونه ترديدي درباره ي نسبت موسوي با نظام ج.ا. به عنوان ماشين سركوب پس از 25 بهمن برطرف مي شود؛ آنجا كه همه ي بخشهاي نظام 25 بهمن و موسوي را با شديدترين ادبيات محكوم كردند. حتي ناطق نوري هم كه در برابر دوربين از احمدي نژاد فحش خورده بود و نهايت پاسخش سكوت بود؛ مجبور شد به موسوي حمله كند و به اين ترتيب به جرگه ي هواخواهان احمدي نژاد بپيوندد. اين موج برخاسته بر ضد موسوي پس از 25 بهمن در ميان اجزاي حاكميت؛ گواه بر دو معنا است: اول آن كه خامنه اي كه دريافته است با موضعگيريهاي شخصيش عليه جنبش؛ نفرت همگاني را به سوي خود جلب كرده است؛ اكنون همچون احمدي نژاد درباره ي 25 بهمن سكوت مي كند و در عوض با صدور دستوري بسيار اكيد ساير اجزاي حاكميت را وادار به موضعگيريهاي نفرت انگيزي مي كند كه براي آنان جز لجن ماليدن به صورت خويش معنايي ندارد. اين دستور به قدري اكيد و تهديدآميز بوده است كه حتي هاشمي رفسنجاني نيز خود را ناگزير ديد از 25 بهمن –گيريم با لحني ملايمتر- برائت جويد. نكته ي دومي كه از اين قضايا به دست مي آيد همين است كه ديگر و با هيچ مقياسي نمي توان موسوي و كروبي را به عنوان بخشي از حاكميت (مثلا اصلاح طلب يا ...) به شمار آورد. راه آشتي به كل بسته شده است و اين گرچه ما را به پايداري موسوي مطمئنتر مي سازد؛ از سوي ديگر من را نسبت به اتفاقات پس از اين قدري نگران مي كند. ج.ا. بارها نشان داده است كه وقتي تحت فشار قرار بگيرد؛ راه حلهاي انفجاري-انتحاري را انتخاب خواهد كرد. من در عين اين كه بعيد مي بينم؛ معتقدم كه ممكن است در يكي دو هفته ي آينده موسوي ترور شود يا از آن ديوانه وارتر؛ دستگير و طي يكي دو روز اعدام شود.
2) استراتژي و تاكتيكهاي جنبش
در بعضي نقدهاي وارده بر جنبش (يك موردش را در وبلاگ بامدادي ديدم) اين نكته طرح مي شود كه : "خوب كه چه؟" در اين نقدها پرسيده مي شود كه تظاهرات خياباني و ادامه ي اعتراضات چه فايده اي براي جامعه دارد و جز تزريق روحيه به معترضين چه اثري داشته است. اين نقدها گاه حتي كار را به جايي مي رسانند كه معترضين را مسئول ايجاد فضاي خفقان در جامعه به شمار مي آورند و معتقدند اعتراضهاي خياباني صرفا به تندروترين جناح حاكميت ميدان مي دهد تا گروههاي ميانه روتر را به حاشيه براند و سلطه ي خويش بر نظام را تحكيم كند. من جايي پاسخ اين ادعاها را داده ام و بد نمي بينم كه بخشي از آن پاسخ را اينجا تكرار كنم:
چنين تحليلي نه تنها 19 ماه اخير بلكه حتي چهار سال پيش از آن را نيز ناديده مي گيرد. گويي هيچ كودتايي در ايران اتفاق نيافتاده است. گويي اين اعتراض 19 ماهه بوده است كه حاكميت را به مسير ميليتاريسم سوق داده است نه آن كه ميليتاريستي شدن حاكميت طي يك دهه ي اخير و نمايش رسواي آن در انتخابات خرداد 88 منجر به گره شدن مشت مردمي كه به حق خود را صاحبان اين كشور مي دانند شده باشد. جاي علت و معلول عوض شده است و به نظر مي رسد كم كم كار به جايي برسد كه حاكميت بابت استحاله اش به حاكميت نظامي از مردم طلبكار شود.
اما به هرحال پرسش "خوب كه چه؟" بر سر جايش باقي است و با اين ادعا كه جنبش استراتژي خاصي ندارد؛ آن را ضعيف و بلكه بيهوده مي نامد.
چه پاسخي به اين نقد مي توان داد؟!
من ابتدا فرض را بر صحت ادعاي محوري اين نقد مي گذارم و موقتا مي پذيرم كه جنبش در تعيين استراتژي و اهداف ميان مدت خود دچار اشكال و بلكه خلاء است. خوب؟!
حال چه بايد كرد؟! حاكميتي داريم كه به نحو سازمان يافته و كاملا مرتب مشغول چپاول ثروت ملي ؛ برقراري خفقان محض در جامعه؛ تحميل فشار شديد اقتصادي جهت خرد كردن طبقه ي متوسط و به بردگي كشيدن شهروندان؛ سركوب هرنوع "عدم موافقت" به خشن ترين وجه ممكن و تخريب زيرساختهاي حياتي جامعه (اعم از اقتصادي و اجتماعي) است. از سوي ديگر يك جنبش اعتراضي را شاهديم كه هرچند قدرت بسيج كردن بخش عمده اي از شهروندان را دارد؛ از سردرگمي در تعيين اهداف ميان مدت براي خود رنج مي برد.
تكليف چيست؟! به نظرم از سه راه خارج نيست. يا بايد سكوت كرد و جنبش را رها كرد تا فروميرد و به اصلاح حاكميت از درون آن توسط نيروهاي ميانه رو(؟!) اميد بست. يا بايد جنبشي مستقل پديد آورد كه نه تنها نقطه ي قوت معتمد مردم بودن را واجد باشد؛ بلكه به نحوي تئوريك و عملي داراي استراتژي و هدفمندي در مراحل مختلف باشد. يا بايد به جنبش موجود پيوست و ضمن تقويت نقاط قوت فعلي آن؛ باب نقد و گفتگوي دروني در آن را گشود تا نقاط ضعف آن نيز اصلاح و خلاء تئوريك استراتژي در آن پر شود.
اگر بپذيريم كه راه حل اول اصلا راه حل نيست و بايد مطلقا كنار نهاده شود؛ و اگر بپذيريم كه راه حل دوم جز براي گروههاي از پيش متشكل (مانند كارگران اگر بتوان ايشان را در ايران امروز متشكل دانست كه شك دارم) اصولا ممكن نيست؛ تنها موضع باقي مانده راه حل سوم خواهد بود.
اما اين راه حل نمي تواند و نبايد مشتمل بر تضعيف يا محو عملكرد تاكتيكي جنبش باشد. رهبري تاكتيكي جنبش بايد متمركز و مورد توافق جناحهاي مختلف آن باشد و اين از قضا نقطه ي قوت جنبش است كه موسوي و كروبي مورد اعتماد بدنه ي جنبش استند. تاكتيكهاي جنبش را مي توان و بايد در خدمت اهداف آن قرار داد ولي بايد به ياد داشت "علت" جنبش مستقل از "هدف" آن است. جنبش يك موجودي نيست كه بر اساس طراحي از پيش تعيين شده و جهت نيل به مقصودي معين خلق شده باشد. بلكه معلول عللي است كه چون موجود بوده اند؛ جنبش حاصل آمده است. نمي توان حكم كرد كه تا وقتي استراتژي مدون و معيني براي جنبش تعريف نشده است؛ كليت آن را تعطيل كنيم. حضور در خيابان نه هدف بلكه بروز طبيعي جنبش تحت مديريت رهبران تاكتيكي آن است.