۶ شهریور ۱۳۹۰

مثل یک شوخی کوچولوی چخوفی



از آنهایی نبود که کسی بتواند ولش کند. از آن آدم‌های تنهایی نکشیده بود.
روز خواب شده بودم آن ایام. زنگ زد. از آیفون دیدمش دستش را گذاشته روی چشم‌هایش، یعنی مثل روزنامه‌ها که چشم قاتل‌ها را توی عکس می‌پوشانند.
 در پایین را باز کردم، گوشه‌ی در خانه را هم پیش کردم که پشت در نماند. زیر کتری را روشن کردم و رفتم دست و صورتم را آب بزنم از آن حال و قیافه‌ی تازه از خواب بیدار شده بیرون بیایم.
حوله روی کله‌ی خیسم بود و با لبه‌اش ریش‌های آب چکانم را خشک می‌کردم. وقتی از اتاق بیرون آمدم جلوی در ایستاده بود، مثل دختربچه‌های گند زده‌ای که دست‌ها را به پشت گره می‌زنند و خیره به زمین جلوی مادرشان می‌ایستند. یا پسربچه‌ای کنار در اتاق ناظم. قصد نداشتم در آن لحظه حرفی بزنم، به رویش بیاورم، دیشب را توی سرش بکوبم، خجالتش بدهم. این چیزی بود که انتظارش را می‌کشید. گذاشتم سر فرصت، ناگهان و به شدت ترتیبش را بدهم.
گفتم «چرا دم در وایسادی؟ یه چایی واسه خودت بریز من برم تی شرتمو عوض کنم خیس شده.»
هنوز چشم‌هاش به زمین بود و هنوز در ژست بچه‌های لب ورچیده مانده بود. از لای ورچیدگی لبش من و من کرد «می‌خوای دعوام کنی؟»
دست‌هایش را باز کرد و با صدا و لحن اطفال تازه زبان بازکرده گفت «بگلم کن.» با همان کله‌ی پایین.
 خودم را زدم به آن راه. یعنی که یادم نیست و دلیلی برای نخریدن نازش ندارم گفتم «ای جان» و رفتم که بغلش کنم. کسی را تا آن وقت با مانتو و روسری و کیف همزمان بغل نکرده بودم. یکمی عجیب که نه، غریب بود.
 همچین که توی بغلم بود آمدم یک ضربه‌ی آرام و کاری بزنم و خلاص. دلم نیامد. فقط با چانه‌ام روسری و موهایش را کنار زدم و لبم را چسباندم به گوشش و فوت کردم.
ـ هوووووووووووووووووفـــــــــــــ

شبیه صدای باد کنار دریا.
گفت «چی؟» گفتم «چی چی؟» گفت «چیزی گفتی؟» گفتم «مگه چیزی شنیدی؟» با تردید گفت «هیچی.»


۳ شهریور ۱۳۹۰

اسنوب شناسی با متر نامجو


اگر اسنوب را صفت آنکه می‌خواهد خود را حامل آن چیز والا نشان دهد در حالی که از آن بی‌نصیب است معنی کنیم، خیلی از آن چیزهای والای قدیم امروز آنقدرها هم والا نیستند. ریشه‌ی اسنوب‌گری در آغاز آویزان شدن بورژواها به طبقه‌ی اشراف بود، که امروز احمقانه است. چون تخم و ترکه امروز همچین آش دهن سوزی نیست (هرچند برای بعضی عقب‌افتاده های مخفی هنوز جذابیت دارد).
امروز طبقات بالا را نه اشراف که باهوشان و یاغیان و شوخ‌طبعان و خستگان و غمگینان و غر زنندگان و شکست مفتضح ‌خوردگان تشکیل می‌دهند و اسنوب‌گری می‌تواند آویزان شدن به نماد این چیزها باشد. به نظرم تجسم باهوش/یاغی/شوخ‌طبع/خسته/غمگین/غر زن/لت و پار شده های نسل من محسن نامجو است : توأمان.
حالا چطور دوست‌داران واقعی نامجو که احتمالاً برخی از صفات کاراکتر و صدای او را زندگی می‌کنند را از اسنوب‌ها که به درک نامجو تظاهر می‌کنند تمیز دهیم؟
آنها که از دو آلبومی که نامجو پس از ترک کشور منتشر کرد خوششان می‌آید و اصلاً نامجوی آخ و بیهوده را حاوی حتی ذره‌ای از نامجوی اصلی می‌دانند، همانا از اسنوبان و نامجو نفهمانند.
همین خودش، قرهایی که او پس از ترک ایران به اسم آهنگ ریخت و با برند نامجو به خورد خلق‌الله داد نمایش رسوای آویزان شدن به نامجوی اصلی است ـ اسنوب آنکه در آن باغ نیست و ادای بودن در می‌آورد.


۱۵ مرداد ۱۳۹۰

درباره رذالت

در دعوای خزبازی، منتقدان یک مشت پیر و پاتال معلم دیکته‌مآب متعصب عبوس ذهن پلاسیده‌ی فاقد شوخ طبعی توصیف می‌شوند که برای من تنها آخری برخورنده‌ است. حدس می‌زنم رفقای خز باز ما متوجه نشده‌اند که دعوا نه بر سر بازی خزبازی، که به خاطر تحقیر و تمسخر آدم‌هایی خارج از حیطه‌ی بازی است.
شکی نیست کسانی که وارد بازی مد می‌شوند باید پی دمده شدن را هم به تن بمالند. احتمالاً ساخته شدن واژه‌ی خز هم ـ بی‌ارتباط به محله‌ی خزانه‌ی تهران ـ کنایه‌ای به دمده شدن خز‌های مصنوعی (و در حالت فاجعه‌بارش طبیعی) سرآستین‌ها و یقه‌ها باشد. پس اگر خز بازان پردیسان کمی از نعمت شوخ‌طبعی برخوردار بودند قطعاً عکس‌های خنده‌داری از مانتوهای اپل‌دار بنفش و کیلیپس‌ زیر مقنعه و کفش‌های پاشنه تخم‌مرغی پوست مار و شلوارهای پاچه گشاد و یقه‌های پیراهن روی کت و موهای سیخ‌شده و مانتو چروک فسفری و ریش بلند چانه‌ و "چادر ملی" و پژو 206 تیپ فلان سوار و... می‌دیدیم. چنانچه بیشتر از کمی از نعمت شوخ‌طبعی برخوردار بودند می‌توانستیم شاهد دست‌ انداختن ابژه‌های نسلی‌شان + باشیم. اما حس شوخ‌طبعی آنها در حد جوراب بالا کشیدن روی شلوار کردی قد می‌دهد.
انگار رفقای ما متوجه نیستند که هیچ پسر جوانی به طور عادی "کتونی چینی" را انتخاب نمی‌کند، مجبور است که بپوشد. زنی که از کیسه برنج ساک می‌سازد بلد است برود ساک ورساچه بخرد. رفقای ما حالی‌شان نیست که با دستمزد 300 هزارتومانی تنها تفریح ممکن زیرانداز پهن کردن گوشه‌ی پارک و راه‌انداختن بساط لوبیاپلو است، وگرنه آنها هم راه شمشک و دیزین را بلدند. با چادر گل‌گلی کنار در خانه جمع شدن و غیبت کردن تنها گزینه‌ی وقت گذرانی موجود برای زنانی است که پول‌شان به توی آرایشگاه جمع شدن و حین میزانپلی غیبت‌ کردن نمی‌رسد. این آدمها اساساً در حیطه‌ی بازی مد نیستند و تحقیر کردن‌شان رذالت است.

۱۳ مرداد ۱۳۹۰


دور نیست همین اوباشی که در دوران ضعف و سرکوب جشنواره ای برای تحقیر نوع پوشش آدم‌های متفاوت با خودشان برپا می‌کنند، در هنگام قدرت به فکر گشت ارشاد برای تحمیل سلیقه‌شان بیافتند.


۱۰ مرداد ۱۳۹۰

اُه


خدا که احتمالاً وجود ندارد، اما قطعاً یک موجود موذی وجود دارد که حواسش به من است. قادر مطلق هم نیست طفلک ــ وقت دنیا به کامی زورش بهم نمی‌رسد. اما همچین که اوضاع مالی‌ام خراب می‌شود تازه به کار می‌افتد. یک دکمه می‌زند و دودی که از دریچه کولر می‌آید همه‌ی خانه را به گند می‌کشد: موتور کولر می‌سوزد. یک دکمه می‌ز‌ند و پیغامی روی تلفن چشمک می‌زند: صاحبخانه برای تمدید قرارداد چهار پنج میلیون پول می‌خواهد. یک دکمه می‌زند و کاغذی روی تابلو اعلانات چسبانده می‌شود: شارژ ساختمان زیاد می‌شود. یک دکمه می‌زند و لباسشویی اطوار می‌ریزد، که این یکی دیگر هر مرگش که هست به تخمم. یک دکمه می‌زند و چرخ ماشین قرچ قروچ می‌کند: بلبرینگش شکسته. چند روز بعد دوباره قرچ قروچ می‌کند: بلبرینگ و چیز غریبی به اسم  سگ دست باید تعویض شوند. چند روز بعد دوباره: بلبرینگ و سگ دست و پلوس. مکانیک‌ها از تشخیص دردش عاجز می‌شوند. حدس می‌زنم دکمه‌ی کیبورد موجود موذی روی ماشین گیر کرده. در راه برگشتن از مکانیکی دست در جیب قدم زنان با غیظ می‌خوانم زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیز.. زن زاید؟ اُه اُه. و روی هر اُه چند ثانیه‌ تأمل می‌کنم.